هوا بارانی ست، دل من چه تقصیر دارد که این همه گرفته. عصر جمعه باشد و نم نم باران بزند... گاه فکر می کنم دلم خسته ست از اینهمه دلتنگی... مگر چقدر زندگی می کنیم که همه اش را دلتنگ باشیم؟
کی تمام میشود این همه بغض؟
قول داده بودم که غر نزنم... نمی زنم! قول داده بودم به انتظار شادی ننشینم، بیافرینمش. این هم چشم
اما آنهمه قول که تو داده بودی چه شد؟
...اما... اما... اما
...این دل ناماندگار ِ بی درمان
No comments:
Post a Comment