راستش را بخواهی من هیچ از بزرگ شدن بدم نمی آید. هنوز هم مثل تمام 6 یا 7 سال گذشته، عدد سن ام هیچ حسی را در من ایجاد نمی کند. قبلش هم فقط یادم می آید که دوست داشتم زود بزرگ شوم تا دخترخاله ها و دختر دایی ها در جمع شان راهم بدهند. دلیل دیگری نداشتم برای بزرگ شدن. یا کوچک ماندن. بیشتر از آنکه نگران این باشم که به چند سالگی نزدیک می شوم و چه کارهایی را کرده ام یا نکرده ام. هی قید دیر و زود بگذارم برای باید های تحمیلی زندگی ام، بیشتر دلم برای روزهایی که گذشته، برای حس هایی که گذشته تنگ می شود. وقتی فکر می کنم لحظاتی بودند که آنقدر خوب بودند و هرگز دوباره نخواهند بود سینه ام تنگ می شود، نفسم می گیرد
ولی درست که نگاه می کنم می بینم خوب هیچ وقت هیچ کدامشان هیچ جا دوباره تکرار نشده اند. درست تر که فکر می کنم می دانم، قلبا می دانم که همین روزها حس هایی را دارم تجربه می کنم که فرداهایی دلتنگش می شوم. مثل روزهای اولی که ادمونتون بودم و فکر می کردم غم ام ته دنیاست و بدتر از این نمی شود. باور کنی یا نه هنوز هم گاهی از جلوی ویترین مغازه های خیابان وایت که رد می شوم، چشمم دنبال دختری ست که بی هوا قدم می زد و انگار هیچ جای این دنیا نبود. دلم برای خودم در تمام گذشته تنگ می شود. اما نگران چیزی هم نیستم.
می دانم بزرگ شدن چه خوبی هایی داشته. چیزهایی را یاد گرفته ام که نمی دانستم وجود دارند حتی. کاری ندارم که یاد گرفته ام یا زندگی به زور (با لگد) یادم داد. چیزهایی که با تمام کوچکی شان اصول شخصیتی و اخلاقی انسان را می سازند. روابطت با آدم های
دیگر را شکل می دهند. اصلا به قول یارو گفتنی جهان بینی ات را می سازند
یاد گرفته ام که همه چیز زندگی دست تو نیست. تو نمی توانی خط به خط زندگی ات را بنویسی و اجرا کنی. چیزهای زیادی هست که دست تو نیست. باید منتظر بمانی و ببینی نقش های دیگر این نمایش چه می کنند و چه می گویند تا بتوانی برای حرکت بعدی ت تصمیم بگیری. می دانم اینطوری استرس ت زیاد می شود و احساس می کنی زندگی ات از دستت در رفته اما عوضش هیجانش بیشتر است. نمایشی را بازی می کنی که نمی دانی ته اش چه می شود. مثل آن تمرین های تیاتر که بهشان می گفتیم اتود زدن. که می رفتی روی سن با چند نفر دیگر و یه جمله می دانستی که قرار است مثلا فلانی بمیرد. اینکه چطور می میرد و اینکه تو کی هستی را باید با بقیه هم زمان می نوشتی و بازی می کردی
یاد گرفته ام که جای دیگران فکر نکنم. تصمیم نگیرم، حرف نزنم. یاد گرفته ام تاب بیاورم اگر کسی کاری کرد که مطابق میلم نبود. یاد گرفته ام به آدم ها اجازه بدهم تصمیمات خودشان را بگیرند. اشتباه هایشان را بکنندو. یاد گرفته ام تا از من نخواستند نظر ندهم، دخالت نکنم. برنامه ریزی نکنم. آینده نگری نکنم
مهم ترین چیزی که یاد گرفته ام این است که هدف ما در هر لحظه از زندگی این نیست که همه چیز به بهترین نحو انجام شود و هیچ یعنی دقیقا "هیچ" خطای هرچند کوچکی در سیستم وجود نداشته باشد. هدف این است که در لحظه همه آرام و شاد باشند و لذت ببرند. مثلا اگر موقع رانندگی یک خروجی را اشتباه برویم دنیا به آخر نمی رسد. یا اگه توی یه سفر "عین" برنامه پیش نرویم هیچ چیز گنده ای را از دست نداده ایم. یاد گرفته ام اینکه خوش اخلاق و خوشحال کارهایمان را بکنیم خیلی ارزشش بیشتر است از اینکه استرسی همه جا را ببینیم و به بهترین نحو از زمان استفاده کنیم و چه و چه. این مهم ترین چیزی ست که در چند سال اخیر جهان بینی ام را عوض کرده
....می بینی؟ بزرگ شدن برای من آنقدر ها هم بد نبوده انگار
No comments:
Post a Comment