April 27, 2012

این شب ها

یکی از خوبی هایش این است که شب ها که خوابت نمی برد، مثل آن وقت ها که بی حوصله می شدی، هی کانال های تلویزیون ایران را اینور آنور می کنی. بین 1 و 2 و 3 و 5 هی میروی و هی می آیی. فرقش اما این است که به جای اینکه حوصله ت بیشتر سر برود، چهار چشمی زل می زنی به مانیتور، سراپا گوش می شوی. انگار بخواهی قطره قطره ی حرف ها، صداها را بنوشی. عاشق نماهای خیابان های تهرانی. داستان فیلم از دستت در میرود، مدام توی جزئیات خیابان ها و آدم ها و مغازه هایی. خودت هم نمی دانی دنبال چه می گردی...دلت می خواهد شاید...چیزی آنجا منتظرت باشد... نمی خواهی باور کنی که آمده ای و آب از آب تکان نخورد...هیچ آسفالتی دلش برای کفش های تو تنگ نشد...دردت می آید...خاموش می کنی...میچپی زیر لحاف

No comments:

Post a Comment