:پیش نوشت
منصوره پیغام داده بود تو کتاب چهره که
ما داریم یه مطلب میریم توی مجله در مورد مهاجرت و رفتن از کشور و این چیزها. چهار تا
.یادداشت داریم
...من نمی روم چون
...من میخواهم بروم چون
...من رفته ام چون
...من برگشته ام چون
میتونی یادداشت من رفته ام چون رو بنویسی؟
اگر از قسمت اولش بگذرم که چقدر طول کشید که هضم کنم من فقط یکی از این ها را
:می توانم بنویسم، برایش نوشتم
قبل از کنکور و از همان ترم های اول دانشگاه مدام می شنیدم که "شریف سکّوی پرتاب است" و "شریفی ها نمی مانند". از کنار ِ همه شان بی توجه می گذشتم. انگار این صحبت ها به من مربوط نمی شد. سال آخر لیسانس که رسیدم، در احوال پرسی ِ روزانه ی همه بعد از"خوبی؟"، "چه خبر؟" سوال دیگری اضافه شد "کنکور یا اپلای؟". تمام سال آخر این سوال روی دوشم انگار سنگینی می کرد. وقتش که رسید محاسبات زیاد سختی نمی خواست. صد و دوازده نفر هم شاگردی وارد شده بودیم. رشته ای که برای فوق لیسانس می خواستم زیر ده نفر در شریف پذیرش داشت. یا باید خودم را می کشتم و چند ماه حسابی درس می خواندم برای کنکور- با احتمال قبولی کمتر از ده درصد- یا باید درخواست پذیرش می فرستادم به دانشگاه های آنور آب و- با احتمال بالای نود درصد - می رفتم. من راه دوم را رفتم که ریسک کمتری داشت. درس خواندن و استرس کنکور نداشت و صد در صد تضمینی راهی بود به سمت پیشرفت. دوستانم بعضی هم کیش ِ من شدند و بعضی ماندند و درس خواندند
.برای کنکور
یک سال گذشت و آنها که با من آمده بودند که تکلیفشان روشن بود. جایی در اینور دنیا فوق لیسانس می خواندند و دلتنگ وطن بودند و روزشماری می کردند که کی برای تعطیلات برمی گردند. اما آنها که مانده بودند و کنکور داده بودند دو دسته بودند حالا. دسته ی اول که آن چیزی که می خواستند یا حتی آن چیزی که بتوانند خودشان را به آن راضی کنند، قبول نشده بودند که حالا با یک سال تاخیر داشتند مدارکشان را می فرستادند برای تقاضای پذیرش و آمدن. دسته ی دوم اما قبول شده بودند در بسیاری رشته های عالی و متوسط. و حالا مثل ما دانشجوی سال اول فوق لیسانس بودند. این دسته هم اما داشتند امتحان زبان می دانند و مدارک آماده می کردند که برای ادامه ی تحصیل در مقطع دکترا بیایند اینجا. خیلی هایمان هم یکی دو سالی دنبال کار گشتند ولی همان چند ماه اول کافی بود تا بفهمند کار پیدا کردن به این آسانی ها نیست و حالا حالاها باید بگردند. چه برسد که بخواهند به حقوقش و مزایای احتمالی فکر
.کنند
می پرسی چرا نماندند همانجا دکترا بخوانند؟ می گویم که با مدرک دکترای بهترین دانشگاه ایران هم هیچ تضمینی برای کار نیست. حتی دانشگاه ها انگار دیگر نیاز به استاد و استادیار ندارند و باید هفت خوانی را رد کنی و منتظر بمانی تا شاید دانشگاه آزاد شعبه ی جایی دورافتاده استادیار بخواهد. نپرس ولی از وضعیت آزمایشگاه ها و دستگاه های لازم برای
.تحقیقات
بعد از یک سال بود که دیگر هر روز و هرشب از خودم نپرسیدم "می ماندم بهتر نبود؟" من، آن دوستم که کنکور قبول نشد و آن یکی که رتبه ی هفت آورده بود، همه آمده ایم چون
.چاره ی دیگری نداشتیم
پی نوشت: چاپ شد! در تاریخ پنج شنبه 31 تیرماه 1389
No comments:
Post a Comment