February 16, 2011

...آرزویی جز تو


به من بگو که روزها تکراری نخواهند شد. خنده ات می آید می دانم. من از روزها حرف می زنم. شب ها را انگار باشد که به حال خودشان رها کرده ام. من از روز حرف می زنم. از گرمی بودنت. از شادی تجربه های نخستین. از حرف که باید زد. از دست که باید گرفت. از چشم که باید دید. من از تو حرف می زنم. تو که به شب ها راه نداری. انگار پایت را بسته اند به
.پای خورشید

.گفته بودمت که باورم نیست که ماه من بازتابی از خورشید عالم سوز باشد
نگفمت چرا...نگفتمت که خیلی پیش از آنکه روزها باشند شب ها بودند
...شب هایی همه سکوت...همه تنهایی...همه ماه

حالا می بینی؟ دخترک تنهای شب ها سرک کشیده به روزهای گرم و شاد...پشت در ایستاده و سرش را از لای در آورده تو، بازی تو و توپ رنگی هایت را نگاه می کند. این همه رنگ...این همه نور...چشمش را نمی زند، دلش را می لرزاند

.به من بگو که روزها تکراری نخواهند شد

...دست ها...چشم ها...دل ها


No comments:

Post a Comment