December 18, 2010

حال ما

باز خوابم بهم ریخته! شب ها خوابم نمی بره و صبح ها چشم باز می کنم می بینم دیر شده! این خیلی حس بدی ئه که از صبح که پامیشی عذاب وجدان دیر ئه داشته باشی تا باز نصفه شب که بخوابی. نه که هوا هم حوالی چهار تاریک میشه کل روز حس ات اینه که شب شد هیچ کاری نکردم خدا
این روزها میرم کتابخونه و مقاله می خونم و خلاصه می کنم و مثل همیشه ی زندگی ام ( به قول خزر که ذات ما را خرخون نامید روزی) درس که می خونم حالم خوب میشه! انگیزه م میره بالا و دلم می خواد (دیگه نه دنیا رو) که یه دیواری چیزی جا به جا کنم

اینکه شب ها تا دیروقت می مونم تو کتابخونه خیلی خوبه! اون وقتی که از دانشگاه بر میگشتم و تا بخوابم یه سه-چهارساعتی افسردگی ِ شبانه می گرفتم دیگه الان فرصتش نیست. اما از آنجا که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند که کلا حال ما رو بگیرن این عیش جدیدمون هم به زودی منقطع می شه. دانشگاه دو-سه روز دیگه کُلانی تعطیل می شه و ما عین جودی آبوت تنها می مونیم خونه و همه میرن تعطیلات. حالا باید بگردم دنبال یه سری تفریح واسه این تعطیلات که خداروشکر همه جا هم تعطیله
یه سری کتاب نخونده دارم که شایستی این تعطیلات بشینم بخونمشون. دلم واسه زندگی آن شرلی ئی تنگ شده. ولی حالم خوبه! یه سرخوشی ِ بی دلیل ِ خاصی دارم. انگار که بخوای یه چیزای خوبی رو از اول سر تجربه کنی. انگار بهت باور بدن که هنوز هم میشه خوب بود و حال خوش داشت...هنوز هم میشه امیدوار بود...به آینده یا آینده در گذشته....نمی دونم

نمی دونم خودم هم خیلی . فقط همین قدر می دونم که خوبم...خوب به معنی ِ کلمه

3 comments:

  1. :*
    خوبه که می دونی خوبی
    :*

    ReplyDelete
  2. آینده در گذشته ...
    che tarkibe ajibi :)

    ReplyDelete
  3. گذشته چشم های توست
    که تکرار رویاهای کودکی من است
    ...آینده اما
    من راستش از تلاقی باران با حس های خوب می ترسم...من خیلی وقت است که یاد گرفته ام روزها را برای پایان ها بشمارم

    ReplyDelete