December 30, 2010

ماه کنعانی من...مسند مصر آن ِ تو شد



".من از هراس ِ تماشا، پلک ِ تمام ِ پنجره های جهان را بسته بودم"

این آخرین پنجره را

و این آخرین نگاه را

تو برای من

...به یادگار گذاشتی

دنیای پاکی های کودکانه ام را

تو

ازآن سوی این پنجره

...به من برگرداندی

ومن به کوه ها لبخند می زنم

و به تمام پرندگان مهاجر

که تو را

بارها و بارها

در من

...تکرار می کنند





.............................

شعر داخل گیومه ابتدای یادداشت از سیلویا پلات


December 28, 2010

ماجرای ما و هوس ِ بافتن


از یادداشت های یک مهندس در غربت:

تعطیلات نامه-گزارش اول:

کسی تو اد.مونتون هست بدونه میل بافتنی و کاموا از کجا میشه خرید؟ بعد این آدم ِ مهربون سر هم بلده بندازه؟ نه که من فقط یکی زیر یکی رو بلد باشمااااا


پ.ن: این اوضاع تعطیلات کسالت بار ِ ما ئه

تعطیلات نامه-گزارش دوم :

نکرده-کار بلای جون ئه!!

نه که راوی گره خورده باشه لای کامواها اااا! بعد سی تا دونه سر انداخته باشه، بعد از دو رج "جون کندن" فهمیده باشه که این پلیور می شه ته ش(یه رو اونم تازه) نه شالگردن بابا

پ.ن: راوی پر رو داره می شکافه از اول سر شروع کنه
پ.ن.2: وقتی مامانتون نیست "گیر" ندین کاری که بلد نیستین رو انجام بدین

: تعطیلات نامه-گزارش سوم
عطف به ماسبق اینجانب پس از جستجوی فراوان و با مساعدت گوگل مپ و باس لینک موفق به یافتن اینسترومنت ِ مربوطه گشتم. در حال حاضر مشغول انجام پروژه ی بعدی تحت عنوان "سرانداختن" می باشم. در این راستا سعی در بازتولید اکسپریمنتال دیتای کیتال و همکاران [1] شده است. نمودار تطبیقی پیوست ِگزارش حاضر ارسال می گردد

امضاء

منابع

December 25, 2010

...رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

آن که می گوید دوستت می دارم

خنیاگر غمگینی است

.که آوازش را ازدست داده است

.ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

...هزار قناری خاموش در گلوی من

.ای کاش عشق را زبان سخن بود

آن که می گوید دوستت می دارم

دل اندوهگین شبی است

...که مهتابش را می جوید

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره ی گریان

...در تمنای من

عشق را

...ای کاش زبان سخن بود


.....

از شاملو


http://www.youtube.com/watch?v=FAhNVG6Vy8w

December 22, 2010

...من به راز نشانه ها ایمان دارم

و من به راز نشانه ها ایمان دارم. نشانه هایی که همیشه بوی رفتن می دهند. بوی آمدن و نماندن. من ایمان دارم به نشانه هایی که می آورند تو را بی آنکه نامت را هیچ فالگیری در فالم دیده باشد. بی آنکه خواسته
...باشم تو را... من ایمان دارم که آمده ای که بروی
!این خط این هم نشان

گفته بودم

حالا سال هاست سلام ها برایم آغاز یک پایان اند


نشنیده بودی؟

سهراب ِ بی دردی ها

سهراب چه می دانستی که روزی می رویم جایی که باران که می بارد، دوست نیست...دوست را که می یابی چیزی انگار بینتان ساکن مانده، اصلش انگار جا مانده...هرچه هست باران نیست...این می شود که تو لابد با "همه مردم شهر" زیر باران رفتی

روزگار نامراد

خوبی ش اینه که سنّ ت از یه حدی که میره بالاتر، دیگه خودت هم نمی تونی خودت رو گول بزنی

...برف می بارد اینجا

مثل همیشه ی کودکی ام برف که می بارد، ترسی شفاف می آید سراغ دلم...انگار باشد که قرار است جایی در میان برف ها -مثل دخترک کبریت فروش- جا بمانم... امسال ولی این برف سفید ِ نو بلوغ خوب می داند آرزوی کبریت آخرم چیست...ء

از دیگران

کسی جایی گفت: وقتی چشمانم را می بندم خواب مرا نمی برد...تو را می آورد

...دیده بودمت

ری را... حالا سال هاست سلام ها برایم آغاز یک پایان اند...

تو خوب می دانی چرایش را...

باز ميل ِ گم شدن در من پيدا شده ست

میبینی؟

آدما هم قدّ و اندازه ی تصمیماتشون می شن


از فرمایشات خودم

December 19, 2010

اتاق تکانی با لگد


هربار که اتاقت را مرتب می کنی (بماند بین خودمان که چرا تو همیشه دربرابر مرتب کردن اتاقت مقاومت می کنی) باید تکه ای از خاطرات را
.دور بریزی
...این رسم ناگزیر زمانه است نازنین
وگرنه که انباری دل من و تو حالا حالاها جا برای این آت و آشغال ها
...دارد

December 18, 2010

حال ما

باز خوابم بهم ریخته! شب ها خوابم نمی بره و صبح ها چشم باز می کنم می بینم دیر شده! این خیلی حس بدی ئه که از صبح که پامیشی عذاب وجدان دیر ئه داشته باشی تا باز نصفه شب که بخوابی. نه که هوا هم حوالی چهار تاریک میشه کل روز حس ات اینه که شب شد هیچ کاری نکردم خدا
این روزها میرم کتابخونه و مقاله می خونم و خلاصه می کنم و مثل همیشه ی زندگی ام ( به قول خزر که ذات ما را خرخون نامید روزی) درس که می خونم حالم خوب میشه! انگیزه م میره بالا و دلم می خواد (دیگه نه دنیا رو) که یه دیواری چیزی جا به جا کنم

اینکه شب ها تا دیروقت می مونم تو کتابخونه خیلی خوبه! اون وقتی که از دانشگاه بر میگشتم و تا بخوابم یه سه-چهارساعتی افسردگی ِ شبانه می گرفتم دیگه الان فرصتش نیست. اما از آنجا که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند که کلا حال ما رو بگیرن این عیش جدیدمون هم به زودی منقطع می شه. دانشگاه دو-سه روز دیگه کُلانی تعطیل می شه و ما عین جودی آبوت تنها می مونیم خونه و همه میرن تعطیلات. حالا باید بگردم دنبال یه سری تفریح واسه این تعطیلات که خداروشکر همه جا هم تعطیله
یه سری کتاب نخونده دارم که شایستی این تعطیلات بشینم بخونمشون. دلم واسه زندگی آن شرلی ئی تنگ شده. ولی حالم خوبه! یه سرخوشی ِ بی دلیل ِ خاصی دارم. انگار که بخوای یه چیزای خوبی رو از اول سر تجربه کنی. انگار بهت باور بدن که هنوز هم میشه خوب بود و حال خوش داشت...هنوز هم میشه امیدوار بود...به آینده یا آینده در گذشته....نمی دونم

نمی دونم خودم هم خیلی . فقط همین قدر می دونم که خوبم...خوب به معنی ِ کلمه

ماهی سیاه کوچولو

یکی چسب آکواریوم بریزد بین پلکهایم...

آخر اینجوری که...قطره...قطره...

اینجوری که ماهی مشکی می میرد




.......

از دیگران

...کمی آهسته تر زیبا

مُرده شور روزگاری را ببرد که برای عاشقی های کوچک و دیوانگی های بزرگ فرصت نباشد...همیشه دیر باشد و همیشه چیز بیخودی از زمان مقرر ِ احمقانه اش عقب افتاده باشد و من و تو مُدام بدویم و نرسیم...

لاتفاوت بینهما

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش...گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
!!هرکدوم به نحوی اسیر حماقت اند یعنی

!به قول پگاه: از فرمایشات خودم

December 17, 2010

اوهام سرخ یك شقایق وحشی



نگاه كن كه در اینجا زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

من سردم است و می دانم

كه از تمامی اوهام سرخ یك شقایق وحشی

جز چند قطره خون

...چیزی به جا نخواهد ماند

.........................

از چه کسی جز فروغ؟


December 13, 2010

برای آهنگ چشم هایت که تکرار رویای کودکیم بود

....

به تمام عاشقانه های ناسروده سوگند...من با تو... دوباره آغاز شدم


December 11, 2010

عاشقی های درخت و خاطره


گفتی: باید پات رو می بستم که نتونی انقدر دور شی
نمی دانستی که پایم را بسته بودم به درخت ِ آن همه خاطره...نه که نخواهم دور شوم، ترس همیشگی از گم شدن بود. مچ پایم را بسته بودم تا روزی سر طناب را بگیرم و برگردم
بادبادک ِ چشم ابرو مشکی ات که دور می شد. ایستاده بودی و نگاهش می کردی. دلت لابد پیش آن حلقه حلقه های گوشوارش بود که در باد تکان می خورد. ایستاده بودی و هی نخ می دادی و بالا رفتنش را ذوق می کردی. آنقدر نگاهش کردی تا نقطه شد وسرش چسبید به سقف آسمان...سرت را بالا گرفتی و به همه نشانش دادی...یاز هم مثل همیشه ی زندگی ات برنده بودی...بادبادک ِ"تو" بود که نقطه شده بود
حالا...بعد از گذر این همه سال و ماه...نمی دانی که جای نخ روی مچ پایش زخم شده...سهمش از همه ی تو و درخت و باغچه...همین زخم هر روزه ست...که بسوزد و مرهم نخواهد...که از آن بالای طاق آسمان، ببیند و بگرید و دستش نرسد...به تو...به درختی که سال هاست آبش نداده ای
اگر برنمیگردد...نخواستن درخت و خاک و باغ نیست...بی تو...تاب آن همه سکوت آن همه درختش نیست
بگذار بادبادک را به حال خود و حلقه های تک تک کم شده ی گوشوارش...توکه حالا سال هاست بلند نکرده ای سرت را...تو که سال هایت همه بی آسمان وبی باران شده
پسرک کوچکت ولی اگر روزی آمد و پرسید...چرا بعضی ها نخ "یادم تو را فراموش" را جای دور انگشتانشان، دور شاخه ی درخت می بندند...اگر دستت را گرفت و آورد نشانت داد...دستت را یک بار...فقط یک بار...به حرمت تمام آن سالهای درخت و خاطره...بگذار روی جای زخم طناب روی شاخه ی درخت


December 10, 2010

محصول یا مفعول؟

روزی می آید که می بینی سال های غربت از تو "آدم دیگر"ی ساخته...این"آدم ِ دیگر"

محصول غرب زدگی، وطن گریزی و یا ژست های روشن فکری نیست...تنها...تنها...باور کنی یا نه...تنها محصول ِ تنهایی ست...

December 8, 2010

نوش دارو نوش جانت

وقتی که نیستی دلم می خواهد تمام کارهایی را که بودی و می خواستی و طفره

میرفتم را انجام دهم. حالا اسمش را هرچه می خواهی بگذار! نوشدارو بعد از مرگ سهراب یا حماقت های عاشقانه با تاخیر...

...من ماهی خسته از آبم

گاهی آنقدر از شنا کردن خلاف جهت آب خسته میشی که خودت رو می سپاری به دست موج ها که هرجا می خوان ببرنت...یه وقتی به خودت می آی و می بینی تنت

بیرحمانه پر شده از زخم-یادگارهای صخره ها...می دانی ری را... مرا دیگر تاب مقاومت نیست... این تن زخمی ام، آن هم طوفان چشم های دریایی ات.

اتفاق جدیدی نیست

گفته بودی "از هرچه بترسی، بر سرت می آید"...می دانی مادر؟...من همیشه ی

زندگی ام از چیزهای زیادی ترسیده ام.

...بابا جان رفت


می بینی مهربان؟ حالا با نبودنت هم ما را دور هم جمع کرده ای...نشسته ایم و عکس ها و خاطراتمان را مرور می کنیم. مرور می کنیم روزهای سینوس کسینوس های اعتماد به نفس هایمان را...روزهای تانژانتی ِ آرزوهای بزرگ و دست های کوچک...روزهای مهربانی نگاه و صدایت که جان می داد رویاهایمان را...تو بزرگ بودی و از اهالی آن روز...ما کوچک بودیم و از اهالی فرداهای نبودنت و دلتنگی...خداحافظ استاد...ء



December 4, 2010

...و من به سادگی پدر می خوانمش



برای روزهای خوب می نویسم. روزهای دست های تو و قلک کودکیم که خیلی دیرتر از حوصله ام پر می شد. برای تو می نویسم که راه رفتن را یادم دادی. برای پاهایت که همیشه کنار پاهایم بود. برای شانه هایت می نویسم که بزرگترین غم های کودکیم هم برایشان سبک بود انگار. برای تو می نویسم که یادم دادی مهربان ترین مهربانان را چگونه بنده ای باشم. برای تو می نویسم پدر که کنار تمام موفقیت هایم رد پای
توست. برای تو که قهرمان کودکی ام بودی
برای تو می نویسم پدر...برای بیست و پنج سالی که گذشت... برای پنجاه سالگی تو می نویسم
برای دختری که کنار تو قد کشید
ممنونم
که بیست و پنج سال ِ دوم زندگی ات را با من بودی، کنارم بودی
که من هرجای دنیا باشم هنوز گرمای دست های تو را حس می کنم

November 25, 2010

این به اون در

خواب بدی دیدم
بیدار که شدم
تصمیم خوبی گرفتم


November 17, 2010

vallah...

زن شاعر سی ساله، دخترک بازیگوش دوازده ساله، خانوم مهندس بیست و پنج ساله، دخترک عاشق خیال باف بیست ساله، خانوم روشن فکر بیست و هفت ساله...تو خودت را جای من بگذار!... می توانی؟

November 8, 2010

به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند...تا چند ورق خواهد خورد؟


ری را...من هیچ گاه روزهای بی غم نداشته ام که حالا بخواهم حسرتشان را بخورم. چیزی که دلم را می چلاند، دلتنگی روزهایی ست که جنس غم ها از جنس این روزها نبود. روزهایی که نگاه پسرک همسایه می لرزاند دل دختر نارنج و ترنج را...روزهای قصه های شاه پریان و شاهزاده های سوار بر اسب...روزهای شعرهای فروغ و نوجوانی های از جنس پریای نازنین، چتونه زار می زنین. این روزها هیچ کس دلش برای باغچه نمی سوزد...برای پری کوچک غمگینی که شبی بی بوسه مُرد و
.سحرگاه دیگر به دنیا نیامد


November 7, 2010

داری؟


ری را... من پرام از این همه حرف برای نگفتن...


تاب نشنیدن داری؟...



October 1, 2010

...می روم
.تا تو بمانی و قاب ِ رنگی ِ تنهایی ِ بی من ات
می روم تا دست نخورده بماند آرزوهای برآورده نشده...حرف های گفته نشده...شعرهایی که نخواندم...دست هایی که نگرفتیم به رسم دوستی تا بفشاریم غم سردی را که پاییز با باران هایش
...می آورد
...می روم تا تمام شود آنچه هرگز آغاز نشده