گفته بودی آدم ها مثل سنگ هایی که از بالای کوه سرازیر می شوند، آنقدر به سنگ های دیگر گیر می کنند که همه تیزی هاشان صاف می شود و خوب صیقل می خورند. گفته بودی به من، که تو تازه آن بالاهایی که انقدر به همه گیر می کنی... نیستی ببینی دست ِ روزگار چه خوب صیقلم داده. من اما سنگ ریزه ی گرد و صافی نشده ام. مجسمه ای شده ام. مجسمه ی سنگی ِ زنی که می خواهد بماند. ء
No comments:
Post a Comment