دخترک تازگی ها فهمیده ام در این زندگی هیچ چیز برایت نمی ماند. هیچ کس نمی ماند. آخرش می شود همان تک کابوس خواب های کودکی. که تو می ماندی در آن جیپ تنها و می بردنت. بی آنکه دستت به کسی برسد، هرچه فریاد می زدی صدایت را کسی نمی شنید. این روزها فهمیده ام که آخر قصه ی من و تو همان
.است
آخرش من می مانم و تو. و همه ی آنچیزی که ما را نگه می دارد آن تنها چیزی ست که همیشه ی زندگی مان اندوخته ایم. آن تنها دارایی مان. گفته
.بودمت دل نبند. به هیچ چیز به هیچ جا به هیچ کس
می دانی دخترک دلم برای آن روزهای درس دادن در مدرسه و سر و کله زدن با دخترهای دو-سه سال از خودم کوچکتر تنگ شده. برای همه ی آن شب ها که تا دیروقت می ماندم مدرسه با بچه های پیش دانشگاهی آن مدرسه در شرق تهران. نمی دانی حاضرم چه چیزهایی را بدهم که برگردم به آن شب عید که ساعت 12
.شب برمی گشتم خونه و تمام راه ماه تو شیشه ی پنجره ی ماشین با من بود
دیدی ؟ هیچ کدام از قصه ها نماندند. همه رفتند و تمام شدند و تکه های
...مرا بردند
تو این دنیای هیشکی به هیشکی، این یکی دستت باید اون یکی دستت رو "
1 "بگیره...ورنه خلاصی...خلاص
No comments:
Post a Comment