November 1, 2011

...بی انصاف


من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت؟
...من
....چشم از او


October 30, 2011

ما نباید بمیریم ری را...رویاها بی مادر می شوند


...ری را... من... به تمام رویاهایم پای بندم
خونه شومینه ای یه جایی که خیلی هم دور نیست، چشم انتظارم ئه


October 29, 2011

آرزوهای کوچک برای فرداهای کوچک


از اون اول که رادیو فارسی تو ادمونتون راه افتاد، یه آرزویی ته دلم شکل گرفت. اینکه سه تا کتابی که تو دنیا و از بچگی تا حالا از همه کتاب هایی که خوندم دوست تر داشتم رو بخونم تو رادیو. یه جوری انگار ادای دین بکنم بهشون و به نویسنده هاشون. یا شاید اون همه حس خوب که بهم دادن رو منم یه کوچولو به بقیه بدم

شازده کوچولو
عقاید یک دلقک
کافه پیانو

.حالا برآورده شدن یکی از این آرزوها نزدیک ئه
قراره به زودی شازده کوچولو رو تو 6 قسمت بخونم

یه روزی، یا شاید یه شبی می آد که می ذارمش برای ارمیا یا ارنیکا که گوشش بدن. که اونام شریک باشن تو همه چیزای خوبی که شازده کوچولو با خودش آورد و موند. که بدونن چون دیگر هیچ کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدم ها تنها مانده اند.

October 17, 2011

بام تهران شاید

می دانی؟
من تا به حال بام تهران نرفته ام
تهران را از آن بالا ندیده ام. از آن بالا که همه ی غم ها کوچک می شوند و عشق ها بزرگ
از آن بالا که می نشینی و زل میزنی به شهری که تمام ات آنجا شکل گرفته. شهری که دلش از آن همه خاطره پر است. از آن همه گریه. از آن همه شعر. از آن همه تنهایی
می دانی؟
...من تا به حال بام تهران نرفته ام



October 12, 2011

داستان رابعه و بکتاش



همکاری اخیر من با رادیو فارسی زبان ادمونتون

عشق او باز اندر آوردم به بند... کوشش بسیار نامد سودمند

توسنی کردم ندانستم همی... کز کشیدن تنگ تر گردد کمند





October 11, 2011

نمی خواهم شاعر باشی...لااقل باران باش

در طول تاریخ دخترانی زیسته اند که منبع الهام شاعران و نویسندگان و نقاشان بزرگی بوده اند. مثل آن دخترکی که یک روز آرام از کنار شاعری گذشت...زنی که چشم هایش آغاز داستان بزرگ علوی بود و لبخند آن دیگری که بر بوم داوینچی نقش بست. دنیای ادبیات و هنر شاید بیشتر از آنچه فکرش را بکنیم مدیون زنانی ست گمنام که روزی فقط برای چند لحظه جایی
...بود"ه اند"

باده شبگیر


زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسـش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیمشب دوش به بالین من آمد بنشسـت
سر فرا گوش مـن آورد و بـه آواز حزین
...گفـت ای عاشق دیرینه ی من خوابت هست؟
عاشـقی را کـه چنین باده شبگیر دهـند
کافر عـشـق بود گر نـشود باده پرسـت




October 10, 2011

...روزی

باید مواظب چیزهایی که داری باشی. به صرف یودنت و خواستنشان نه. باید برایشان فکر کنی. خلاق باشی. باید رنگ بزنی دنیایشان را دنیایت را
باید دیوانگی های کوچکی داشته باشی که گاهی بروی سراغشان
باید غذاهای جدبد بپزی. جاهای جدید بروی. باید غروب را گاهی از روی تپه ی کنار گلخانه تماشا کنی

باید گاهی نیمه شب بروی زیر پنجره ای بنشینی و خوشبختی ات را گریه کنی

باید پنجره ای داشته باشی برای گریه کردن. هیجانی برای بودن

قلمویی که برداشته ای را نباید زمین بگذاری. همیشه آجرهای جدیدی برای رنگ زدن هستند. همیشه پرده های جدیدی برای آویزان کردن. تپه های جدیدی برای نشستن و غروب را نگاه کردن

...نگاه کن. دخترکی روزی عاشق لکه های رنگ روی دست هایت می شود
....روزی



October 8, 2011

October 7, 2011

بخواب آروم گل مهتاب


پسرم
پری دریایی ِ قصه ی ما ساحل به ساحل دنبال ِ شاهزاده ای بود که لیاقت آدم شدن برایش را داشته باشد


به همین سادگی


برای اولین بار در زندگی ام می خواهم زندگی ساده ای داشته باشم. هر روز صبح بیدار شوم و کارهای هر روزه ام را انجام دهم تا شب. شب آرام سرم را روی بالش بگذارم و بی دغدغه ی فردا بخوابم. می خواهم معمولی باشم. خیلی معمولی


October 6, 2011

...لعنتی هیچ حجابی نمی تواند آن همه زیبایی را


بعضی وقت ها دلت می خواهد دست یک نفر از گذشته را بگیری بیاوری

یک چیزی را نشانش بدهی و بعد بگذاری دوباره برگردد توی خاطره ها

September 21, 2011

برای 21 سپتامبر

...می دانی ری را
...من در لحظه ها نمی گنجم
گویی کسی جایم را تنگ کرده باشد...کسی انگار این لحظه های بی تو را مدام تنگ و تنگ تر می کند
...کسی مثل ِ یاد ِ تو

August 25, 2011

Save me...

I hate my life.
I hate me.
I hate me.
I hate my life.
And I hate 2008!
And I hate 1985!

August 23, 2011

خداحافظ بیست سالگی...خداحافظ شریف

امروز بالاخره موهام رو پست کردم! هفته ی پیش رفتم آرایشگاه و موهام رو چیدم!! :دی الان دوباره شده مثل سال 84 یا سال دوم و پیش دانشگاهی. خیلی وقت بود که دلم می خواست موهام رو کوتاه کنم. در واقع از اواسط 86 یا 87 بود که دلم می خواست با ماشین موهامو از ته بزنم. به هزار و یک دلیل. یکی ش این که از وقتی موهام بلند شد همه موهامو بیشتر از من دوست داشتن. انگار منو دیگه هیچکی نمی دید. همه وای ی ی چه موهای خوشگلی داری !!! ولی به ما مربوط نمی شه که حالا چشم ابروت چه شکلی ئه و پوستت چه رنگی ئه و گوشواره ت که اصلا دیده نمیشه گردنبند هم به همچنین. یه دلیل دیگه ش هم این بود که از وقتی موهام بلند شد یه جورایی با خودم تو آینه غریبه بودم. وقتی موهام رو آرایشگره زد سرمو که آوردم بالا تو آینه "مائده برگشته بود!" خلاصه که خیلی وقت بود می خواستم موهامو بزنم ولی نمی دونم چرا یه چیزی مانع می شد. انگار جسارت لازمه رو نداشتم. خلاصه چند روز پیش یکی از بچه ها یه ویدئو گذاشته بود تو کتاب-چهره که یه دختری توش موهاشو می بافت و قیچی می کرد و اهداء می کرد به کودکان سرطانی که در اثر شیمی درمانی ریزش مو دارند تا براشون کلاه گیس ساخته بشه. عاشق ایده ش شدم. رفتم یه ذره جستجو کردم و آمارشو درآوردم

امروز بالاخره موهامو پست کردم. امیدوارم به درد یکی شون بخوره. اگه موهای من قشنگ بودن کاشکی رو سر یکی باشن که می خوادشون. ء

می دونی گاهی فکر می کردم فکرهای آدم پس میده به موهاش...غم هاش رنگ موهاش رو می بره. حالا من انگار رها شدم از اون همه فکرها...خواب ها...موهای آشفته


August 18, 2011

1

Nervous, eh?

Excited, eh?


August 16, 2011

بر سر آنم که گر ز دست برآید، دست به کاری زنم که غصه سر آید

هیجان زده ام. می خوام یه کاری بکنم به زودی که بهم کلی انرژی مثبت میده پیشاپیش. یه جور جالبی اتفاقات دست به دست ِ هم دادن که من این کارو انجام بدم.
.هنوز یه جای کارم شک دارم ولی
چند وقتی ئه گیر دادم به نیت ِ عمل. کلا به این نتیجه رسیدم که من نیت ِ اعمالم داغون ئه کلا. یعنی هزارتا پله مونده تا برسم به مرحله ی اینکه هرکاری رو فقط برای (رضای ) خدا انجام بدم. حالا گیر ِ نیت ِ این کارم ام. نمی دونم نیتم درسته یا نه. البته این در انجام ِ کار تاثیری نداره چون انجامش میدم اگه خدا بخواد ولی در مرحله ی بعدی ش تاثیر داره
حالا به زودی که اومدم برات تعریف کردم چه کاری می فهمی چی میگم. الانم برای یه مدت مثل خودم تو کف ِ هیجانش باش

پ.ن ِ بی ربط: امروز از مغازه ی اورگانیک فروشی (یعنی همه چی به صورت طبیعی پرورش یافته یا بدست اومده نه به صورت شیمیایی یا مصنوعی یا پرورشی یا هورمونی) یه روغن خریدم به نام هوهوبا *. اینو برای موهام خریدم ولی اومدم خونه یه ذره جستجو کردم تو اینترنت دیدم عجب چیزی ئه لامصب. کلا برای مو و پوست و ناخن و لب خیلی خوبه. و حسن ِ اصلی ش اینه که ترکیبش بسیار شبیه ترکیب روغن طبیعی ِ بدن ئه. برای همین سازگاری ِ بالایی با پوست و مو داره. الانم زدم به موهام و صورتم هی هر 10 دقیقه میرم خودمو تو آینه نگاه می کنم


*Jojoba Oil


August 15, 2011

سایه

دیدی بعضی وقت ها یکهو دلت برای یک چیزهایی تنگ می شود؟ من این روزها دلم حتی برای اون رژ ِ صورتی م تنگ شده. برای روسری ِ ساتن ِ طوسی-صورتی. برای کلاس ِ قایقرانی. برای رانندگی از خونه تا ورزشگاه آزادی. برای تولدم. برای دستم که از پنجره ماشین بیرون بود. برای اون مدرسه تو شرق تهران که میرفتم برای مشاوره. برای اون روزی که ناظمشون بهم گفت انقدر خوشگل نیاین مدرسه. برای اون آینه قدی ِ بزرگ تو دست شویی ِ معلم هاش که منو یاد دستشویی ِ معلم ها رفتن ِ خودم و ایما می نداخت. برای دلهره ی رفتن که تو دلم بود. برای عطر خریدن از قائم. برای اون خانومه که یه هفته مونده به اومدن جلو قائم منو از مامانم خواستگاری کرد. برای اون شال ِ آبی ِ خوشرنگم. برای مانتوی مشکی م که دکمه ش کج بود. برای چادر عربی که آخرا خریده بودم از مشهد. برای ویلای شمال که آنتن نمی داد و نصف شب یهو 3-4 تا اس.ام.اس باهم می اومد و از خواب بیدارت می کرد. برای شمال که موی آدم فرفری می شد. برای ماه کامل کنار ساحل و دوچرخه سواری تو میدون ِ امام. برای خونه پرفسور حسابی . برای آرایشگاه گل که روز آخر برقش رفته بود. برای سارافون زرد و شال سبز ام. برای خونه مون. برای پارکینگمون و اون ستون لعنتی ش. برای در ِ انباری از تو آینه جلو. برای آسانسور. برای دیوارای سفید. برای دانشکده فنی تهران. برای ماه و پلنگ. برای مسجد ِ جلو میلاد نور. برای الماس. برای صف جلو سفارت. برای اون دخنره که منو تو صف جلو سفارت از برق ِ چشمام شناخته بود. برای چشم هام تو آینه ی دستشویی. برای آزمایش خون ِ ویزا. برای فواره های خفن ِ پارک ملت. برای پله هاش. برای اون تلفن ئه که تو صف سوار شدن به هواپیما بود. برای مانتوی راه راه ِ کج ِ شیوا. برای کفش های سبز ام. برای گوشی م. برای تختم. برای دیوار کنار تختم. برای پنجره اتاقم. برای بوی سیب زمینی سرخ کرده از تو راهرو. برای تمام بارهایی که قلبم تند تند زده. برای آدرس خونه مون رو دادن به راننده آژانس. برای دنج. برای گلستان. برای پمپ بنزین ِ نیایش. برای تبریک عید. برای کنکور ارشد. برای تافل. برای هزاری راحله. برای کیف زرد و مشکی. برای شلوار جین پاچه گشاد با جیب عمودی. برای سایه ی خاکستری. برای مداد توی چشم. برای دستشویی ِ معماری. برای آل استارهای قهوه ای. برای سازه ی چادری. برای اون کافی شاپ تو سعادت آباد که با فاخته رفتیم. برای اون ساختمونه که یه کم پایین تر از میدون کاج بود. برای خیابونا و کوچه های منتهی به خونمون. برای نگهبان ِ دم ِ در پارکینگ. برای فرودگاه امام. برای جورابای صورتی. برای کوله مشکی نارنجی. برای فلش مشکی نارنجی. برای لایه های مغزم. برای خواب هام. برای فکرهام. برای خیال هام و برای واقعیت هایی که هیچ وقت باورشون نکردم

August 10, 2011

دردسرهای تحصیلات تکمیلی

با این طرز ِ تز نوشتنم خوبه مزرعه دار نیستم. وگرنه که هی می کاشتم آب می دادم، از جوونه زدن و سبز شدن و قد کشیدنشون عکس می گرفتم (اشاره به اس ای ام) ، بعد فصل ِ درو که می شد حال نداشتم از خونه بیام بیرون می نشستم رو این صندلی تاب-خورا زل می زدم به داس ام

July 28, 2011

باد ما را با خود خواهد برد

تمام خنده هایم را نذر کرده ام
تا تو همان باشی
که صبح یکی از روزهای خدا
عطر دست هایت
...دلتنگی ام را به باد بسپارد


عصرهای بی قراری

آن وقت ها جمعه هایی که می خواستیم شبش برویم شهربازی مامان مجبورمان می کرد ظهر بخوابیم. می گفت اگر نخوابیم شب نمی بردمان. یادم می آد چه کلنجاری می رفتم با خودم و چشم هایم و مغزم و بالشت که خوابم ببرد و نمی بُرد. با آن همه هیجان هم هیچ تعجبی نداشت که خوابم نبرد، من که روزهای عادی ش هم مربی و پرستار ِ مهدکودک را ضلّه می کردم ولی ظهرها نمی خوابیدم. آخرش هم یاد گرفتم خودم را چه جوری به خواب بزنم که دست از سرم بردارند

عصرهای شهربازی را می گفتم. چشم هایم را می بستم و می گفتم تا 100 که بشماری خوابت می برد. 100 می شد 300 و 500 و 800 ولی خوابم نمی برد که نمی برد. آخرش آنقدر می شماردم که وقت بیدار شدن می رسید

همه ی این ها را گفتم که بگویم همین است که خوب بلدم روزها...ساعت ها...دقیقه ها و ثانیه ها را بشمارم

July 26, 2011

...آی دل...دل


روزها خالی از شنبه و عدد اند

جمعه هم جان می کند

...وقتی تو نیستی



July 21, 2011

از اینور اونور

دیشب که برگشتم خونه یه بسته تو صندوق پست منتظرم بود. توش نه یکی نه دو تا که سه تا شازده کوچولو به سه زبان مختلف بود. حالا من به چهار زبون شازه کوچولو رو دارم. امروز هم یه پرنده ی کیچیلی کادو گرفتم که رو دسته کلیدم آویزون شده و همیشه مثل بی بی ناز باهامه. (بی بی ناز اسم کفشدوزکی ئه که به کلیدام آویزون ئه) . این دو تا کادو با این فاصله از تولدم رو به فال نیک گرفتم

این چند روز باید برم تو غار...یه سری فکر هست که باید بکنم...یه سری حرف هست که باید با خودم بزنم و یه سری تصمیم که باید رسما گرفته و نوشته بشن

باید تکلیف این زندگی که از یه وقتی به بعد شده عین یه خواب طولانی رو معلوم کنم. یا باید بیدار شم یا بفهمم کی قراره بیدار شم یا بفهمم کی کجا هیپنوتیزم ِ این خواب شدم؟ شایدم انقدر چشم هام رو به روی این دنیای لعنتی بستم که خوابم برده

برای کسب عادت های جدید باید یه سری از عادت های قدیمی رو بریزی دور. در نتیجه چند وقت تو مرض ِ ترک عادتم

فردا هم باید صبح ِ گاه بیام دانشگاه نمونه های آزمایشی م رو ببرم برای تصویربرداری با میکروسکوپ. خیلی هیجان دارم ببینم چه شکلی میشن زیر میکروسکوپ خفن

امروز تو جلسه استادم گفت نمونه ها رو می تونی شب قبل بسازی آزمایش های قبلی ت نشون میده خیلی هم تغییر نمی کنن، بعد من گفتم آره می دونم ولی از اونجایی که من تو آزمایش هام خیلی محتاط ام (بعد تو دلم و تو تمام زندگی م)...گفت آره می دونم. این اون چیزی ئه که من راجع به کارت خیلی دوست دارم. خیلی جالب ئه. هیچ وقت فکر نمی کردم اینو راجع به من فهمیده باشه. نمی دونه که اگه به من باشه روزی دو دست لباس و کفش می آرم با خودم از خونه بیرون که "اگه گرم شد...." ، "اگه سرد شد..."ء

باید حرف بزنیم....باید فکر کنیم...باید تصمیم بگیریم

پ.ن: این دل غمدیده حالش به شود دل بد نکن... واین سر ِ شوریده باز آید به سامان غم مخور


July 8, 2011

...گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد

حوصله ندارم. اعصاب ندارم. هر روز باید یه اتفاق بدی بیافته آخه؟
می دونی بیشتر دلم از این زندگی بی تضمین گرفته. از شادی که وظیفه ش ئه که دیری نپایه...از غم که وظیفه ش ئه که همیشه اون پایین ها منتظر باشه و به وقتش بیاد بالا

می دونی؟ گاهی حس می کنم کاری ندارم دیگه تو این زندگی...بیهوده دور خودم می چرخم تا کی بشه که تموم بشه. هیچ دلخوشی، دلبستگی دل مشغولی ئی حس می کنم ندارم اینجا...یادم که می افته به سال های قدیم که به تک تک چیزهایی که داشتم وابسته بودم فکر می کنم شاید غربت این کار رو با من کرده...یا شاید زندگی که خوب یادم داده هیچی برای آدم نمی مونه

هیچی...می دونی؟ دلم برای اون همه انگیزه و انرژی و امید که آخرش شده "هیچی" می سوزه...دلم برای خودم و تمام حس ها و آرزوهای از دست رفته ام می سوزه

...خیلی



June 28, 2011

خاطره ها...درد ِ منو نمی دونین


...خبر تازه نیست ری را
تنها این روزها هوای بیست و شش سالگی را نفس می کشم


June 24, 2011

...تو و دوستی خدا را


پرنده گفت: درخت؟...غمگینی؟
...درخت گفت آری
...پرنده گفت برویم از این دیار؟
...درخت ریشه در خاک داشت

بیژن و منیژه


و اما سومین همکاری من با رادیو فارسی زبان ادمونتون

داستان بیژن و منیژه




June 6, 2011

غر را باید زد


می دانی؟
خسته ام از این همه رفتن و نرسیدن. ناشکری نمی کنم. من قدر تمام داشته هایم را می دانم. من دلبسته ی قدم به قدم این راه ِ آمده ام هستم اما
گاهی دلت می خواهد یک جای نقشه ی توی دستت را ضربدر بزنی و بنشینی یک دل سیر چای بخوری و نگاه کنی به ادامه ی راهی که از ضربدر قرمزت شروع می شود دوباره و میرسد به ضربدر خاکستری بعدی


June 1, 2011

حرف دل


با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را