June 13, 2012

دنیای بی آینه ی من

زندگي اين روزاي من مثل پاك كردن آینه ست. همه ش بايد حواست باشه چشمت به 
...خودت نيفته

June 12, 2012

سیب سرخ حوا

بی مهری انسان ِ معاصر در توست
...تنهایی انسان ِ نخستین در من

June 4, 2012

25 x 12 x Luna...


هرکس که دید روی تو بوسید چشم من

کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد


............
پ.ن: سر ندارند به سِرّمان

May 31, 2012

مهربان ترین ِ مهربانان

...او خود را الرحمن می خواند
...رحمان

يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمَـٰنِ وَفْدًا
سوره مبارکه مریم- آیه 85

تمام سوره را که می خوانی.  همه جایش... حتی آنجا که خشمگین است و آنجا که کافران را ملامت می کند... می گوید رحمان

یا آنجا که ابراهیم به پدرش فرمود

يَا أَبَتِ إِنِّي أَخَافُ أَن يَمَسَّكَ عَذَابٌ مِّنَ الرَّحْمَـٰنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطَانِ وَلِيًّا 
سوره مبارکه مریم- آیه 45

سِرّ عجیبی ست در این سوره... خیال کن بگویی اگر آن کار بد را بکنی مهربان عذابت می دهد... مهربان چگونه عذابت می دهد؟ یا شاید چگونه دلت می آید که نفی کنی مهربان را

.او خود را "رحمان" می خواند

یادم نمی آید در کدام مناجات بود که می گفت خدایا تو را به آن نام می خوانم که صالحان می خوانند تو را


امروز من اما
.تو را به آن نام می خوانم که تو بر خود برگزیده ای

....رحمان

May 24, 2012

...شب آرزوهاست

دل مستمندم 
ای جاااان
به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو
...هوس حجاز دارد

May 6, 2012

من همان بیدار-خواب ِ همیشه ام


نه خواب به جانبِ من و
،نه من به جانبِ خواب

.معلقم ميانِ مويه و انتظار

!نپرس پريشانِ کدام کرانه‌ای
!کرانه تويی بی‌کرانه‌ی من

من ... همان بيدارْخوابِ هميشه‌ ام 
که بی‌هوای تو ... بی‌سواد 
که بی‌هوای تو ... بی‌کس 
!که بی‌هوای تو ... بی‌حوصله 

پس قرارِ دوشينه را 
به کدام دريا سپرده‌ای؟ 
کدام دريا 
!که سرابِ اين بيابان است


-----------------------------------------
عکس: اردی بهشت 91، تهران از پنجره ی چشم اتاق کوچکم

May 5, 2012

سر به سرّمان ندارند

...من بیقراری های این دنیا را تاب ندارم ری را 
،این همه جزر و مد
ساحلی برایم باقی نگذاشته 
که زیر مهتاب اش... بخواهد ماه بتابد
...چه ماه  ِمن... چه ماه  ِتو

غر

نمی دونم احساس نارضایتی رو در چند سالگی برای اولین بار تجربه کردم که اینجور همیشه باهامه همه ش

May 2, 2012

....بلبل طبعم


یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ور نه من
داشتم آرام، تا آرام جانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

بلبل طبعم کنون باشد ز تنهایی خموش
نغمه‌ها بودی مرا تا همزبانی داشتم

.........................................

پ.ن.1: گاهی هم از اونور باید بخونی شعر ها رو

پ.ن.2: اینو خیلی وقت پیش نوشتم. یه چیزی می دونستم که نوشتم دیگه

April 30, 2012

بیداری ِ بی خیال


من در قمار  ِ همین علاقه های آسان ِ آدمی

      گریه ها از دامن دریا برده و     

خواب ها به قیمت  ِ همین بیداری  ِ بی خیال باخته ام

April 28, 2012

چشم در برابر چشم

پاییز 82 یه باری که داشتم می گفتم من تصمیم گرفتم زن یه آدم نابینا بشم، بهداد بهم گفته بود تو دسته بندی ِ آدما (که چهار دسته بودن) من تو دسته ی قهرمان ام. اون موقع و تا شاید همین روزها فکر می کردم این خوب نیست. اینکه تو دسته قهرمان باشی. 

امشب ولی وقتی داشتم براش می گفتم که تو بالکن های بالا چند نفر نشستن یا رو سن چه خبره... امشب درست اون موقع که ارکست داشت آهنگ "سیاه" رو میزد، فکر کردم نه... اصلا بد نیست. این حسی رو که الان دارم به خیلی حس های زندگی م ترجیح میدم. دلم خواست تا همیشه تو همون دسته بمونم

!خدایا دستت دُرُست که لایق دونستی

April 27, 2012

نوجوانی ام درد می کند


 دیگه الان تقریبا پاره شده ان. هنوز ام البت گاهی 
...می پوشمشان که دلتنگی رفع شود شاید

لنگه به لنگه اند...مثل من... حتی راه راه هایشان را هم نتوانسته اند موازی کنند... مثل من

این شب ها

یکی از خوبی هایش این است که شب ها که خوابت نمی برد، مثل آن وقت ها که بی حوصله می شدی، هی کانال های تلویزیون ایران را اینور آنور می کنی. بین 1 و 2 و 3 و 5 هی میروی و هی می آیی. فرقش اما این است که به جای اینکه حوصله ت بیشتر سر برود، چهار چشمی زل می زنی به مانیتور، سراپا گوش می شوی. انگار بخواهی قطره قطره ی حرف ها، صداها را بنوشی. عاشق نماهای خیابان های تهرانی. داستان فیلم از دستت در میرود، مدام توی جزئیات خیابان ها و آدم ها و مغازه هایی. خودت هم نمی دانی دنبال چه می گردی...دلت می خواهد شاید...چیزی آنجا منتظرت باشد... نمی خواهی باور کنی که آمده ای و آب از آب تکان نخورد...هیچ آسفالتی دلش برای کفش های تو تنگ نشد...دردت می آید...خاموش می کنی...میچپی زیر لحاف

April 26, 2012

Tell him...
Tell him that the sun and moon rise in his eyes...


April 22, 2012

... گشته ام در جهان و آخر کار


برای 6:30 عصر ِ 22 آوریل، برای 4 اردی بهشت

April 21, 2012

هایکو-طوری2


تمام ِ وزن بودنم را انگار
گاوی بر دوش می کشد
حسرت هایم را می چرد
غم هایم را نشخوار می کند

هایکو-طوری


پیچیده در زیبایی، خیره به تاریکی

نشسته ای
نیمی روشن، نیمی تاریک
مثل زندگانی ام

April 20, 2012

خوب گفتی


هنوز هم یک دیدار ساده می‌تواند

سرآغاز پرسه‌ای غریب در کوچه باغِ باران باشد

چیز

چند سال پیش ها یه کتاب جیبی رو داشتم ورق میزدم، اسمش یه چیزی بود تو مایه های اینکه "چیزهایی که مردان باید راجع به زنان بدانند" همچین چیزی. بعد تو هر صفحه ش یه خانم چند جمله گفته بود. خیلی بامزه بودن جمله ها و حرف هاشون. بهترینش ولی یکی ش بود که گفته بود " من خودمم بعضی وقت ها نمی دونم چم ئه و چی می خوامو چی حالمو خوب می کنه. پس چی جوری توضیحش بدم؟" یکی از معدود کتاب هایی بود که خوب چیزایی گفته بود توش راجع به چگونگی ِ بودن خانم ها

اما تو کوه درد باش


رفیق من سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست.... موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد.... سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش.... طاقت بیار و مرد باش

اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بیخوده

اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امّید
همیشه محتاجه به نور خورشید

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد... سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش.... طاقت بیار و مرد باش

http://youtu.be/4vpYq-tPcWI

باد می آید

تنها مانده ام ری را
بین تمام این آدم ها که می آیند و می روند
تنها مانده ام
کبریت آخرم هم نیم سوخته دارد پت پت می کند
.......
من به این راحتی دل نمی بستم به چیزی. به این راحتی ها هم نبود. ولی عمو زنجیر باف زنجیر منو بدجوری بافته انگار
حالا آدم ها می آیند و می روند و هی پر دامنم می گیرد به پالتوهای ضخیمشان. کبریت که نمی خرند هیچ...سرشان را هم در یقه ی پالتوهایشان فرو کرده اند. منم انگار سال هاست صدایم تمام شده... "خانم یه کبریت بخر...آقا یه کبریت بخر..." من سال هاست صدا نکردم کسی را...صدا نکرده ام...به این راحتی ها نبود
......
سرسری گرفته ای انگار...نپرسیدی دیر یعنی چند...نگفتمت...سال هاست که دیگر چیزی نمی گویم...سال هاست حرف های مهم ام را نمی زنم

April 18, 2012

ایــــــنجور

کبک قصه ی ما گاه گداری سرش رو از تو برفا می آورد بیرون یه نگاه به دور و برش می کرد و باز اون حالت تهوع سارتری می اومد سراغشو یه نفس عمیق و تـــــــپ کله ش رو می کرد تو برفا

April 17, 2012

درس های بیست و چند سالگی

راستش را بخواهی من هیچ از بزرگ شدن بدم نمی آید. هنوز هم مثل تمام 6 یا 7 سال گذشته، عدد سن ام هیچ حسی را در من ایجاد نمی کند. قبلش هم فقط یادم می آید که دوست داشتم زود بزرگ شوم تا دخترخاله ها و دختر دایی ها در جمع شان راهم بدهند. دلیل دیگری نداشتم برای بزرگ شدن. یا کوچک ماندن. بیشتر از آنکه نگران این باشم که به چند سالگی نزدیک می شوم و چه کارهایی را کرده ام یا نکرده ام. هی قید دیر و زود بگذارم برای باید های تحمیلی زندگی ام، بیشتر دلم برای روزهایی که گذشته، برای حس هایی که گذشته تنگ می شود. وقتی فکر می کنم لحظاتی بودند که آنقدر خوب بودند و هرگز دوباره نخواهند بود سینه ام تنگ می شود، نفسم می گیرد

ولی درست که نگاه می کنم می بینم خوب هیچ وقت هیچ کدامشان هیچ جا دوباره تکرار نشده اند. درست تر که فکر می کنم می دانم، قلبا می دانم که همین روزها حس هایی را دارم تجربه می کنم که فرداهایی دلتنگش می شوم. مثل روزهای اولی که ادمونتون بودم و فکر می کردم غم ام ته دنیاست و بدتر از این نمی شود. باور کنی یا نه هنوز هم گاهی از جلوی ویترین مغازه های خیابان وایت که رد می شوم، چشمم دنبال دختری ست که بی هوا قدم می زد و انگار هیچ جای این دنیا نبود. دلم برای خودم در تمام گذشته تنگ می شود. اما نگران چیزی هم نیستم.

می دانم بزرگ شدن چه خوبی هایی داشته. چیزهایی را یاد گرفته ام که نمی دانستم وجود دارند حتی. کاری ندارم که یاد گرفته ام یا زندگی به زور (با لگد) یادم داد. چیزهایی که با تمام کوچکی شان اصول شخصیتی و اخلاقی انسان را می سازند. روابطت با آدم های
دیگر را شکل می دهند. اصلا به قول یارو گفتنی جهان بینی ات را می سازند

یاد گرفته ام که همه چیز زندگی دست تو نیست. تو نمی توانی خط به خط زندگی ات را بنویسی و اجرا کنی. چیزهای زیادی هست که دست تو نیست. باید منتظر بمانی و ببینی نقش های دیگر این نمایش چه می کنند و چه می گویند تا بتوانی برای حرکت بعدی ت تصمیم بگیری. می دانم اینطوری استرس ت زیاد می شود و احساس می کنی زندگی ات از دستت در رفته اما عوضش هیجانش بیشتر است. نمایشی را بازی می کنی که نمی دانی ته اش چه می شود. مثل آن تمرین های تیاتر که بهشان می گفتیم اتود زدن. که می رفتی روی سن با چند نفر دیگر و یه جمله می دانستی که قرار است مثلا فلانی بمیرد. اینکه چطور می میرد و اینکه تو کی هستی را باید با بقیه هم زمان می نوشتی و بازی می کردی

یاد گرفته ام که جای دیگران فکر نکنم. تصمیم نگیرم، حرف نزنم. یاد گرفته ام تاب بیاورم اگر کسی کاری کرد که مطابق میلم نبود. یاد گرفته ام به آدم ها اجازه بدهم تصمیمات خودشان را بگیرند. اشتباه هایشان را بکنندو. یاد گرفته ام تا از من نخواستند نظر ندهم، دخالت نکنم. برنامه ریزی نکنم. آینده نگری نکنم

مهم ترین چیزی که یاد گرفته ام این است که هدف ما در هر لحظه از زندگی این نیست که همه چیز به بهترین نحو انجام شود و هیچ یعنی دقیقا "هیچ" خطای هرچند کوچکی در سیستم وجود نداشته باشد. هدف این است که در لحظه همه آرام و شاد باشند و لذت ببرند. مثلا اگر موقع رانندگی یک خروجی را اشتباه برویم دنیا به آخر نمی رسد. یا اگه توی یه سفر "عین" برنامه پیش نرویم هیچ چیز گنده ای را از دست نداده ایم. یاد گرفته ام اینکه خوش اخلاق و خوشحال کارهایمان را بکنیم خیلی ارزشش بیشتر است از اینکه استرسی همه جا را ببینیم و به بهترین نحو از زمان استفاده کنیم و چه و چه. این مهم ترین چیزی ست که در چند سال اخیر جهان بینی ام را عوض کرده

....می بینی؟ بزرگ شدن برای من آنقدر ها هم بد نبوده انگار

حتی اگر نباشی، می آفرینمت

به این نتیجه رسیدم که خیلی دارم قدر چیزهای کوچیک و حتی بزرگ خوب و دوست داشتنی ئی که دارم رو نمی دونم. می خوام بنویسم ازشون. از اتفاقای کوچیک، از لحظه هایی که لذت بخش اند. نمی ذارم بیان و برن و دیده نشن. باید قطره قطره شون رو نوشید. دم به دمشون رو نفس کشید

می بینی؟ انگار راهی نیافته باشم، دارم راهی می سازم

:)

April 16, 2012

باز دارم خاله میشم

امروز که باز سر زدم به وبلاگ منصوره، تو پست آخرش نوشته بود راجع به اون یکی وبلاگش . رفتم اون یکی رو دیدم که اتفاقا خیلی هم از این یکی فعال تر ئه. توش راجع به تجربه های مادرانه نوشته. چند وقت پیش که اومد تو فیس بوکم نوشت راستی من باردار ام یه مدت طولانی رفته بودم تو فکر که چی جوری تونسته به این تصمیم برسه. الان که دارم نوشته هاشو می خونم می فهمم اشتباه اولم این بوده که فکر کردم اونی که الان شکمش باد کرده و دست یه دختر سه ساله تو دستش ئه همونه که مچ دستشو با شال گردن می بست به مچ دست من و کل روز باز نمی کرد گره ش رو. همون که دیوار زیر تخته کلاس رو با رنگ و قلمو نقاشی کرده بود. همونکه موقع حرف زدن بالا پایین می پرید. همونکه عاشق پسر لوازم التحریری ِ سرکوچه شون بود و یه جامدادی داشت که داشت می ترکید از خودکار و روان نویس و اتود و چی و چی. همون که ترجمان عشق و انرژی، ترس و هیجان بود واسه من. همون که تک تک تناقضاتش رو با سلول های بدنم درک می کردم. این آدمی که این نوشته ها رو نوشته خیلی وقته که دیگه اون آدم نیست. به قول خودش تو نوشته هاش این اتفاق ها یه روزه هم نیفتاده.

هنوزم نگاهش به همه چی با همه کس فرق می کنه. اونی که تونسته وجه زنانه و دخترانه وجودش رو بیاره بالا نه همسرش که دخترش و دخترهاش بودن. منصوره ای که از صورتی و صورتی-طوری متنفر بود حالا نوشته از دامنای گل گلی ِ دختراش و گل سرای رنگی پنگی. دنیای امروزش رو هم دوست دارم با اینکه با دنیای دیروزمون خیلی فرق داره. خوشحالم که خوشحال ئه. که هنوز گاه گاهی چشماش رو می بنده و خیال می کنه...خیال روزهایی که می آد.... مگه نه اینکه نوجوونی مون رو همین طور گذروندیم؟ رویا... رویای دنیایی که ما می سازیم... دنیایی که ساخته رو دوست دارم... با خودم فکر می کنم گاهی که برم ایران... نرگس و مریم ش رو ببینم...تو چشاشون همون برق شیطنت ِ مامانشون هست؟ آخرین باری که دیدمشون نرگس تو شکم منصوره سکسکه می کرد و مریم خیالش هم حتی نبود


April 15, 2012

...مائده شده ام باز


...دور و برم را پر کرده ام از بهانه های کوچک خوشبختی



April 13, 2012

I set fire to the rain...

هوا بارانی ست، دل من چه تقصیر دارد که این همه گرفته. عصر جمعه باشد و نم نم باران بزند... گاه فکر می کنم دلم خسته ست از اینهمه دلتنگی... مگر چقدر زندگی می کنیم که همه اش را دلتنگ باشیم؟
کی تمام میشود این همه بغض؟

قول داده بودم که غر نزنم... نمی زنم! قول داده بودم به انتظار شادی ننشینم، بیافرینمش. این هم چشم

اما آنهمه قول که تو داده بودی چه شد؟

...اما... اما... اما

...این دل ناماندگار ِ بی درمان


April 8, 2012

عاشقانه ای نمانده که نخوانده باشمت


کفر کافر را و دین دیندار را... ذره ای دردت دل عطار را


April 5, 2012

به مُو گویی که سرگردون چرایی

تو

از تمامِ شـعرهـایِ من

...عاشقانه تری