December 14, 2011

پس گردنی

.گاهی باید یک چیز محکم بخورد توی سرت تا خوب و بد را یادت بیاورد
!بد کردی
...ستار العیوب هم دیگر حوصله ت را ندارد دختر
قانون توی حباب را هم باید بگذاریم سکوت. آنقدر ساکت باشی تا زبانت جز به
.خوب نچرخد و مغزت جز به خوب نبیند
...باشد تا آمرزیده شوی


لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلا مَنْ ظُلِمَ وَكَانَ اللَّهُ سَمِيعًا عَلِيمًا

خداوند علنی كردن سخن درباره بدی ديگران را دوست ندارد مگر كسی كه بر او ستم رفته باشد و خداوند شنوای داناست
(نساء ١٤٨)


December 9, 2011

لبخند بزن دخترک


: بازگشت ِ پیروزمندانه به حباب آکوستیک خلاءوارم

حالا بگذار دوباره برای سال ها پاره کنند گلوهایشان را. صورت های کریه شان
. را بچسبانند به شیشه ی تُنگ

تمام این سرمستی را مدیون نبود مولکول هایی هستم که نوسانشان اصوات را
.منتقل می کرد

....سِر شده ام باز

.لبخند ِروی لبم برای بازگشت به حبابم است

خوشبخت ام باز. خیلی خیلی خوشبخت. رویاها اگر بیدار شوند دوباره، دیگر
...بزم شبانه ام چیزی کم نخواهد داشت... رویاها اگر بیدار شوند دوباره

آنروز که خط کشیدم دور رویاها... که حباب را شکستم و گریختم، فکر کرده
بودم شاید چیزی عوض شده باشد در این دنیای لعنتی. حالا بعد سه سال
.می بینی مقاومت احمقانه ام را؟) باز سه سال طول کشید تا برگردم)

این بار ولی این خط و این نشان. خط اش برای صدایشان که نمی شنوم. نشانش برای حضورشان که مثل بازیگران روی پرده ی فیلم سینماست. هرچقدر هم که سه بعدی باشد، هرچقدر هم دلت بسوزد برای قهرمان قصه و هرچقدر هم
همذات پنداری کنی، صبح که از خواب بیدار میشوی یادت رفته اسم و رسمشان
.را حتی

باز به عادت همه ی سال های خوشبختی که گذشت، این بار نه به انتقام، که به
...منطق شاید، مائده را دریغ می کنم از این دنیا

می آیی و می پرسی چرایش را...من برای سال ها می نویسم...سال هایی که هنوز
.طعمشان را نچشیده ایم

دارم لبخند می زنم...جدی جدی خیلی وقت بود عضلات گونه ام انقدر خوب کش
...نیامده بود. غلت می زنم خوشبختی خلاءوارم را


December 8, 2011

آرام جان ِ من...کجایی؟


خدا اگر سه چیز را برای آرامش انسان آفرید، شب، خانه و زن را. اگر نه خانه و نه شب برای من آرامشی ندارند، ولی زنی هست آن طرف کره ی
...زمین... که صدایش... که بودنش تسلی دل است و آرام ِ جان

.خدا را همیشه برای داشتنش شکر کرده ام و می کنم

...آغوشش جاویدان




December 7, 2011

مرا ببر امید دلنواز من


به درک که سرما خورده ام، که چاق شده ام، که زشت شده ام، که موهام بد وایمی ایست ئه
که دو ماه ئه هیچ تفریحی نکرده ام. که دو سال و نیم ئه ایران نرفتم. که یه ماه ئه غذای درست حسابی نخوردم. که دو سال ئه یه شب آروم نخوابیدم. به
.درک که کک دنیا نمی گزد که چه بر سر من و زندگی و آرزوهایم آمده
باقی مانده ی تمام دارایی هایم را به دندان گرفته ام و جلو می روم. این روزها و شب های لعنتی را فقط دارم میروم که برسم یا نرسمش را نمی دانم. فقط می دانم که اگر بایستم باید همان جا تا آخرش بایستم. من که سه سال پیش نیاستادم دیگر این روزها جای ایستادن نیست. باید آنقدر بروم که از همه ی
. این ها بگذرم

تو نوید دادی روزهای خوب می آید. گفتی با هر سختی آسانی ست، گفتی او
.یگانه وفا کننده به وعده هایش است
من این روزها دارم فقط می روم
....می روم

December 4, 2011

آن مرد در باران آمد


...نمی دانم می دانی یا نه
ولی من
همیشه ی زندگی ام تحسین ات کرده ام. همیشه خواسته ام مثل تو باشم. شاید همین
اخلاق زیر ِ بار نرفتن ام، حرف کسی را قبول نداشتنم، پافشاری کردنم روی چیزهایی که می گویم، اقرار نکردن به اشتباهاتم، همه را دارم چون خواسته ام
شبیه تو باشم. شعر خواندنم، جدول حل کردنم، شوخ طبعی ام، همه را نه از تو که انگار برای تو داشته ام. شاید همین که نمی دانی "دقیقا" چقدر دوستت دارم را
.هم تو یادم داده ای

خیلی چیزها را ولی هیچ وقت برایت نگفته ام. و گاهی مطمئن تر می شوم که هیچ وقت نخواهم گفت. اینکه از وقتی آمده ام تو را بیشتر از همه در خواب هایم دیده ام. اینکه تو همیشه یکجای ترس هایم بوده ای. گاهی کنارم، گاهی پشت
.سرم، گاهی روبرویم، گاهی هم آن دورها ایستاده ای و سکوت کرده ای

شاید همه ی این ها را یک روزی برایت بگویم. روزی که باور کرده باشی من با
وجود تمام تلاش هایم برای شبیه تو بودن، هنوز خیلی با تو فرق دارم. روزی
که بنشینی روبرویم و بپرسی "خوب...تو چی فکر می کنی؟.." روزی که جوابت
.برای تمام فکرها، نظرها، عقیده ها..."نه" نباشد


بیا و بپرس حال ام را


من هیچ وقت زندگی ام به "حال" نیاندیشیده ام. چرا؟

.از همان اول اش هم یا در گذشته بودم یا در آینده

خندیدی...کدام اول اش؟

.از همان اول روزی که فهمیدم خیال سلاح توست در برابر دنیای نابرابر

...خندیدی

...از همان اول روز...خندیدی


December 1, 2011

با چشمانم...که تنها یادگار کودکی من اند



روزهای سختی ست ری را...آنقدر سخت که دلت بخواهد دو-سه هفته ای از زندگی کردن مرخصی بگیری و بروی ته جنگل های
آمازون (توی همان کلبه ی رویاهای کودکی شاید) بچپی و زل بزنی به هیزم های توی آتش و به "هیچ چیز" فکر نکنی

می دانی ری را؟ من برمی گردم. بر می گردم و دست های کوچک بچه های سرزمین ام را می گیرم و حلقه می زنیم و آواز می خوانیم. اگر عمو زنجیرباف زنجیر زندگی منو اینجوری بافت، پشت کوه ها انداخت و ولم کرد و رفت...ولی من برمی گردم. باید برگردم ری را. باید برگردم و صدای خنده هایشان را بشنوم. خیلی وقت است هیچ بچه ای برایم نخندیده. باید باهم نقاشی بکشیم. یابد برای تک تک شان شازده کوچولو را بخوانم...می دانی ری را...شاید کودکی تنها روزهای
...خوبشان باشد...اگر همین روزها را هم شاد نباشند، اگر زود بزرگ شوند

من برمی گردم...نه برای آن ها که برای خودم. من باید تکه های جامانده ام را باز پیدا کنم. یک جایی وسط همان قایم باشک بازی ها...توی جامیز نیمکت های چوبی...من آنجا جامانده ام...روی صندلی آمفی تیاترهای شهرم

...من برای آرزوهایم برمی گردم...زبان ایما و اشاره را یاد می گیرم
یاد می گیرم چطور بریل بنویسم و تایپ کنم...من برای آرزوهای کودکی ام
.بر می گردم... که حالا سال هاست... سال هاست بی آرزو مانده ام

وعده ی ما همان سی و سه سالگی...همان خانه ی آرزوها...همان نیمکت و
.همان درخت
کیفم را که باز کنم، شازده کوچولو، عقاید یک دلقک و کافه پیانو را که
،در بیاورم
.من را خواهی شناخت
.حتی اگر چشمانم را نیاورده باشم


November 28, 2011

Cafe Luna

الان یهو یادم اومد که هیچ وقت راجع به این عکس این بغل وبلاگم ننوشتم. راجع به اینکه چی ئه و کجاست
این سردر یه کافه ست تو قسمت قدیمی شهر ونکوور. اونجا که ساعت بخار داره. توی یه خیابون که کف اش سنگ فرش ئه. با فخری مامان که از اونجا رد می شدیم وقتی اسمشو دیدیم یهو پریدم هوا که وااااای بالاخره من جامو پیدا کردم. میدونی؟ هر آدمی تو این دنیا یه جایی رو داره که فقط و فقط مال خودش ئه. مثل سیاره ی شازده کوچولو

یه جایی اینور کره ی زمین، یه کافه هست که به نام ِ من ئه. نرفتم
...توش اونروز

گفته بودی
نمی بخشم اگه جای پات بی جای پام
...روی جایی حک بشه
...گفته بودم

نگفته بودی...نه...هیچ کس هیچ وقت نگفته بود...من هنوز اما به رویاهای 12 سالگی وفادار ام. به اهرام مصر...به عجایب هفت گانه...به جهانگرد ممول

همه ی این ها را گفتم که بگویم...بگذارش کنار بام تهران...شاید



November 27, 2011

چاه دیوانگی

،گاهی فکر می کنم اینکه از آب چاه دیوانگی بخوری
،با اینکه تظاهر کنی خورده ای
.از یک زمانی به بعد دیگه با هم خیلی هم فرق نداره
شاید اگه سال ها یه نقشی رو بازی کنی، بهش تبدیل بشی و یه روز صبح پاشی ببینی دیگه دستت به خودت نمی رسه و یادت نیاد که خودت رو کی و کجا جا گذاشتی

November 20, 2011

یک باشد و یگانه

در هر زمان و مکان مشخص
.دقیقا یک حرف هست که دلت می خواهد بشنوی، نه کمتر و نه بیشتر
.و هستند آدم هایی که می دانند آن یک حرف ِ خواستنی را
اما
در دنیا
گاهی تنها "یک" نفر
هست
...که می گویدش

November 19, 2011


.....

لنی گفت درست است. از اصول معتبر زندگی لنی یکی این بود که هروقت با چیزی مخالف بود بگوید موافقم. چون کسانی که عقاید احمقانه شان را ابراز می کنند اغلب بسیار حساسند. هرقدر عقاید کسی احمقانه تر باشد کمتر باید با او مخالفت
.کرد

.....


خداحافظ گاری کوپر -
رومن گاری

November 18, 2011

آه...دست های تو...دست...های...تو


دونای بارون ببارین آروم تر

...بهارای نارنج داره می شه پرپر


November 15, 2011

تاریکم ای یلدا...مهتاب می خواهم

باز این حس اومد سراغم

نمی دونم این احساس ناامنی چرا؟ کی ها و چی جوری می آد...ولی وقتی که می آد حالا حالاها نمیره. توی همه ی خواب هام هست

چرا؟

November 14, 2011

To do


Find real friends.

Live a real life.


November 8, 2011

ولیعصرهای عاشقی


می دانی؟ من چهارراه به چهارراه این خیابان را زندگی کرده ام. از عصرهای بعد مدرسه و کتاب فروشی و نوار فروشی و پریدن از آن جوی های گنده اش بگیر، تا غروب های دلگیر بعد دانشگاه و آش رشته ی افطارهای رمضان و خرید شب عید. جوراب و گل خریدن چهارشنبه سوری. پیاده روی جدول راه رفتن هایش... همه را بگیر و بیا تا خانه ی دکتر حسابی... تا آخرین خرید های آخرین روزها

اصلش انگار تهران را خلاصه کرده اند در همین یک خیابان به این بلندی که هرجایش را نشانم دهی، یک جای خاطره هایم درد می گیرد

عکس: از دیگران. اولین برف پاییز 90 - تهران - ولیعصر

November 4, 2011

Your beauty...


من برای سالها می نویسم

...سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند




...من و خیال گنگ رهایی

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت


November 1, 2011

جهان من


بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند"
چون من
که آفریده ام از عشق
"جهانی برای تو


...این تمام چیزی ست که همیشه ی زندگی ام داشته ام
...خوش آمدی به سرزمین رویاها نازنین
،ما امروز برای فرداهای خیال و خاطره
.نفس می کشیم
رویاها هیچ وقت
...تنها نمی شوند


...بی انصاف


من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت؟
...من
....چشم از او


October 30, 2011

ما نباید بمیریم ری را...رویاها بی مادر می شوند


...ری را... من... به تمام رویاهایم پای بندم
خونه شومینه ای یه جایی که خیلی هم دور نیست، چشم انتظارم ئه


October 29, 2011

آرزوهای کوچک برای فرداهای کوچک


از اون اول که رادیو فارسی تو ادمونتون راه افتاد، یه آرزویی ته دلم شکل گرفت. اینکه سه تا کتابی که تو دنیا و از بچگی تا حالا از همه کتاب هایی که خوندم دوست تر داشتم رو بخونم تو رادیو. یه جوری انگار ادای دین بکنم بهشون و به نویسنده هاشون. یا شاید اون همه حس خوب که بهم دادن رو منم یه کوچولو به بقیه بدم

شازده کوچولو
عقاید یک دلقک
کافه پیانو

.حالا برآورده شدن یکی از این آرزوها نزدیک ئه
قراره به زودی شازده کوچولو رو تو 6 قسمت بخونم

یه روزی، یا شاید یه شبی می آد که می ذارمش برای ارمیا یا ارنیکا که گوشش بدن. که اونام شریک باشن تو همه چیزای خوبی که شازده کوچولو با خودش آورد و موند. که بدونن چون دیگر هیچ کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدم ها تنها مانده اند.

October 17, 2011

بام تهران شاید

می دانی؟
من تا به حال بام تهران نرفته ام
تهران را از آن بالا ندیده ام. از آن بالا که همه ی غم ها کوچک می شوند و عشق ها بزرگ
از آن بالا که می نشینی و زل میزنی به شهری که تمام ات آنجا شکل گرفته. شهری که دلش از آن همه خاطره پر است. از آن همه گریه. از آن همه شعر. از آن همه تنهایی
می دانی؟
...من تا به حال بام تهران نرفته ام



October 12, 2011

داستان رابعه و بکتاش



همکاری اخیر من با رادیو فارسی زبان ادمونتون

عشق او باز اندر آوردم به بند... کوشش بسیار نامد سودمند

توسنی کردم ندانستم همی... کز کشیدن تنگ تر گردد کمند





October 11, 2011

نمی خواهم شاعر باشی...لااقل باران باش

در طول تاریخ دخترانی زیسته اند که منبع الهام شاعران و نویسندگان و نقاشان بزرگی بوده اند. مثل آن دخترکی که یک روز آرام از کنار شاعری گذشت...زنی که چشم هایش آغاز داستان بزرگ علوی بود و لبخند آن دیگری که بر بوم داوینچی نقش بست. دنیای ادبیات و هنر شاید بیشتر از آنچه فکرش را بکنیم مدیون زنانی ست گمنام که روزی فقط برای چند لحظه جایی
...بود"ه اند"

باده شبگیر


زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسـش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیمشب دوش به بالین من آمد بنشسـت
سر فرا گوش مـن آورد و بـه آواز حزین
...گفـت ای عاشق دیرینه ی من خوابت هست؟
عاشـقی را کـه چنین باده شبگیر دهـند
کافر عـشـق بود گر نـشود باده پرسـت




October 10, 2011

...روزی

باید مواظب چیزهایی که داری باشی. به صرف یودنت و خواستنشان نه. باید برایشان فکر کنی. خلاق باشی. باید رنگ بزنی دنیایشان را دنیایت را
باید دیوانگی های کوچکی داشته باشی که گاهی بروی سراغشان
باید غذاهای جدبد بپزی. جاهای جدید بروی. باید غروب را گاهی از روی تپه ی کنار گلخانه تماشا کنی

باید گاهی نیمه شب بروی زیر پنجره ای بنشینی و خوشبختی ات را گریه کنی

باید پنجره ای داشته باشی برای گریه کردن. هیجانی برای بودن

قلمویی که برداشته ای را نباید زمین بگذاری. همیشه آجرهای جدیدی برای رنگ زدن هستند. همیشه پرده های جدیدی برای آویزان کردن. تپه های جدیدی برای نشستن و غروب را نگاه کردن

...نگاه کن. دخترکی روزی عاشق لکه های رنگ روی دست هایت می شود
....روزی



October 8, 2011

October 7, 2011

بخواب آروم گل مهتاب


پسرم
پری دریایی ِ قصه ی ما ساحل به ساحل دنبال ِ شاهزاده ای بود که لیاقت آدم شدن برایش را داشته باشد


به همین سادگی


برای اولین بار در زندگی ام می خواهم زندگی ساده ای داشته باشم. هر روز صبح بیدار شوم و کارهای هر روزه ام را انجام دهم تا شب. شب آرام سرم را روی بالش بگذارم و بی دغدغه ی فردا بخوابم. می خواهم معمولی باشم. خیلی معمولی


October 6, 2011

...لعنتی هیچ حجابی نمی تواند آن همه زیبایی را


بعضی وقت ها دلت می خواهد دست یک نفر از گذشته را بگیری بیاوری

یک چیزی را نشانش بدهی و بعد بگذاری دوباره برگردد توی خاطره ها