March 2, 2011

اندر احوالات ما

بعد از چند ساعت توی آزمایشگاه بودن، بیرون که می آیی می بینی هوا تاریک شده و همه راهروها خالی ئه، برای خودت شروع می کنی آواز خواندن...صدات می پیچه توی راهرو و داری حالش رو می بری، همینجور که می پیچی سمت راست که سوار آسانسور شوی می بینی 10 جفت چشم (متعلق به 10 تا دانشجوی از شانس ما درسخون ِ تا شب دانشگاه بمون) دارن با تعجب نگات می کنن


پ.ن: مخاطب: چی می خوندی حالا؟
راوی: با یادت ای ی ی ی ی بهشت ِ من
آتش دوزخ کجااااااااااست

No comments:

Post a Comment