
July 20, 2010
...نمی دانی تو که عاشق نبودی

July 18, 2010
...اهلی شده ام
دو تا گاو و یک شیر همه ی آن چیزی ست که از رفتن و تماشای گاوبازی کالگری آورده ام. حالا هر شب مثل شازده کوچولو باید نگران این باشم که یک وقت شیر گاوها را نخورد. شاید هم از فردا بیفتم دنبال خلبانی که هواپیمایش در ادمونتون خراب شده باشد و بخواهم ازش که
برای گاوهایم یک جعبه بکشد.
July 14, 2010
بیمار خنده های توام...بیشتر بخند
July 13, 2010
July 12, 2010
...قاب خالی
من اما اگر دوربینت دستم بود از دست هایت عکس می گرفتم. دست هایی که انگار آمده بودند که همه ی عمرشان را تنها باشند چشم انتظار دست هایی که نمی آیند. از دهانت عکس می گرفتم وقتی بسته بود. از آن جای زخم گوشه ی لبت تا مخاطب عکسم بداند درون تو کودکی ست که هنوز هم تمام دیوارهای راست را بالا می رود. جایی آن پایین عکس هم می نوشتم که اولین بار که تو را دیدم مثل همان پسربچه ی بازیگوش بالا آمده بودی از دیواری که ساخته بودم بین خودم و آدم ها. می نوشتم از چشم هایت که برق می زدند و از صدایت که به نام می خواند مرا...نامی
من از باران عکس می گرفتم و تو از چادر دخترکی تنها در باد...من از بوی خاک نم گرفته عکس می گرفتم و تو از هواپیماها که می روند و دیگر نمی آیند. من از تنهایی تو و تو از خوشبختی من. امروز اما چه فرق می کند به حال ِ غربت من و تنهایی ِ انتقام جویانه ی شلوغ
July 10, 2010
...من رفته ام چون
July 9, 2010
...نهنگ بودنم را کس ندید
بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
...تو بعد ِ سال ها به خانه ام می آمدی
تکلیف ِ رنگ موهات
در چشم هام روشن نبود
تکلیف ِ مهربانی ، اندوه ، خشم
و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم
تکلیف ِ شمع های روی میز
روشن نبود
من و تو بارها
زمان را
در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام می گرفت
در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم کشیدی
اما
سایه ات را دیدم
که دست هایش توی جیبش بود
به اتاق آمدیم
شمع ها را روشن کردم
ولی
هیچ چیز روشن نشد
نور
تاریکی را
...پنهان کرده بود
بعد
بر مبل نشستی
در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی
در مبل عرق کردی
:پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم
برای دیدن هیچ کس نیامده است
اعتراف
July 2, 2010
و چون دیگر کاسبی نیست که دوست بفروشد

گاهی دلت می خواهد کسی را داشته باشی که مدام برایش حرف های تکراری بزنی. نترسی از تکراری بودن و دوست داشته باشد که با تو تمام جزئیات را مرور کند. دوست داشته باشد بپرسد که آن کسی که رد شد تو را نگاه هم کرد؟ دلش لک بزند برای اتفاقی که هیچ اتفاق خاصی نیست ولی تو وقتی رنگش می کنی با رنگ هایی که تو و او همیشه دوست داشته اید، خاص می شود.
گاهی دلت می خواهد لا به لای تعریف کردن هایت بگویی...می دونی که...یادته که... و مجبور نباشی خیلی چیزها را از اول توضیح بدهی (و در فاصله ی توضیح دادنشان حس کنی برای خودت هم انگار دیگر جذابیتی ندارند).
این است که دلت دیگر هیچ آدم جدیدی نمی خواهد. دل خوشی به آدم هایی که دورند ولی می فهمند و می خندند و هیچ وقت خدا نمی گویند...آه چه جالب...آه که این طور...مدام وسط حرفت می پرند و سوال می کنند از پیش پا افتاده ترین جزئیات و تو و او و آن ها غرق می شوید در لذت لحظاتی که خود خاطره ی لحظاتی اند که به ظاهر هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است.
July 1, 2010
دخترک انتظار خبری نیست تو را؟
June 27, 2010
درد
June 23, 2010
...آرزویی جز تو در دل ندارم

تنها تو میدانی قاصدک را که برداشتم
...چه آرزویی کردم
خندیدی و گفتی آخرین بار کی بود که با قاصدک آرزو کردی؟
.نگاهت کردم
...می دانی ارمی
دیگر نمی شناسم تو را که ما حتی آن دو خط موازی نبودیم که امید داشته
.برای من و تو اتفاق تنها یک بار و برای همیشه افتاد
...کسی دلش برای خط های متقاطع نسوخته
.همین است که دیگر نمی شناسم تو را که بعد از اتفاق مدام دور شده ایم
June 21, 2010
...ای وای مادرم
June 7, 2010
...گوش هایت را بگیر که نشنوی
...آرزوهایم بلند و دست هایشان کوتاه
...کسی از من نپرسید چی میل دارم

May 15, 2010
April 6, 2010
March 28, 2010
March 26, 2010
March 21, 2010
من چرا این همه دلتنگ شدم؟
March 16, 2010
March 14, 2010
نرم نرمک می رسد اینک بهار
March 6, 2010
...حالم را اگر بپرسی
...پشیمان نیستم
اما گاهی فکر می کنم
به همین سادگی
تمام شده ام جایی
در گذشته ای
...نه چندان دور
March 3, 2010
...فقط بگو چرا؟
...گاهی هم "هیچ چیز" آنطور که تو می خواهی نیست
...و گاه گاهی این "گاه" ها مدام تکرار می شوند
برای شب های پر ستاره
نباشد که تو نباشی و
...هر آسمان پر ستاره ای
...مدام تو را یاد ما بیندازد
...نازنین
February 24, 2010
February 11, 2010
February 10, 2010
...دلیل سکوت های مرا فریاد کن

http://www.youtube.com/watch?v=lX4tezHYFYw





