November 8, 2010

به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند...تا چند ورق خواهد خورد؟


ری را...من هیچ گاه روزهای بی غم نداشته ام که حالا بخواهم حسرتشان را بخورم. چیزی که دلم را می چلاند، دلتنگی روزهایی ست که جنس غم ها از جنس این روزها نبود. روزهایی که نگاه پسرک همسایه می لرزاند دل دختر نارنج و ترنج را...روزهای قصه های شاه پریان و شاهزاده های سوار بر اسب...روزهای شعرهای فروغ و نوجوانی های از جنس پریای نازنین، چتونه زار می زنین. این روزها هیچ کس دلش برای باغچه نمی سوزد...برای پری کوچک غمگینی که شبی بی بوسه مُرد و
.سحرگاه دیگر به دنیا نیامد


No comments:

Post a Comment