March 3, 2011

من خودم را به اردی بهشت ها گره زده ام

...گريه نکن ری‌را
.راهمان دور و دلمان کنار همين گريستن است
...دوباره اردی‌بهشت به ديدنت می‌آيم

از دلتنگی های آدمی

پسرک
تو لحظه لحظه هوای وطن را
به جای من
...نفس بکش
داری بزرگ می شوی...داداش کوچولو
قدم به قدم
گز کن خیابان های آشنای مرا

March 2, 2011

اندر احوالات ما

بعد از چند ساعت توی آزمایشگاه بودن، بیرون که می آیی می بینی هوا تاریک شده و همه راهروها خالی ئه، برای خودت شروع می کنی آواز خواندن...صدات می پیچه توی راهرو و داری حالش رو می بری، همینجور که می پیچی سمت راست که سوار آسانسور شوی می بینی 10 جفت چشم (متعلق به 10 تا دانشجوی از شانس ما درسخون ِ تا شب دانشگاه بمون) دارن با تعجب نگات می کنن


پ.ن: مخاطب: چی می خوندی حالا؟
راوی: با یادت ای ی ی ی ی بهشت ِ من
آتش دوزخ کجااااااااااست

February 28, 2011

...نمیشه که نبارمت


همین که می نویسم و
به واژه می کشم تو رو




گریه فقط کار من ئه
تو اشکات رو حروم نکن
به واژه ای نمی رسی
اینجوری پرس و جوم نکن
فاصله ها مال من اند
تو فاصله نگیر ازم

February 27, 2011

از در درآمدی و من از خود به در شدم


پس بگو قرار بود تو بیایی و من نمیدانستم

دردت به جان بی قرار پر گریه ام

پس اینهمه ماه و سال ِ ساكت من كجا بودی؟







.............
از سید علی صالحی ات

February 26, 2011

...برای دلت


دلت از غربت سنجاقک پر؟



...........................
پ.ن: گاهی لازم است که به خودمان و ادا اطوارهایمان بخندیم. نه؟
...پ.ن 2: بیشتر بخند

جام بلا


امروز فیلم طلا. و مس را دیدم. بغضی که گلو را فشار می دهد و اشک را می آورد، همه اش هم برای حقیقت فیلم نیست شاید. برای تک تک لحظه هایی ست هرچند کوچک که احساس می کنی روزی زندگی کرده ای شان. دلت پر می زند و میرود به گذشته به دور و دور و دور. طلا و مس روایت زن ایرانی نیست. روایت فرشتگانی ست که خدا جاهایی روی زمین گذاشتتشان. روایت آن است که

هرکه در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش می دهند


برای شب های اسفند که ماه کامل بود


دخترک تازگی ها فهمیده ام در این زندگی هیچ چیز برایت نمی ماند. هیچ کس نمی ماند. آخرش می شود همان تک کابوس خواب های کودکی. که تو می ماندی در آن جیپ تنها و می بردنت. بی آنکه دستت به کسی برسد، هرچه فریاد می زدی صدایت را کسی نمی شنید. این روزها فهمیده ام که آخر قصه ی من و تو همان
.است

آخرش من می مانم و تو. و همه ی آنچیزی که ما را نگه می دارد آن تنها چیزی ست که همیشه ی زندگی مان اندوخته ایم. آن تنها دارایی مان. گفته
.بودمت دل نبند. به هیچ چیز به هیچ جا به هیچ کس

می دانی دخترک دلم برای آن روزهای درس دادن در مدرسه و سر و کله زدن با دخترهای دو-سه سال از خودم کوچکتر تنگ شده. برای همه ی آن شب ها که تا دیروقت می ماندم مدرسه با بچه های پیش دانشگاهی آن مدرسه در شرق تهران. نمی دانی حاضرم چه چیزهایی را بدهم که برگردم به آن شب عید که ساعت 12
.شب برمی گشتم خونه و تمام راه ماه تو شیشه ی پنجره ی ماشین با من بود

دیدی ؟ هیچ کدام از قصه ها نماندند. همه رفتند و تمام شدند و تکه های
...مرا بردند

تو این دنیای هیشکی به هیشکی، این یکی دستت باید اون یکی دستت رو "
1 "بگیره...ورنه خلاصی...خلاص

February 24, 2011

...به قربون دو چشمونت


ناتانائیل

...فرق است بین آنکه چشمانت را می بیند و آنکه نگاهت را

رویاهای من...رویاهای تو


ما نباید بمیریم ری را

...رویاها بی مادر می شوند




...................
پ.ن 1: از سیدعلی صالحی
...پ.ن 2 : من واسه این مُردم یعنی


...کمی آهسته تر زیبا


،دلم می خواهد ویرگول باشم

...تا وقتی به من میرسی، کمی مکث کنی


February 23, 2011

عاشقانه های آنلاین


هر کس که دید روی تو بوسید چشم من

کاری که کرد دیده ی من بی نظر نکرد

February 19, 2011

...نایلون های بزرگ زباله برای که به صدا درمی آیند



میرن آدم ها
از اونا حتی
خاطره هاشون هم
...به جا نمی مونه





.پ.ن: نوشتم که یادم باشد که یادم نباشد

قول زنانه


همین جا
و برای همیشه به تو
و خودم
قول می دهم
من هرگز به ابتذال کشیده نخواهم شد
!تو را هم نخواهم کشاند


برای من
تو و آن حسی که اسمش حالا هرچه هست
مقدس تر از آن است
...که


چه خوب گفت شاملو
...عشق رازی ست

اگه این فقط یه خوابه...بذار تا ابد بخوابم


نگاهت می کنم
نشسته ای و با آن چشم های برّاقت نگاهم می کنی
(پلک می زنم (به عادت نوجوانی که مطمئن شوم حقیقت است و بیداری
نیستی
می ترسم
باز پلک می زنم
می خندی
لب هایم را هرچه می کشم، کش نمی آیند
می پرسی
"تو کله ت چی ئه؟"
"هیچی"
نگاه می کنی
از آن نگاه ها که یعنی خودتی
...می ترسم پلک بزنم



تو که نمی دانی نازنین
...من رویاهای زیادی را بیدار دیده ام


February 17, 2011

کوچه ها دیگر خوشبخت نیستند انگار


به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان

...کتاب بیار

و یک دریچه

که از آن به کودکی ام برگردم...کودکی هایی که هنوز "تو"یی نبود

که بخواهد نباشد


February 16, 2011

...که جز بی پناهی پناهی ندارد

ای اشک من
خیز و پرده مشو
وقت دیدن او
راه دیده مگیر




...آرزویی جز تو


به من بگو که روزها تکراری نخواهند شد. خنده ات می آید می دانم. من از روزها حرف می زنم. شب ها را انگار باشد که به حال خودشان رها کرده ام. من از روز حرف می زنم. از گرمی بودنت. از شادی تجربه های نخستین. از حرف که باید زد. از دست که باید گرفت. از چشم که باید دید. من از تو حرف می زنم. تو که به شب ها راه نداری. انگار پایت را بسته اند به
.پای خورشید

.گفته بودمت که باورم نیست که ماه من بازتابی از خورشید عالم سوز باشد
نگفمت چرا...نگفتمت که خیلی پیش از آنکه روزها باشند شب ها بودند
...شب هایی همه سکوت...همه تنهایی...همه ماه

حالا می بینی؟ دخترک تنهای شب ها سرک کشیده به روزهای گرم و شاد...پشت در ایستاده و سرش را از لای در آورده تو، بازی تو و توپ رنگی هایت را نگاه می کند. این همه رنگ...این همه نور...چشمش را نمی زند، دلش را می لرزاند

.به من بگو که روزها تکراری نخواهند شد

...دست ها...چشم ها...دل ها


February 13, 2011

رقصم گرفته بود، مثل درختکی در باد




آنجا کسی نبود غیر از من و

خیال و

...تنهایی


February 12, 2011

...گفتند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد؟


گفته بودمت

...به راز نشانه ها ایمان دارم. نشانه هایی که می آورند تو را

حالا

...هی بخند

February 9, 2011

نوزده سالگی ات را به چه کسی بخشیدی؟


اگر شب ها پژمرده می شویم و کل دنیا آوار می شود روی سرمان، تقصیر ِ این باتری ِ صاب-مرده ی خورشیدی ماست. خوشا به حال شما که با دو تا
!از این باتری تپل های اونم ری-شارژ-ایبل کار می کنی




پ.ن: به یاد شب های زمستان 83

February 8, 2011

...که کس آهوی وحشی را






...هر چی آرزوی خوبه مال تو


من راه ِ زیادی را آمده ام. منزل های زیادی را مانده ام. باران های زیادی را دیده ام. شب های زیادی بیدار ِ ستاره ها بوده ام. من رد ّ ماه
.را در تمام خاطراتم نوشته ام
،حالا ولی نازنین...بعد از گذر ِ این همه سال و ماه ...تو که می خندی
...همه ی رفتن ها آب می شوند...من می مانم و برق چشم هایت
...من می مانم و دخترک ِ توی چشم هایت که می خندد

February 6, 2011

...بام تهران شاید

! بعداها یک روزی چرایش را برایت می گویم

چرایی ِ اینکه چرا من این آهنگ را این گونه دوست می دارم. چرایی ِ خیلی چیزها را گذاشته ام بعداها...می بینی؟ دست ِ روزگار هنوز خوب یادم
...نداده که شاید بعدا ئی نباشد
درست تر که فکر می کنم...تو که آمدی انگار هرچه روزگار یادم داده بود از سرم پرید... این را هم بگذار روی چرایی هایی که بعداها برایت
.می گویم
بعداهایی مثل ٍ بام ِ تهران...شاید




!پیاده روی ِ امن؟



دیشب اولین تجربه ی سیف واک * ام بود. ساعت 10 تا 1 نصف شب. سه ساعت تو دانشگاه پیاده روی کردیم. تجربه ی خوبی بود. به قول آزاده حس می کنی کار مفید داری انجام میدی. به قول خودم انگار داری سهم خودت رو پرداخت می کنی به جامعه ای که توش زندگی می کنی. باز به قول خودم به ازای اون شب هایی که از آفیس و کتابخونه و آزمایشگاه شب به جا با ترس و لرز خونه رفتن با دوتا آدم ژاکت زرد مشکی می رفتم خونه

خلاصه که تا آخر این ترم هفته ای یک شب ما "شیفت"ایم! یعنی عین این باباها که شب کار ن می خوایم روزش تا لنگ ظهر بخوابیم و همه ش غر بزنیم که من شب واسه یه لقمه نون می زنم از خونه بیرون

دیگه برای اینکه اجر کار ما ضایع نشه نمی گیم که بی سیم بازی چه حالی می ده!! بعد هم نمی گیم که نه که دو-سه سال بود این همه پیاده روی نکرده بودیم پامون گرفت و دو روز ئه که جاتون خالی لنگ لنگان می خرامیم در کوی برزن! ء

:پ.ن


February 4, 2011

...من همه نرگس هایت را عاشقم


...وطن...وطن
نظر فکن به من
که من
به هرکجا غریب وار
که زیر آسمان دیگری
،غنوده ام
...همیشه با تو بوده ام
...همیشه با تو بوده ام

...وطن...وطن
تو سبز ِ جاودان بمان
که من
پرنده ای مهاجرم
که از فراز باغ باصفای تو
...به دوردست ِ مه گرفته پرگشوده ام

February 3, 2011

...جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه


تاکی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود،از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد
در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم،پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم، من که روم خانه به خانه

عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید
دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید
تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بوید
هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر خیالی به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

"شيخ بهايي"


‎...می دانی پدر؟
شیخ بهایی انگار مایملک ِ کودکی من و جوانی توست
مرا می برد به شب بیداری های شعرخوانی مان
به حافظ خواندن ها و غزل حفظ کردن هایمان
به آن شب ها که می خواندی و می خندیدم
نمی دانستم که شب هایی می آیند که دور از تو
...می نشینم با حافظ و بهایی


...برای پاکی ِ بودنت


...من قدم به قدم ِ این آمدن را ستاره چیده ام...نازنین

خوش آمدی

...دنیایم برای بهشت شدن، انگار تو را کم داشت




February 1, 2011

فریاد که آن ساقی شکّرلب ِ سرمست، دانست که مخمورم و جامی نفرستاد


"گاه از خودم می پرسم..."همه اش همین بود؟
...زندگی...بد تا کردی با ما
مگر چه خواسته بودمت؟


دستی که برای تفریح شمع را با دو انگشتش خاموش می کند...هیچ گاه نمی داند که آن شب و
...همه ی شب های دگر چه میرود بر دل پروانه ی زودباور



گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن، شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمار داشت


چند وقتی بود دلم می خواست با بچه های رادیوی فارسی اد.مونتون که اسمش "گاه. شنود قا.صدک" ئه کار کنم. فکر می کردم تجربه رادیویی که صدا باشه و تصویر نباشه تجربه ی جدیدی ئه. یادم نبود انگار که دو سال و اندی ست
...که عزیزترین هایم را این طوری تجربه می کنم

خلاصه که لبنک پایین شد اولین تجربه ی رادیویی من. اینجا میگذارمش که داشته باشمش برای فرداهایی که می خواهم غر بزنم که زندگی ام تکراری شده
!و هیچ اتفاق جدیدی نمی افتد


پی نوشت: ضمنا مینیاتور و موسیقی انتخاب شده ی این برنامه را بسیار
.دوست می دارم