February 1, 2011

فریاد که آن ساقی شکّرلب ِ سرمست، دانست که مخمورم و جامی نفرستاد


"گاه از خودم می پرسم..."همه اش همین بود؟
...زندگی...بد تا کردی با ما
مگر چه خواسته بودمت؟


دستی که برای تفریح شمع را با دو انگشتش خاموش می کند...هیچ گاه نمی داند که آن شب و
...همه ی شب های دگر چه میرود بر دل پروانه ی زودباور



No comments:

Post a Comment