...کی گفته بود با یه گل بهار نمی شه؟
September 19, 2012
August 25, 2012
When shit got real...
قدر ِ خواب رو وقتی میدونی که شب با حس بدبختی بری تو تختخواب و فرداش که پاشدی چشماتو بمالونی و فکر کنی... هنوزم میشه توی این دنیا زندگی کرد... سخت ئه ولی میشه
August 17, 2012
ابرهای روزمرگی
می دانی ری را؟
...آدمی به امید زنده ست
هرچقدر دور
...هر چقدر دیر
من ایمان دارم
!به معجزه ی چشم هایت
گاه اما
به فاصله پلک برهم زدنی شاید
.دلواپس می شوم
دلواپس
که ماه
.برود پشت ابر و دیگر سر برنیارد
دلواپسی های من ری را
....از جنس فردا نیست
از جنس دیروزهایی ست که نه خاطره اش که زخم هایش مانده
آسمان چشمانت که ابری می شود
...دردهایم عود می کنند
August 9, 2012
همين زخمهايی كه نشمرده ايم
قوی باش ری را
سنگریزه های راه را به یاد نخواهی آورد آن زمان که عاشقانه به سوی آن نقطه ی نورانی میدوی
August 8, 2012
August 5, 2012
July 29, 2012
از حال بد به حال خوب
وقتی تا 6 صبح بیدار بمونی، این حال نصیبت میشه که روبروت از بالای مانیتور آسمونو ببینی که کم کم روشن میشه و صدای پرنده ها که انگار انرژی ِ این ساعت ِ روز مستشون کرده، همون یه نمه خوابم از سرت بپرونه! حتی به سرت میزنه بزنی بیرون و بری واسه خودت راه بری و راه بری و راه بری
July 26, 2012
تلخ
تلخم
...خیلی
آدم گاهی باورش نمیشه از کجا می خوره
از صداهای تو مغزم که هی سعی می کنه کارا و اخلاقای گند بقیه رو توجیه کنه و هی بگه حتما نفهمیدن یا از عمد نبوده یا هرچی، حالم بهم می خوره از صداهایی که هی می گه داری بهونه میگیری... حتما یه چیز دیگه داره میرنجونتت
می دونی؟ دلم می خواد از این به بعد، اون آدم بی فکر بی مبالاتی که هرکاری دلش می خواد می کنه و مراعات بقیه و حداقل های روابط انسانی رو نمی کنه من باشم
خسته شدم از بس رعایت آدم ها رو کردم
...دیگه بسّه
!دیگه بسّه م ئه
July 23, 2012
کس نمی داند...کس نمی پرسد...بُرد ِ روزان ِ کدامین را
بر خلاف وقت هایی که دلم می خواست مرخصی بگیرم از فکر کردن و تو مغزم چیزی رد نشه، این روزها دلم می خواد خوب و درست و عمیق فکر کنم. به خیلی چیزها. یکی ش این که واقعا از زندگی چی می خوام. چرا وقتی اون چیزهایی رو که می خواستم دارم، شاد نیستم؟ از اول آرزوهای اشتباهی داشتم؟ شاد بودن رو بلد نیستم؟ یا همیشه فکر می کنم چیزی در بیرون باید برای من کاری انجام بده؟
این روزها هی زندگی م رو مرور می کنم. تقریبا از اون وقتی که خاطره هام یادم می آد. هی فکر می کنم که چه زمان هایی واقعا شاد بودم و چه زمان هایی ناراضی. وقتی ناراضی بودم، فکر می کردم چی راضی م می کنه؟
نمی دونم. گاهی فکر می کنم یه جای روابطم با آدما می لنگه. مدام از خودم می پرسم تقصیر ِ منه یا بقیه؟ گاهی فکر می کنم تقصیر ِ منه که فکر می کنم باید حواسم به همه باشه و فکر همه جا رو بکنم و نگران ِ تک تک دغدغه های دیگران باشم. این روزها خیلی از خودم می پرسم چرا "هیچ کس" به معنی واقعی کلمه "هیچ کس " دغدغه های منو نمی دونه؟ نمی پرسن ازم؟ یا می پرسن و من طفره میرم؟ مدام مرور می کنم زندگی م و میبینم من همیشه دغدغه ها و غم هامو فقط با خودم گفتم. یادم می افته به وقت هایی که تو تنهایی گریه می کنم و با خودم بلند بلند حرف می زنم. گاهی باخودم، گاهی با خدا، گاهی با سوم شخصی که کسی نیست. مخاطب ِ حرف هامه. مخاطب ِ خیالی که خیلی سال ئه که واسه خودم تعریفش کردم. کسی که گوش میده که می فهمه که بعد فراموش می کنه. وقتی مرور می کنم، می بینم تو اون واگویه های تنهایی هم. خیلی طول می کشه تا شروع کنم به حرف زدن. اولش از یه گریه ی آروم و بی صدا شروع میشه. بعد کم کم صدای هق هق ام میره بالا و بعد شروع می کنم بلند بلند حرف زدن. فریاد زدن. گلایه کردن
نمی دونم کجای کار می لنگه. نمی دونم من از کی و چی جوری شروع کردم به حرف نزدن
نمی دونم
حتی مطمئن نیستم هنوز که می خوام حرف بزنم با کسی
فقط گاهی که دلم خیلی میگیره...گاهی که سوم شخص ِ خیالی م فقط نگام می کنه...دلم می خواد یکی باشه که بگه...اینا همه ش هم تقصیر ِ تو نیست...بگه شاید تو خیلی زود بزرگ شدی
شاید خیلی زود دیر شده...شاید
July 19, 2012
July 18, 2012
July 13, 2012
...چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی
مرا
تو
بی سببی
.نیستی
به راستی صلت کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران ِ جواب ِ کدام سلامی به آفتاب؟
....
کلام
از نگاه تو
...شکل می بندد
July 11, 2012
رو در رو
میرسد روزی که یاد میگیرم انقدر خودم را سرزنش نکنم. یا شاید یاد می گیرم از موقعیت های سرزنش پذیر اجتناب کنم. یا شاید خودم را آنطور که هستم می پذیرم نه آنطور که باید باشم. شاید یک روزی بنشینم یک گوشه و فکر کنم که من چطور باید باشم و آنطوری که فکر می کنم باید باشم را از کجا آورده ام؟ چه کسی، چه گروهی، چه کتابی، چه کلاسی، چه فرهنگی، چه سنتی، چه اخلاقی به من یاد داده که چطور باید باشم. و دوباره از بالا همه ی آنها را مرور می کنم و آخر هر خط از خودم می پرسم که چرا؟ که چی بشه؟ واقعا اینطور ئه؟
روزی میرسد که صبح که چشمانم را باز می کنم لبخند می زنم. اخم نمی کنم به لیست کارهای نکرده ام که اولین چیزی ست که هر صبح در صفحه مغزم شکل می گیرد. روزی میرسد که لیست کارهای نکرده را پاره می کنم و می افتم دنبال آن مدل زندگی که لیست نخواهد جلو رفتنش. شاید هم یک روزی رفتم از کتابخانه کتابی امانت گرفتم که یاد داده بود چطور از یک ایده آل گرای کمال گرای افراطی به یک فرد معمولی ِ خوشبخت تبدیل شویم.
یک روز می رسد که دلم به حال خودم می سوزد و انقدر برای خودم باید و نباید نمی کنم. می گذارم خودم برود و هر چقدر دلش می خواهد فریاد بزند و گل بازی و آب بازی کند و همه ی پول هایش را آت و آشغال بخرد و هیچ فکر فردایش نباشد و شب اگر دوست نداشت نخوابد اصلا
یک روز میرسد که من با خودم رو در رو حرف میزنم
July 10, 2012
July 7, 2012
!نکرده کار بلای جون نبود
امروز در راستای خودکفایی و خود روحیه دهی، موهای خود را تریم (به قول اینا) کردیم. و به قول خودمون نیم سانت از سرهاش زدیم! حس خوبی داشت قسمت کردن و خیس کردن و قیچی زدن و نحوه ی مراقبت از اینکه مو جایی نریزه
.الانم با وجود اینکه کلا 50 گرم هم مو نزدم، احساس سبکی در سر ِ مبارک می کنم
June 29, 2012
June 27, 2012
June 26, 2012
...بهتر از آب ِ روان
!به فال نیک گرفته ام
امروز یه لبخند بزرگ نه روی لبم که توی دلم ئه! بودن یه سری آدم ئه که این لبخند گنده رو آورده! تو این دوره زمونه ی هر کی پی ِ کار ِ خودش، آتیش به انبار ِ خودش، هستند آدم هایی که دوستم دارند و حواسشون بهم هست. میگذارمشون کنار چیزهایی .که باید قدرشونو بدونم
من امروز، روز تولد 26 یا 7 یا حتی 8 سالگی م خیلی خوب می دونم که دوست ِ خوب یکی از نعمت هایی ئه که "خیلی" باید شکر بجا بیاری واسه ش. خدایا مرسی که وسط این سرمای غربت آدم هایی رو کنارم گذاشتی که دلم به بودنشون و به گرمای دلشون گرم باشه
June 24, 2012
June 23, 2012
June 19, 2012
سر ندارند به سرّمان
عصر خنک تابستانی...در چایخانه ی دوست داشتنی ام با چای دارچینی ِ تازه کشف کرده
.......................
پ.ن: این فنجان گل قرمزهایش بدجور من را یاد سرویس چینی فخری مامان می اندازد هر بار
June 18, 2012
عجیبا" غریبا
این روزها هیچی به اندازه فوتبال هیجان بهم وارد نمی کنه. واسه خودم ام سوال ئه که وسط این زندگی بی هیجان که خیلی چیزا دیگه رنگ و بو ندارن واسه م، تماشای جام ملت های اروپا چی جوری انقدر ضربان قلبمو می بره بالا؟
!پ.ن: آرزوی دیروزم تلویزییون گنده و کانال ِفوتبال نشون-بده بود
June 15, 2012
دلهره هایی از جنس تو
خیلی وقت های زندگی م ازش پرسیدم "مگه من چه کار بدی کرده بودم؟"... حالا ولی وقت هایی میشه که ازش می پرسم "واسه کدوم کار خوبم ئه؟"... و عجیب اونکه "این" منو
... می ترسونه... خیلی
... می ترسونه... خیلی
June 14, 2012
ساده و اخمو
گوش کن
یکی بود یکی نبود
،زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
،...."به جای خواندن آواز ِ "ماه خواهر من است
،به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن
،به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
قلعه واقعی نفوذناپذیر
تموم شد. کتاب ظرافت جوجه تیغی رو میگم. از وسطای کتاب به اینور یواش یواش می خوندمش. دلم نمی خواست تموم شه. مثل تکه های آخر شکلات فندقی. مثل قولوپ های آخر نسکافه. مثل روزهای آخر ایران
این کتاب دو تا شخصیت داشت. خانم میشل و دختر 12 ساله ای به اسم پالوما. بعد از مدت ها دوباره انگار یکی توی دلم نشسته بود و کتاب نوشته بود. اینکه پالوما چقدر شبیه نوجوونی من بود و خانم میشل چقدر تکرار تمام زندگی م بود رو نمی خوام بگم. می خوام بگم ته دلم غنج میرفت که هنوز گوشه ای، خلوتی، کتابی هست که بری توش
غرق شی و کسی دستش بهت نرسه
خلوتی که حالا یه صندلی کرمی با دسته های چوبی داره که یه کمی (دقت کن که فقط یه کمی) تلو تلو می خوره. با یه صندوقچه چوبی کنارش که از اینکه توش چیا رو نگه میداری اگه بگذریم، روش میشه لیوان چای ت رو بگذاری و وقتی درست در لحظه ی مناسب (یعنی دقیقا اون لحظه ای که سرت رو از کتاب میاری بالا تا یادت بیاد که دنیای واقعی هنوز وجود داره) به دمای مناسب رسید شروع کنی قولوپ قولوپ مزه کردن. حالا با ورود چای دارچینی که همه ش "بو" ئه خلوت شاهانه ت کامل شده. شده شاید عین اتاق خانم میشل که میشه یه گوشه ش تلویزییون رو با صدای خفه روشن گذاشت (واسه حفظ ظاهر) و اون گوشه ش نشست و فیلم دید و کتاب خوند و چای خورد
غرق شی و کسی دستش بهت نرسه
خلوتی که حالا یه صندلی کرمی با دسته های چوبی داره که یه کمی (دقت کن که فقط یه کمی) تلو تلو می خوره. با یه صندوقچه چوبی کنارش که از اینکه توش چیا رو نگه میداری اگه بگذریم، روش میشه لیوان چای ت رو بگذاری و وقتی درست در لحظه ی مناسب (یعنی دقیقا اون لحظه ای که سرت رو از کتاب میاری بالا تا یادت بیاد که دنیای واقعی هنوز وجود داره) به دمای مناسب رسید شروع کنی قولوپ قولوپ مزه کردن. حالا با ورود چای دارچینی که همه ش "بو" ئه خلوت شاهانه ت کامل شده. شده شاید عین اتاق خانم میشل که میشه یه گوشه ش تلویزییون رو با صدای خفه روشن گذاشت (واسه حفظ ظاهر) و اون گوشه ش نشست و فیلم دید و کتاب خوند و چای خورد
شاید این همون جاده خاکی ئه که دنبالشم که از جاده زندگی بزنم بیرون. حالا فاخته بیاد بپرسه چرا اخمو...اخمو...نه اخم به جاده یا راه خاکی...اخم شاید واسه همون اخمی که صابره گفت...اخم غرق شدن ئه شاید اون اخم
اخم کتاب خوندن و اس ام اس زدن. مثل انگشتامون که می کشیم زیر اسم غذاها تو منوی رستوران. این اخم ئه همون تیغ های جوجه تیغی ئه
....................................
از بیرون پوشیده از خار، یک قلعه واقعی نفوذناپذیر، ولی احساسم به من میگوید که از درون او به همان اندازه جوجه تیغی ظریفی است، حیوان کوچک بیحال، به شدت
گوشهگیر و بیاندازه ظریف
ازمتن کتاب -
June 13, 2012
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند؟
نمی دانم چه اتفاقی ولی دارد اتفاقی می افتد این روزها. از آن اتفاق ها که گاه به گاه می افتد و دلم می خواهد از جاده زندگی بزنم تو خاکی و همان جا بمانم تا تمام ماشین های جلو و تو آینه عقب بیایند و رد شوند و بروند نقطه شوند و دیگر نباشند. خسته شدم از این جلو عقب کردن ها و سبقت گرفتن ها
دارم همین جور میروم... چشمم به تمام تابلوهاست تا کدام خروجی فقط برای من باشد. بروم و هیچ کس نباشد
می دونی؟ گاهی یهو یه آهنگی، یه برنامه رادیویی، یه کتاب...یه نوشته همچون داغ دلت رو تازه می کنه که انگار دیگه هیچ "آب" ئی نمی تونه خنکش کنه
Subscribe to:
Posts (Atom)








