من هزار بار دیگر هم که بشنوم این را
...دلم پر می زند برای آغوشش...آغوش بی دغدغه ی مادرم
بهار...سومین بار است که می آیی و تنها من و تو رو به روی هم می نشینیم، زانوهایمان را بغل می کنیم و زل می زنیم
...به هفت سین و قرآنی که لایش اسکناس های نو نیست
.حافظی که باباناصر فالش را نمی گیرد
بهار...لباس تنهایی نو خریده ام...بیا...معطل چه ای؟
.حافظی که باباناصر فالش را نمی گیرد
بهار...لباس تنهایی نو خریده ام...بیا...معطل چه ای؟
No comments:
Post a Comment