April 21, 2012

هایکو-طوری2


تمام ِ وزن بودنم را انگار
گاوی بر دوش می کشد
حسرت هایم را می چرد
غم هایم را نشخوار می کند

هایکو-طوری


پیچیده در زیبایی، خیره به تاریکی

نشسته ای
نیمی روشن، نیمی تاریک
مثل زندگانی ام

April 20, 2012

خوب گفتی


هنوز هم یک دیدار ساده می‌تواند

سرآغاز پرسه‌ای غریب در کوچه باغِ باران باشد

چیز

چند سال پیش ها یه کتاب جیبی رو داشتم ورق میزدم، اسمش یه چیزی بود تو مایه های اینکه "چیزهایی که مردان باید راجع به زنان بدانند" همچین چیزی. بعد تو هر صفحه ش یه خانم چند جمله گفته بود. خیلی بامزه بودن جمله ها و حرف هاشون. بهترینش ولی یکی ش بود که گفته بود " من خودمم بعضی وقت ها نمی دونم چم ئه و چی می خوامو چی حالمو خوب می کنه. پس چی جوری توضیحش بدم؟" یکی از معدود کتاب هایی بود که خوب چیزایی گفته بود توش راجع به چگونگی ِ بودن خانم ها

اما تو کوه درد باش


رفیق من سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست.... موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد.... سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش.... طاقت بیار و مرد باش

اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بیخوده

اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امّید
همیشه محتاجه به نور خورشید

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد... سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش.... طاقت بیار و مرد باش

http://youtu.be/4vpYq-tPcWI

باد می آید

تنها مانده ام ری را
بین تمام این آدم ها که می آیند و می روند
تنها مانده ام
کبریت آخرم هم نیم سوخته دارد پت پت می کند
.......
من به این راحتی دل نمی بستم به چیزی. به این راحتی ها هم نبود. ولی عمو زنجیر باف زنجیر منو بدجوری بافته انگار
حالا آدم ها می آیند و می روند و هی پر دامنم می گیرد به پالتوهای ضخیمشان. کبریت که نمی خرند هیچ...سرشان را هم در یقه ی پالتوهایشان فرو کرده اند. منم انگار سال هاست صدایم تمام شده... "خانم یه کبریت بخر...آقا یه کبریت بخر..." من سال هاست صدا نکردم کسی را...صدا نکرده ام...به این راحتی ها نبود
......
سرسری گرفته ای انگار...نپرسیدی دیر یعنی چند...نگفتمت...سال هاست که دیگر چیزی نمی گویم...سال هاست حرف های مهم ام را نمی زنم

April 18, 2012

ایــــــنجور

کبک قصه ی ما گاه گداری سرش رو از تو برفا می آورد بیرون یه نگاه به دور و برش می کرد و باز اون حالت تهوع سارتری می اومد سراغشو یه نفس عمیق و تـــــــپ کله ش رو می کرد تو برفا

April 17, 2012

درس های بیست و چند سالگی

راستش را بخواهی من هیچ از بزرگ شدن بدم نمی آید. هنوز هم مثل تمام 6 یا 7 سال گذشته، عدد سن ام هیچ حسی را در من ایجاد نمی کند. قبلش هم فقط یادم می آید که دوست داشتم زود بزرگ شوم تا دخترخاله ها و دختر دایی ها در جمع شان راهم بدهند. دلیل دیگری نداشتم برای بزرگ شدن. یا کوچک ماندن. بیشتر از آنکه نگران این باشم که به چند سالگی نزدیک می شوم و چه کارهایی را کرده ام یا نکرده ام. هی قید دیر و زود بگذارم برای باید های تحمیلی زندگی ام، بیشتر دلم برای روزهایی که گذشته، برای حس هایی که گذشته تنگ می شود. وقتی فکر می کنم لحظاتی بودند که آنقدر خوب بودند و هرگز دوباره نخواهند بود سینه ام تنگ می شود، نفسم می گیرد

ولی درست که نگاه می کنم می بینم خوب هیچ وقت هیچ کدامشان هیچ جا دوباره تکرار نشده اند. درست تر که فکر می کنم می دانم، قلبا می دانم که همین روزها حس هایی را دارم تجربه می کنم که فرداهایی دلتنگش می شوم. مثل روزهای اولی که ادمونتون بودم و فکر می کردم غم ام ته دنیاست و بدتر از این نمی شود. باور کنی یا نه هنوز هم گاهی از جلوی ویترین مغازه های خیابان وایت که رد می شوم، چشمم دنبال دختری ست که بی هوا قدم می زد و انگار هیچ جای این دنیا نبود. دلم برای خودم در تمام گذشته تنگ می شود. اما نگران چیزی هم نیستم.

می دانم بزرگ شدن چه خوبی هایی داشته. چیزهایی را یاد گرفته ام که نمی دانستم وجود دارند حتی. کاری ندارم که یاد گرفته ام یا زندگی به زور (با لگد) یادم داد. چیزهایی که با تمام کوچکی شان اصول شخصیتی و اخلاقی انسان را می سازند. روابطت با آدم های
دیگر را شکل می دهند. اصلا به قول یارو گفتنی جهان بینی ات را می سازند

یاد گرفته ام که همه چیز زندگی دست تو نیست. تو نمی توانی خط به خط زندگی ات را بنویسی و اجرا کنی. چیزهای زیادی هست که دست تو نیست. باید منتظر بمانی و ببینی نقش های دیگر این نمایش چه می کنند و چه می گویند تا بتوانی برای حرکت بعدی ت تصمیم بگیری. می دانم اینطوری استرس ت زیاد می شود و احساس می کنی زندگی ات از دستت در رفته اما عوضش هیجانش بیشتر است. نمایشی را بازی می کنی که نمی دانی ته اش چه می شود. مثل آن تمرین های تیاتر که بهشان می گفتیم اتود زدن. که می رفتی روی سن با چند نفر دیگر و یه جمله می دانستی که قرار است مثلا فلانی بمیرد. اینکه چطور می میرد و اینکه تو کی هستی را باید با بقیه هم زمان می نوشتی و بازی می کردی

یاد گرفته ام که جای دیگران فکر نکنم. تصمیم نگیرم، حرف نزنم. یاد گرفته ام تاب بیاورم اگر کسی کاری کرد که مطابق میلم نبود. یاد گرفته ام به آدم ها اجازه بدهم تصمیمات خودشان را بگیرند. اشتباه هایشان را بکنندو. یاد گرفته ام تا از من نخواستند نظر ندهم، دخالت نکنم. برنامه ریزی نکنم. آینده نگری نکنم

مهم ترین چیزی که یاد گرفته ام این است که هدف ما در هر لحظه از زندگی این نیست که همه چیز به بهترین نحو انجام شود و هیچ یعنی دقیقا "هیچ" خطای هرچند کوچکی در سیستم وجود نداشته باشد. هدف این است که در لحظه همه آرام و شاد باشند و لذت ببرند. مثلا اگر موقع رانندگی یک خروجی را اشتباه برویم دنیا به آخر نمی رسد. یا اگه توی یه سفر "عین" برنامه پیش نرویم هیچ چیز گنده ای را از دست نداده ایم. یاد گرفته ام اینکه خوش اخلاق و خوشحال کارهایمان را بکنیم خیلی ارزشش بیشتر است از اینکه استرسی همه جا را ببینیم و به بهترین نحو از زمان استفاده کنیم و چه و چه. این مهم ترین چیزی ست که در چند سال اخیر جهان بینی ام را عوض کرده

....می بینی؟ بزرگ شدن برای من آنقدر ها هم بد نبوده انگار

حتی اگر نباشی، می آفرینمت

به این نتیجه رسیدم که خیلی دارم قدر چیزهای کوچیک و حتی بزرگ خوب و دوست داشتنی ئی که دارم رو نمی دونم. می خوام بنویسم ازشون. از اتفاقای کوچیک، از لحظه هایی که لذت بخش اند. نمی ذارم بیان و برن و دیده نشن. باید قطره قطره شون رو نوشید. دم به دمشون رو نفس کشید

می بینی؟ انگار راهی نیافته باشم، دارم راهی می سازم

:)

April 16, 2012

باز دارم خاله میشم

امروز که باز سر زدم به وبلاگ منصوره، تو پست آخرش نوشته بود راجع به اون یکی وبلاگش . رفتم اون یکی رو دیدم که اتفاقا خیلی هم از این یکی فعال تر ئه. توش راجع به تجربه های مادرانه نوشته. چند وقت پیش که اومد تو فیس بوکم نوشت راستی من باردار ام یه مدت طولانی رفته بودم تو فکر که چی جوری تونسته به این تصمیم برسه. الان که دارم نوشته هاشو می خونم می فهمم اشتباه اولم این بوده که فکر کردم اونی که الان شکمش باد کرده و دست یه دختر سه ساله تو دستش ئه همونه که مچ دستشو با شال گردن می بست به مچ دست من و کل روز باز نمی کرد گره ش رو. همون که دیوار زیر تخته کلاس رو با رنگ و قلمو نقاشی کرده بود. همونکه موقع حرف زدن بالا پایین می پرید. همونکه عاشق پسر لوازم التحریری ِ سرکوچه شون بود و یه جامدادی داشت که داشت می ترکید از خودکار و روان نویس و اتود و چی و چی. همون که ترجمان عشق و انرژی، ترس و هیجان بود واسه من. همون که تک تک تناقضاتش رو با سلول های بدنم درک می کردم. این آدمی که این نوشته ها رو نوشته خیلی وقته که دیگه اون آدم نیست. به قول خودش تو نوشته هاش این اتفاق ها یه روزه هم نیفتاده.

هنوزم نگاهش به همه چی با همه کس فرق می کنه. اونی که تونسته وجه زنانه و دخترانه وجودش رو بیاره بالا نه همسرش که دخترش و دخترهاش بودن. منصوره ای که از صورتی و صورتی-طوری متنفر بود حالا نوشته از دامنای گل گلی ِ دختراش و گل سرای رنگی پنگی. دنیای امروزش رو هم دوست دارم با اینکه با دنیای دیروزمون خیلی فرق داره. خوشحالم که خوشحال ئه. که هنوز گاه گاهی چشماش رو می بنده و خیال می کنه...خیال روزهایی که می آد.... مگه نه اینکه نوجوونی مون رو همین طور گذروندیم؟ رویا... رویای دنیایی که ما می سازیم... دنیایی که ساخته رو دوست دارم... با خودم فکر می کنم گاهی که برم ایران... نرگس و مریم ش رو ببینم...تو چشاشون همون برق شیطنت ِ مامانشون هست؟ آخرین باری که دیدمشون نرگس تو شکم منصوره سکسکه می کرد و مریم خیالش هم حتی نبود


April 15, 2012

...مائده شده ام باز


...دور و برم را پر کرده ام از بهانه های کوچک خوشبختی



April 13, 2012

I set fire to the rain...

هوا بارانی ست، دل من چه تقصیر دارد که این همه گرفته. عصر جمعه باشد و نم نم باران بزند... گاه فکر می کنم دلم خسته ست از اینهمه دلتنگی... مگر چقدر زندگی می کنیم که همه اش را دلتنگ باشیم؟
کی تمام میشود این همه بغض؟

قول داده بودم که غر نزنم... نمی زنم! قول داده بودم به انتظار شادی ننشینم، بیافرینمش. این هم چشم

اما آنهمه قول که تو داده بودی چه شد؟

...اما... اما... اما

...این دل ناماندگار ِ بی درمان


April 8, 2012

عاشقانه ای نمانده که نخوانده باشمت


کفر کافر را و دین دیندار را... ذره ای دردت دل عطار را


April 5, 2012

به مُو گویی که سرگردون چرایی

تو

از تمامِ شـعرهـایِ من

...عاشقانه تری

March 23, 2012

دلشوره

تا به حال خودت را پشت ِ خودت پنهان کرده ای؟

March 21, 2012

نوروز1391

...باشد که آبی ِ تو آرام کند روزهای بنفشم را

March 16, 2012

لک الحمد

...بهار را به کلبه ی خاموش می برم

March 12, 2012

پرندگان مهاجر ترانه خوان شده اند

http://www.soundsofmychildhood.com/posts/412

...آری

حُسنت به اتفاقِ ملاحت، جهان گرفت

آری، به اتفاق، جهان می‌توان گرفت

March 11, 2012

شنبه های مائده ای

روزهای شلوغ چقدر نوستالژی ِ تهران است. خستگی هایی هست که به تن می چسبد. روی صندلی مترو که می نشینی بعد از 4 ساعت سرپا بودن، یک آخیــــــش بزرگ می گویی و ته دلت غنج میرود که هنوز هستند شادی هایی هرچند کوچک... هرقدربزرگ... و دلت می خواهد کش بدهی روزهای شلوغ طولانی را

March 6, 2012

...آن عیار شهرآشوب

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب
بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد
چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
ز چشمش جان نشاید برد کز هر سو که می‌بینم
کمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق
به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد
بیفشان جرعه‌ای بر خاک و حال اهل دل بشنو
که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد
چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل
که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس
که می با دیگری خورده‌ست و با من سر گران دارد
به فتراک ار همی‌بندی خدا را زود صیدم کن
که آفت‌هاست در تاخیر و طالب را زیان دارد
ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم را
بدین سرچشمه‌اش بنشان که خوش آبی روان دارد
ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری
که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد
چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب
به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد

March 2, 2012

تا دنیا، دوستی را درک کند

،دنیا را به کودکان بدهیم
حداقل برای یک روز
بدهیم مانند بالونی رنگارنگ
،بازی کنند، بازی کنند
.آواز سر دهند در میان ستارگان
،دنیا را به کودکان بدهیم
بدهیم مانند یک سیب بزرگ
،مانند یک تافتون گرم
.چیزی نیست یک روز
دنیا را به کودکان بدهیم
حداقل برای یک روز
.تا دنیا، دوستی را درک کند
کودکان، دنیا را از دست ما خواهند گرفت
!و درختان ابدی خواهند کاشت
..................
ناظم حکمت

February 29, 2012

تهران من...بی تاب...دل...بی قرار

ای صبا، ای صبا، گر سوی ایرانم گذشتی
خاک آن را غرق بوی نسترن کن
هر کجا فریاد ِ فرهادی شنیدی
....یاد ِ شیرین ِ دل ِ تنهای من کن

ای پرستوهای خسته، سرزمین پاکیم کو؟
این خیابانها غریبه اند، کوچه های خاکیم کو؟


February 22, 2012

باز اسفند آمد و من بی قرار توام

از این همه اسفند... انتظارهایش برای ما مانده... کدام اسفند آمد و من منتظر نبودم؟ منتظر تعطیلی مدرسه، منتظر تولد تو، منتظر عیدی، منتظر سبزه ی عید که در بیاید، منتظر خرید اولین مانتو، منتظر سیزده بدر های بارانی، منتظر اسکناس های آقاجون، منتظر پیک شادی،...حالا ولی سه اسفند است که می آید و من مدام مسیر فرودگاه امام تا ترافیک آزادی را مرور می کنم. مدام میروم تا دم گیت شیشه ای، آنجا که چمدان های سنگین را می گذاری روی چرخ دستی و چشمانت دور دور می کند لا به لای صورت ها و دست ها که کدام چشم به راه تو بوده و کدام دست...کدام دست آنقدر شبیه دست توست که هروقت دلت تنگ بشود دست هایت را نگاه کنی و آه بکشی... سه اسفند است که من بی قرار ِ بی قراری ِ صندلی های هواپیمام... وقتی نیم ساعت ِ آخرش قلبت را انگار کسی توی مشت هایش می فشارد... از این همه اسفند...نازنین... انتظارهایش برای ما مانده...

February 20, 2012

روزهای خوب

برای ثبت در تاریخ


February 14, 2012

برای 14 فوریه


چقدر کوچه کوچه ی کودکی را تنها گز کردی، مگر غریبه ای از راه برسد و جلوی غم هایت زانو بزند، چتری های دلتنگی ت را از پیشانی ت کنار بزند و بگوید: کجا بازی ت نداده اند دخترک، که قد این همه کوچه ی آمده بغض داری؟


February 7, 2012

چند سالگی

گاه خودم را نمی شناسم ری را
عوض شده ام یا عوضم کرده اند؟ تو می دانی؟
می خندی...می گویی بزرگ شدی لابد دختر شاه پریون. نگاهت می کنم. کسی قلبم را توی مشتش فشار میدهد. می گویی خط کش بردار خوشبختی ات را سانت کن که فردا که غر زدی نشانت بدهم. می خندم. نه از آن خنده ها که قه قه! از آن لبخند ها که یادم داده اند. حوصله ام را نداری می دانم. خسته ات کرده ام بس که آمده ام و غر زده ام و رفته ام و نمانده ام. تو اما صبوری می کنی با من. فکرم را می خوانی و می خندی. از آن خنده ها که مثل آبشار میریزد روی کله ی غم های آدم. می گویی صبور شده باشی فاتحه ت خوانده است. می گویم الله مع الصابرین. می گویی تو اول "بس" بودنش را بفهم و دست از این در و آن در زدنت بردار. می گویم تو همیشه می آیی این وسط. حتی وسط سجده ها گاهی یا دقیقا آن لحظه که می خواهم نذر کنم یا قول بدهم. می گویی عظمت اقیانوس رو درک نکرده باشی، همه ی عمرت توی همان دو متر ابتدایی دست و پا میزنی و اسمش را می گذاری شنا. می گویم چشم انتظار آن بزرگترین موجم
ری را ... که بیاید و ببرد و نباشم...می گویی... صبر نداری... دیدی؟
می خندم...به خودم و تو که نگاه می کنم، خنده ام می گیرد. از خودم...از تو...از خودم و تو

February 5, 2012

پا به پای من بیا
یکی تند و یکی آهسته که می آیی
دلم می لرزد
... هم پا