December 22, 2010

سهراب ِ بی دردی ها

سهراب چه می دانستی که روزی می رویم جایی که باران که می بارد، دوست نیست...دوست را که می یابی چیزی انگار بینتان ساکن مانده، اصلش انگار جا مانده...هرچه هست باران نیست...این می شود که تو لابد با "همه مردم شهر" زیر باران رفتی

No comments:

Post a Comment