June 14, 2012

قلعه واقعی نفوذناپذیر

تموم شد. کتاب ظرافت جوجه تیغی رو میگم. از وسطای کتاب به اینور یواش یواش می خوندمش. دلم نمی خواست تموم شه. مثل تکه های آخر شکلات فندقی. مثل قولوپ های آخر نسکافه. مثل روزهای آخر ایران

این کتاب دو تا شخصیت داشت. خانم میشل و دختر 12 ساله ای به اسم پالوما. بعد از مدت ها دوباره انگار یکی توی دلم نشسته بود و کتاب نوشته بود. اینکه پالوما چقدر شبیه نوجوونی من بود و خانم میشل چقدر تکرار تمام زندگی م بود رو نمی خوام بگم. می خوام بگم ته دلم غنج میرفت که هنوز گوشه ای، خلوتی، کتابی هست که بری توش 
غرق شی و کسی دستش بهت نرسه
خلوتی که حالا یه صندلی کرمی با دسته های چوبی داره که یه کمی (دقت کن که فقط یه کمی) تلو تلو می خوره. با یه صندوقچه چوبی کنارش که از اینکه توش چیا رو نگه میداری اگه بگذریم، روش میشه لیوان چای ت رو بگذاری و وقتی درست در لحظه ی مناسب (یعنی دقیقا اون لحظه ای که سرت رو از کتاب میاری بالا تا یادت بیاد که دنیای واقعی هنوز وجود داره) به دمای مناسب رسید شروع کنی قولوپ قولوپ مزه کردن. حالا با ورود چای دارچینی که همه ش "بو" ئه خلوت شاهانه ت کامل شده. شده شاید عین اتاق خانم میشل که میشه یه گوشه ش تلویزییون رو با صدای خفه روشن گذاشت (واسه حفظ ظاهر) و اون گوشه ش نشست و فیلم دید و کتاب خوند و چای خورد

شاید این همون جاده خاکی ئه که دنبالشم که از جاده زندگی بزنم بیرون. حالا فاخته بیاد بپرسه چرا اخمو...اخمو...نه اخم به جاده یا راه خاکی...اخم شاید واسه همون اخمی که صابره گفت...اخم غرق شدن ئه شاید اون اخم

اخم کتاب خوندن و اس ام اس زدن. مثل انگشتامون که می کشیم زیر اسم غذاها تو منوی رستوران. این اخم ئه همون تیغ های جوجه تیغی ئه

....................................
از بیرون پوشیده از خار، یک قلعه واقعی نفوذناپذیر، ولی احساسم به من می‌گوید که از درون او به همان اندازه جوجه تیغی ظریفی است، حیوان کوچک بی‌حال، به شدت 
گوشه‌گیر و بی‌اندازه ظریف
ازمتن کتاب -

No comments:

Post a Comment