April 16, 2012

باز دارم خاله میشم

امروز که باز سر زدم به وبلاگ منصوره، تو پست آخرش نوشته بود راجع به اون یکی وبلاگش . رفتم اون یکی رو دیدم که اتفاقا خیلی هم از این یکی فعال تر ئه. توش راجع به تجربه های مادرانه نوشته. چند وقت پیش که اومد تو فیس بوکم نوشت راستی من باردار ام یه مدت طولانی رفته بودم تو فکر که چی جوری تونسته به این تصمیم برسه. الان که دارم نوشته هاشو می خونم می فهمم اشتباه اولم این بوده که فکر کردم اونی که الان شکمش باد کرده و دست یه دختر سه ساله تو دستش ئه همونه که مچ دستشو با شال گردن می بست به مچ دست من و کل روز باز نمی کرد گره ش رو. همون که دیوار زیر تخته کلاس رو با رنگ و قلمو نقاشی کرده بود. همونکه موقع حرف زدن بالا پایین می پرید. همونکه عاشق پسر لوازم التحریری ِ سرکوچه شون بود و یه جامدادی داشت که داشت می ترکید از خودکار و روان نویس و اتود و چی و چی. همون که ترجمان عشق و انرژی، ترس و هیجان بود واسه من. همون که تک تک تناقضاتش رو با سلول های بدنم درک می کردم. این آدمی که این نوشته ها رو نوشته خیلی وقته که دیگه اون آدم نیست. به قول خودش تو نوشته هاش این اتفاق ها یه روزه هم نیفتاده.

هنوزم نگاهش به همه چی با همه کس فرق می کنه. اونی که تونسته وجه زنانه و دخترانه وجودش رو بیاره بالا نه همسرش که دخترش و دخترهاش بودن. منصوره ای که از صورتی و صورتی-طوری متنفر بود حالا نوشته از دامنای گل گلی ِ دختراش و گل سرای رنگی پنگی. دنیای امروزش رو هم دوست دارم با اینکه با دنیای دیروزمون خیلی فرق داره. خوشحالم که خوشحال ئه. که هنوز گاه گاهی چشماش رو می بنده و خیال می کنه...خیال روزهایی که می آد.... مگه نه اینکه نوجوونی مون رو همین طور گذروندیم؟ رویا... رویای دنیایی که ما می سازیم... دنیایی که ساخته رو دوست دارم... با خودم فکر می کنم گاهی که برم ایران... نرگس و مریم ش رو ببینم...تو چشاشون همون برق شیطنت ِ مامانشون هست؟ آخرین باری که دیدمشون نرگس تو شکم منصوره سکسکه می کرد و مریم خیالش هم حتی نبود


No comments:

Post a Comment