March 10, 2011

باز هوای وطنم آرزوست


من هزار بار دیگر هم که بشنوم این را
...دلم پر می زند برای آغوشش...آغوش بی دغدغه ی مادرم
بهار...سومین بار است که می آیی و تنها من و تو رو به روی هم می نشینیم، زانوهایمان را بغل می کنیم و زل می زنیم
...به هفت سین و قرآنی که لایش اسکناس های نو نیست
.حافظی که باباناصر فالش را نمی گیرد
بهار...لباس تنهایی نو خریده ام...بیا...معطل چه ای؟




No comments:

Post a Comment