
نگاهت می کنم
نشسته ای و با آن چشم های برّاقت نگاهم می کنی
(پلک می زنم (به عادت نوجوانی که مطمئن شوم حقیقت است و بیداری
نیستی
می ترسم
باز پلک می زنم
می خندی
لب هایم را هرچه می کشم، کش نمی آیند
می پرسی
"تو کله ت چی ئه؟"
"هیچی"
نگاه می کنی
از آن نگاه ها که یعنی خودتی
...می ترسم پلک بزنم
تو که نمی دانی نازنین
...من رویاهای زیادی را بیدار دیده ام
No comments:
Post a Comment