March 23, 2011

...مرا با چشم های توماجرایی ست

دخترک
تو کی می خواهی یاد بگیری که "حرف را باید زد؟" تا کی می خواهی همه چیز را تلنبار کنی آنجا؟ که یهو بشکنی؟ یک شب را تا صبح بباری و یک صبح را تا شب زل بزنی به آینه و مدام بپرسی...دیدی بر من چه رفت؟ تمام ِ من به تاراج رفته است...دخترک...حرف را باید زد...درد را باید
...گفت

گریه نکن ری را...دستت را بده به من...می رویم پشت بهار چشم می گذاریم... چشم هایمان را که باز کنیم، مردادهای داغ تهران را نفس
می کشیم...گریه نکن ری را...سهم من و تو از تمام این بهارها
...اردی بهشت های تنهایی ست

ری را...مردادی که تو را با خود بُرد، تو را بازپس می آورد...من به
!معجزه ی داغی این تابستان مومنم

...گریه نکن ری را...این دل...این دل ِ لامصب واسه تنگ شدن ئه


1 comment: