December 30, 2011
...که آنی دارد
هر که ماه خُتن و سرو روانت گوید
او هنوز از قد و بالای تو صورت بینیست
.....................
پ.ن: بعد از سال هایی که تاوان هوش رو دادی، حالا انگار
! نوبت ِ چشم-ابرو ئه
چشم...چشم...دو ابرو
! دماغ و دهن یه گردو
یه گردوی تو خالی
December 29, 2011
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
هرچه من آرزو کرده بودم که نقش بر آب شد
تا ببینم زندگی
تو برای من
...چه آرزو می کنی
تا ببینم زندگی
تو برای من
...چه آرزو می کنی
December 25, 2011
لبخند
شادی آرام آرام مثل رگه های آب ترک می دهد چهره ی سنگ شده ی این روزهای زندگی ام را... آرام... آرام... دل... آرام... دلارام... دل... آرام
December 23, 2011
گر سر ننهم
نمی دونم این مشکل من با آدما از کجا شروع شده؟ نمی دونم چرا دیدنشون، حرفاشون، کارهاشون، شادی هاشون حالم رو بهم می زنه. جالبی ش اینکه این حس راجع به آدمایی ِ که یه شناخت نسبی ازشون دارم نه غریبه ها. با غریبه ها مشکلی ندارم. حتی بعضی وقت ها سرگرمی م اینه که نگاهشون کنم و از کد های ظاهری شون قصه ی زندگی شون رو حدس بزنم
نمی دونم چرا دلم می خواد مثل نوح یه کشتی داشتم و همه ی اونایی که دوسشون دارم و جمع می کردم با هم می رفتیم تو یه جزیره دور از هیاهوی تنفرآور آدما زندگی می کردیم
این روزها سوار یه موج سینوسی هی بالا-پایین می شم. هی انگار اون دورا یه نورهایی می بینم و باز هی همه جا تاریک میشه. انگاری یکی تو بی نهایت ِ فیزیکی وایستاده با چراغ قوه، هی روشن خاموشش می کنه
یه چیز دیگه اینکه خیلی حس عجیبی ئه که خودت رو از بیرون ببینی. دقیقا اون تناقض همیشگی رو به عینه می بینی. اینکه یه کاری رو می دونی باید بکنی (تمام سلول های قلب و مغزت می گه که باید انجامش بدی) بعد اون بیرون یه چیزی یا یه کسی هست که می گه نباید انجامش بدی. نمی دونم این نبرد ِ چی با چی ئه؟ من با محیط؟ من با عرف؟ من با چی؟ یا اصلا من با خودم؟ نمی دونم این نبرد تا کی ئه؟ ولی یادم ئه که از همیشه بود ئه. از همیشه ی همیشه. تصاویر ده سالگی رو هم که مرور می کنم بوده توش. می فهمم اینم که خیلی وقتا دلیل خستگی م از زندگی همین نبرد ِ ناتموم ئه
این که می آم می نویسم خسته ام...برو ببین چند بار چقدر اینو گفتم
دلم می خواد به اونی که اون دور چراغ قوه به دست وایستاده بگم...بیا...بیییییاااااا....بییییاااااا
نمی دونم چرا دلم می خواد مثل نوح یه کشتی داشتم و همه ی اونایی که دوسشون دارم و جمع می کردم با هم می رفتیم تو یه جزیره دور از هیاهوی تنفرآور آدما زندگی می کردیم
این روزها سوار یه موج سینوسی هی بالا-پایین می شم. هی انگار اون دورا یه نورهایی می بینم و باز هی همه جا تاریک میشه. انگاری یکی تو بی نهایت ِ فیزیکی وایستاده با چراغ قوه، هی روشن خاموشش می کنه
یه چیز دیگه اینکه خیلی حس عجیبی ئه که خودت رو از بیرون ببینی. دقیقا اون تناقض همیشگی رو به عینه می بینی. اینکه یه کاری رو می دونی باید بکنی (تمام سلول های قلب و مغزت می گه که باید انجامش بدی) بعد اون بیرون یه چیزی یا یه کسی هست که می گه نباید انجامش بدی. نمی دونم این نبرد ِ چی با چی ئه؟ من با محیط؟ من با عرف؟ من با چی؟ یا اصلا من با خودم؟ نمی دونم این نبرد تا کی ئه؟ ولی یادم ئه که از همیشه بود ئه. از همیشه ی همیشه. تصاویر ده سالگی رو هم که مرور می کنم بوده توش. می فهمم اینم که خیلی وقتا دلیل خستگی م از زندگی همین نبرد ِ ناتموم ئه
این که می آم می نویسم خسته ام...برو ببین چند بار چقدر اینو گفتم
دلم می خواد به اونی که اون دور چراغ قوه به دست وایستاده بگم...بیا...بیییییاااااا....بییییاااااا
December 19, 2011
December 15, 2011
December 14, 2011
پس گردنی
.گاهی باید یک چیز محکم بخورد توی سرت تا خوب و بد را یادت بیاورد
!بد کردی
...ستار العیوب هم دیگر حوصله ت را ندارد دختر
قانون توی حباب را هم باید بگذاریم سکوت. آنقدر ساکت باشی تا زبانت جز به
.خوب نچرخد و مغزت جز به خوب نبیند
...باشد تا آمرزیده شوی
لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلا مَنْ ظُلِمَ وَكَانَ اللَّهُ سَمِيعًا عَلِيمًا
خداوند علنی كردن سخن درباره بدی ديگران را دوست ندارد مگر كسی كه بر او ستم رفته باشد و خداوند شنوای داناست
(نساء ١٤٨)
December 9, 2011
لبخند بزن دخترک

: بازگشت ِ پیروزمندانه به حباب آکوستیک خلاءوارم
حالا بگذار دوباره برای سال ها پاره کنند گلوهایشان را. صورت های کریه شان
. را بچسبانند به شیشه ی تُنگ
تمام این سرمستی را مدیون نبود مولکول هایی هستم که نوسانشان اصوات را
.منتقل می کرد
....سِر شده ام باز
.لبخند ِروی لبم برای بازگشت به حبابم است
خوشبخت ام باز. خیلی خیلی خوشبخت. رویاها اگر بیدار شوند دوباره، دیگر
...بزم شبانه ام چیزی کم نخواهد داشت... رویاها اگر بیدار شوند دوباره
آنروز که خط کشیدم دور رویاها... که حباب را شکستم و گریختم، فکر کرده
بودم شاید چیزی عوض شده باشد در این دنیای لعنتی. حالا بعد سه سال
.می بینی مقاومت احمقانه ام را؟) باز سه سال طول کشید تا برگردم)
این بار ولی این خط و این نشان. خط اش برای صدایشان که نمی شنوم. نشانش برای حضورشان که مثل بازیگران روی پرده ی فیلم سینماست. هرچقدر هم که سه بعدی باشد، هرچقدر هم دلت بسوزد برای قهرمان قصه و هرچقدر هم
همذات پنداری کنی، صبح که از خواب بیدار میشوی یادت رفته اسم و رسمشان
.را حتی
باز به عادت همه ی سال های خوشبختی که گذشت، این بار نه به انتقام، که به
...منطق شاید، مائده را دریغ می کنم از این دنیا
می آیی و می پرسی چرایش را...من برای سال ها می نویسم...سال هایی که هنوز
.طعمشان را نچشیده ایم
دارم لبخند می زنم...جدی جدی خیلی وقت بود عضلات گونه ام انقدر خوب کش
...نیامده بود. غلت می زنم خوشبختی خلاءوارم را
December 8, 2011
آرام جان ِ من...کجایی؟
December 7, 2011
مرا ببر امید دلنواز من
به درک که سرما خورده ام، که چاق شده ام، که زشت شده ام، که موهام بد وایمی ایست ئه
که دو ماه ئه هیچ تفریحی نکرده ام. که دو سال و نیم ئه ایران نرفتم. که یه ماه ئه غذای درست حسابی نخوردم. که دو سال ئه یه شب آروم نخوابیدم. به
.درک که کک دنیا نمی گزد که چه بر سر من و زندگی و آرزوهایم آمده
باقی مانده ی تمام دارایی هایم را به دندان گرفته ام و جلو می روم. این روزها و شب های لعنتی را فقط دارم میروم که برسم یا نرسمش را نمی دانم. فقط می دانم که اگر بایستم باید همان جا تا آخرش بایستم. من که سه سال پیش نیاستادم دیگر این روزها جای ایستادن نیست. باید آنقدر بروم که از همه ی
. این ها بگذرم
تو نوید دادی روزهای خوب می آید. گفتی با هر سختی آسانی ست، گفتی او
.یگانه وفا کننده به وعده هایش است
من این روزها دارم فقط می روم
....می روم
December 4, 2011
آن مرد در باران آمد

...نمی دانم می دانی یا نه
ولی من
همیشه ی زندگی ام تحسین ات کرده ام. همیشه خواسته ام مثل تو باشم. شاید همین
اخلاق زیر ِ بار نرفتن ام، حرف کسی را قبول نداشتنم، پافشاری کردنم روی چیزهایی که می گویم، اقرار نکردن به اشتباهاتم، همه را دارم چون خواسته ام
شبیه تو باشم. شعر خواندنم، جدول حل کردنم، شوخ طبعی ام، همه را نه از تو که انگار برای تو داشته ام. شاید همین که نمی دانی "دقیقا" چقدر دوستت دارم را
.هم تو یادم داده ای
خیلی چیزها را ولی هیچ وقت برایت نگفته ام. و گاهی مطمئن تر می شوم که هیچ وقت نخواهم گفت. اینکه از وقتی آمده ام تو را بیشتر از همه در خواب هایم دیده ام. اینکه تو همیشه یکجای ترس هایم بوده ای. گاهی کنارم، گاهی پشت
.سرم، گاهی روبرویم، گاهی هم آن دورها ایستاده ای و سکوت کرده ای
شاید همه ی این ها را یک روزی برایت بگویم. روزی که باور کرده باشی من با
وجود تمام تلاش هایم برای شبیه تو بودن، هنوز خیلی با تو فرق دارم. روزی
که بنشینی روبرویم و بپرسی "خوب...تو چی فکر می کنی؟.." روزی که جوابت
.برای تمام فکرها، نظرها، عقیده ها..."نه" نباشد
بیا و بپرس حال ام را
من هیچ وقت زندگی ام به "حال" نیاندیشیده ام. چرا؟
.از همان اول اش هم یا در گذشته بودم یا در آینده
خندیدی...کدام اول اش؟
.از همان اول روزی که فهمیدم خیال سلاح توست در برابر دنیای نابرابر
...خندیدی
...از همان اول روز...خندیدی
December 1, 2011
با چشمانم...که تنها یادگار کودکی من اند

روزهای سختی ست ری را...آنقدر سخت که دلت بخواهد دو-سه هفته ای از زندگی کردن مرخصی بگیری و بروی ته جنگل های
آمازون (توی همان کلبه ی رویاهای کودکی شاید) بچپی و زل بزنی به هیزم های توی آتش و به "هیچ چیز" فکر نکنی
می دانی ری را؟ من برمی گردم. بر می گردم و دست های کوچک بچه های سرزمین ام را می گیرم و حلقه می زنیم و آواز می خوانیم. اگر عمو زنجیرباف زنجیر زندگی منو اینجوری بافت، پشت کوه ها انداخت و ولم کرد و رفت...ولی من برمی گردم. باید برگردم ری را. باید برگردم و صدای خنده هایشان را بشنوم. خیلی وقت است هیچ بچه ای برایم نخندیده. باید باهم نقاشی بکشیم. یابد برای تک تک شان شازده کوچولو را بخوانم...می دانی ری را...شاید کودکی تنها روزهای
...خوبشان باشد...اگر همین روزها را هم شاد نباشند، اگر زود بزرگ شوند
من برمی گردم...نه برای آن ها که برای خودم. من باید تکه های جامانده ام را باز پیدا کنم. یک جایی وسط همان قایم باشک بازی ها...توی جامیز نیمکت های چوبی...من آنجا جامانده ام...روی صندلی آمفی تیاترهای شهرم
...من برای آرزوهایم برمی گردم...زبان ایما و اشاره را یاد می گیرم
یاد می گیرم چطور بریل بنویسم و تایپ کنم...من برای آرزوهای کودکی ام
.بر می گردم... که حالا سال هاست... سال هاست بی آرزو مانده ام
وعده ی ما همان سی و سه سالگی...همان خانه ی آرزوها...همان نیمکت و
.همان درخت
کیفم را که باز کنم، شازده کوچولو، عقاید یک دلقک و کافه پیانو را که
،در بیاورم
.من را خواهی شناخت
.حتی اگر چشمانم را نیاورده باشم
November 28, 2011
Cafe Luna
الان یهو یادم اومد که هیچ وقت راجع به این عکس این بغل وبلاگم ننوشتم. راجع به اینکه چی ئه و کجاست
این سردر یه کافه ست تو قسمت قدیمی شهر ونکوور. اونجا که ساعت بخار داره. توی یه خیابون که کف اش سنگ فرش ئه. با فخری مامان که از اونجا رد می شدیم وقتی اسمشو دیدیم یهو پریدم هوا که وااااای بالاخره من جامو پیدا کردم. میدونی؟ هر آدمی تو این دنیا یه جایی رو داره که فقط و فقط مال خودش ئه. مثل سیاره ی شازده کوچولو
یه جایی اینور کره ی زمین، یه کافه هست که به نام ِ من ئه. نرفتم
...توش اونروز
گفته بودی
نمی بخشم اگه جای پات بی جای پام
...روی جایی حک بشه
...گفته بودم
نگفته بودی...نه...هیچ کس هیچ وقت نگفته بود...من هنوز اما به رویاهای 12 سالگی وفادار ام. به اهرام مصر...به عجایب هفت گانه...به جهانگرد ممول
همه ی این ها را گفتم که بگویم...بگذارش کنار بام تهران...شاید
November 27, 2011
چاه دیوانگی
،گاهی فکر می کنم اینکه از آب چاه دیوانگی بخوری
،با اینکه تظاهر کنی خورده ای
.از یک زمانی به بعد دیگه با هم خیلی هم فرق نداره
شاید اگه سال ها یه نقشی رو بازی کنی، بهش تبدیل بشی و یه روز صبح پاشی ببینی دیگه دستت به خودت نمی رسه و یادت نیاد که خودت رو کی و کجا جا گذاشتی
November 20, 2011
یک باشد و یگانه
در هر زمان و مکان مشخص
.دقیقا یک حرف هست که دلت می خواهد بشنوی، نه کمتر و نه بیشتر
.و هستند آدم هایی که می دانند آن یک حرف ِ خواستنی را
اما
در دنیا
گاهی تنها "یک" نفر
هست
...که می گویدش
November 19, 2011
November 18, 2011
November 15, 2011
تاریکم ای یلدا...مهتاب می خواهم
باز این حس اومد سراغم
نمی دونم این احساس ناامنی چرا؟ کی ها و چی جوری می آد...ولی وقتی که می آد حالا حالاها نمیره. توی همه ی خواب هام هست
چرا؟
November 14, 2011
November 8, 2011
ولیعصرهای عاشقی

می دانی؟ من چهارراه به چهارراه این خیابان را زندگی کرده ام. از عصرهای بعد مدرسه و کتاب فروشی و نوار فروشی و پریدن از آن جوی های گنده اش بگیر، تا غروب های دلگیر بعد دانشگاه و آش رشته ی افطارهای رمضان و خرید شب عید. جوراب و گل خریدن چهارشنبه سوری. پیاده روی جدول راه رفتن هایش... همه را بگیر و بیا تا خانه ی دکتر حسابی... تا آخرین خرید های آخرین روزها
اصلش انگار تهران را خلاصه کرده اند در همین یک خیابان به این بلندی که هرجایش را نشانم دهی، یک جای خاطره هایم درد می گیرد
عکس: از دیگران. اولین برف پاییز 90 - تهران - ولیعصر
November 4, 2011
...من و خیال گنگ رهایی
یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت
November 1, 2011
جهان من
October 30, 2011
ما نباید بمیریم ری را...رویاها بی مادر می شوند
October 29, 2011
آرزوهای کوچک برای فرداهای کوچک

از اون اول که رادیو فارسی تو ادمونتون راه افتاد، یه آرزویی ته دلم شکل گرفت. اینکه سه تا کتابی که تو دنیا و از بچگی تا حالا از همه کتاب هایی که خوندم دوست تر داشتم رو بخونم تو رادیو. یه جوری انگار ادای دین بکنم بهشون و به نویسنده هاشون. یا شاید اون همه حس خوب که بهم دادن رو منم یه کوچولو به بقیه بدم
شازده کوچولو
عقاید یک دلقک
کافه پیانو
.حالا برآورده شدن یکی از این آرزوها نزدیک ئه
قراره به زودی شازده کوچولو رو تو 6 قسمت بخونم
یه روزی، یا شاید یه شبی می آد که می ذارمش برای ارمیا یا ارنیکا که گوشش بدن. که اونام شریک باشن تو همه چیزای خوبی که شازده کوچولو با خودش آورد و موند. که بدونن چون دیگر هیچ کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدم ها تنها مانده اند.
October 17, 2011
بام تهران شاید
می دانی؟
من تا به حال بام تهران نرفته ام
تهران را از آن بالا ندیده ام. از آن بالا که همه ی غم ها کوچک می شوند و عشق ها بزرگ
از آن بالا که می نشینی و زل میزنی به شهری که تمام ات آنجا شکل گرفته. شهری که دلش از آن همه خاطره پر است. از آن همه گریه. از آن همه شعر. از آن همه تنهایی
می دانی؟
...من تا به حال بام تهران نرفته ام
October 12, 2011
داستان رابعه و بکتاش
Subscribe to:
Posts (Atom)

