April 18, 2012

ایــــــنجور

کبک قصه ی ما گاه گداری سرش رو از تو برفا می آورد بیرون یه نگاه به دور و برش می کرد و باز اون حالت تهوع سارتری می اومد سراغشو یه نفس عمیق و تـــــــپ کله ش رو می کرد تو برفا

No comments:

Post a Comment