
گفتی: باید پات رو می بستم که نتونی انقدر دور شی
نمی دانستی که پایم را بسته بودم به درخت ِ آن همه خاطره...نه که نخواهم دور شوم، ترس همیشگی از گم شدن بود. مچ پایم را بسته بودم تا روزی سر طناب را بگیرم و برگردم
بادبادک ِ چشم ابرو مشکی ات که دور می شد. ایستاده بودی و نگاهش می کردی. دلت لابد پیش آن حلقه حلقه های گوشوارش بود که در باد تکان می خورد. ایستاده بودی و هی نخ می دادی و بالا رفتنش را ذوق می کردی. آنقدر نگاهش کردی تا نقطه شد وسرش چسبید به سقف آسمان...سرت را بالا گرفتی و به همه نشانش دادی...یاز هم مثل همیشه ی زندگی ات برنده بودی...بادبادک ِ"تو" بود که نقطه شده بود
حالا...بعد از گذر این همه سال و ماه...نمی دانی که جای نخ روی مچ پایش زخم شده...سهمش از همه ی تو و درخت و باغچه...همین زخم هر روزه ست...که بسوزد و مرهم نخواهد...که از آن بالای طاق آسمان، ببیند و بگرید و دستش نرسد...به تو...به درختی که سال هاست آبش نداده ای
اگر برنمیگردد...نخواستن درخت و خاک و باغ نیست...بی تو...تاب آن همه سکوت آن همه درختش نیست
بگذار بادبادک را به حال خود و حلقه های تک تک کم شده ی گوشوارش...توکه حالا سال هاست بلند نکرده ای سرت را...تو که سال هایت همه بی آسمان وبی باران شده
پسرک کوچکت ولی اگر روزی آمد و پرسید...چرا بعضی ها نخ "یادم تو را فراموش" را جای دور انگشتانشان، دور شاخه ی درخت می بندند...اگر دستت را گرفت و آورد نشانت داد...دستت را یک بار...فقط یک بار...به حرمت تمام آن سالهای درخت و خاطره...بگذار روی جای زخم طناب روی شاخه ی درخت
No comments:
Post a Comment