نمی دانم چه اتفاقی ولی دارد اتفاقی می افتد این روزها. از آن اتفاق ها که گاه به گاه می افتد و دلم می خواهد از جاده زندگی بزنم تو خاکی و همان جا بمانم تا تمام ماشین های جلو و تو آینه عقب بیایند و رد شوند و بروند نقطه شوند و دیگر نباشند. خسته شدم از این جلو عقب کردن ها و سبقت گرفتن ها
دارم همین جور میروم... چشمم به تمام تابلوهاست تا کدام خروجی فقط برای من باشد. بروم و هیچ کس نباشد
می دونی؟ گاهی یهو یه آهنگی، یه برنامه رادیویی، یه کتاب...یه نوشته همچون داغ دلت رو تازه می کنه که انگار دیگه هیچ "آب" ئی نمی تونه خنکش کنه
No comments:
Post a Comment