June 26, 2012

...بهتر از آب ِ روان


!به فال نیک گرفته ام
امروز یه لبخند بزرگ نه روی لبم که توی دلم ئه! بودن یه سری آدم ئه که این لبخند گنده رو آورده! تو این دوره زمونه ی هر کی پی ِ کار ِ خودش، آتیش به انبار ِ خودش، هستند آدم هایی که دوستم دارند و حواسشون بهم هست. میگذارمشون کنار چیزهایی .که باید قدرشونو بدونم 
من امروز، روز تولد 26 یا 7 یا حتی 8 سالگی م خیلی خوب می دونم که دوست ِ خوب یکی از نعمت هایی ئه که "خیلی" باید شکر بجا بیاری واسه ش. خدایا مرسی که وسط این سرمای غربت آدم هایی رو کنارم گذاشتی که دلم به بودنشون و به گرمای دلشون گرم باشه

من...همان بيدارْخوابِ هميشه‌ ام

به فال نیک بگیرم ری را؟

June 24, 2012

...خاطره هایم درد می کنند ری را

یک نفر بیاید دستش را بگذارد روی پیشانی ِ تب ِ این همه خاطره 

June 23, 2012

June 19, 2012

آسمون ِ ادمونتون


،وقتی دلگیری و تنها
...غربت ِ تموم ِ دنیا 

سر ندارند به سرّمان


عصر خنک تابستانی...در چایخانه ی دوست داشتنی ام با چای دارچینی ِ تازه کشف کرده 


.......................
پ.ن: این فنجان گل قرمزهایش بدجور من را یاد سرویس چینی فخری مامان می اندازد هر بار

June 18, 2012

عجیبا" غریبا

این روزها هیچی به اندازه فوتبال هیجان بهم وارد نمی کنه. واسه خودم ام سوال ئه که وسط این زندگی بی هیجان که خیلی چیزا دیگه رنگ و بو ندارن واسه م، تماشای جام ملت های اروپا چی جوری انقدر ضربان قلبمو می بره بالا؟

!پ.ن: آرزوی دیروزم تلویزییون گنده و کانال ِفوتبال نشون-بده بود

June 15, 2012

دلهره هایی از جنس تو

خیلی وقت های زندگی م ازش پرسیدم "مگه من چه کار بدی کرده بودم؟"... حالا ولی وقت هایی میشه که ازش می پرسم "واسه کدوم کار خوبم ئه؟"... و عجیب اونکه "این" منو
... می ترسونه... خیلی

June 14, 2012

ساده و اخمو


گوش کن
یکی بود یکی نبود
،زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
،...."به جای خواندن آواز ِ "ماه خواهر من است
،به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن
،به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند

قلعه واقعی نفوذناپذیر

تموم شد. کتاب ظرافت جوجه تیغی رو میگم. از وسطای کتاب به اینور یواش یواش می خوندمش. دلم نمی خواست تموم شه. مثل تکه های آخر شکلات فندقی. مثل قولوپ های آخر نسکافه. مثل روزهای آخر ایران

این کتاب دو تا شخصیت داشت. خانم میشل و دختر 12 ساله ای به اسم پالوما. بعد از مدت ها دوباره انگار یکی توی دلم نشسته بود و کتاب نوشته بود. اینکه پالوما چقدر شبیه نوجوونی من بود و خانم میشل چقدر تکرار تمام زندگی م بود رو نمی خوام بگم. می خوام بگم ته دلم غنج میرفت که هنوز گوشه ای، خلوتی، کتابی هست که بری توش 
غرق شی و کسی دستش بهت نرسه
خلوتی که حالا یه صندلی کرمی با دسته های چوبی داره که یه کمی (دقت کن که فقط یه کمی) تلو تلو می خوره. با یه صندوقچه چوبی کنارش که از اینکه توش چیا رو نگه میداری اگه بگذریم، روش میشه لیوان چای ت رو بگذاری و وقتی درست در لحظه ی مناسب (یعنی دقیقا اون لحظه ای که سرت رو از کتاب میاری بالا تا یادت بیاد که دنیای واقعی هنوز وجود داره) به دمای مناسب رسید شروع کنی قولوپ قولوپ مزه کردن. حالا با ورود چای دارچینی که همه ش "بو" ئه خلوت شاهانه ت کامل شده. شده شاید عین اتاق خانم میشل که میشه یه گوشه ش تلویزییون رو با صدای خفه روشن گذاشت (واسه حفظ ظاهر) و اون گوشه ش نشست و فیلم دید و کتاب خوند و چای خورد

شاید این همون جاده خاکی ئه که دنبالشم که از جاده زندگی بزنم بیرون. حالا فاخته بیاد بپرسه چرا اخمو...اخمو...نه اخم به جاده یا راه خاکی...اخم شاید واسه همون اخمی که صابره گفت...اخم غرق شدن ئه شاید اون اخم

اخم کتاب خوندن و اس ام اس زدن. مثل انگشتامون که می کشیم زیر اسم غذاها تو منوی رستوران. این اخم ئه همون تیغ های جوجه تیغی ئه

....................................
از بیرون پوشیده از خار، یک قلعه واقعی نفوذناپذیر، ولی احساسم به من می‌گوید که از درون او به همان اندازه جوجه تیغی ظریفی است، حیوان کوچک بی‌حال، به شدت 
گوشه‌گیر و بی‌اندازه ظریف
ازمتن کتاب -

June 13, 2012

تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند؟

نمی دانم چه اتفاقی ولی دارد اتفاقی می افتد این روزها. از آن اتفاق ها که گاه به گاه می افتد و دلم می خواهد از جاده زندگی بزنم تو خاکی و همان جا بمانم تا تمام ماشین های جلو و تو آینه عقب بیایند و رد شوند و بروند نقطه شوند و دیگر نباشند. خسته شدم از این جلو عقب کردن ها و سبقت گرفتن ها

دارم همین جور میروم... چشمم به تمام تابلوهاست تا کدام خروجی فقط برای من باشد. بروم و هیچ کس نباشد

می دونی؟ گاهی یهو یه آهنگی، یه برنامه رادیویی، یه کتاب...یه نوشته همچون داغ دلت رو تازه می کنه که انگار دیگه هیچ "آب"  ئی نمی تونه  خنکش کنه

دنیای بی آینه ی من

زندگي اين روزاي من مثل پاك كردن آینه ست. همه ش بايد حواست باشه چشمت به 
...خودت نيفته

June 12, 2012

سیب سرخ حوا

بی مهری انسان ِ معاصر در توست
...تنهایی انسان ِ نخستین در من

June 4, 2012

25 x 12 x Luna...


هرکس که دید روی تو بوسید چشم من

کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد


............
پ.ن: سر ندارند به سِرّمان

May 31, 2012

مهربان ترین ِ مهربانان

...او خود را الرحمن می خواند
...رحمان

يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمَـٰنِ وَفْدًا
سوره مبارکه مریم- آیه 85

تمام سوره را که می خوانی.  همه جایش... حتی آنجا که خشمگین است و آنجا که کافران را ملامت می کند... می گوید رحمان

یا آنجا که ابراهیم به پدرش فرمود

يَا أَبَتِ إِنِّي أَخَافُ أَن يَمَسَّكَ عَذَابٌ مِّنَ الرَّحْمَـٰنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطَانِ وَلِيًّا 
سوره مبارکه مریم- آیه 45

سِرّ عجیبی ست در این سوره... خیال کن بگویی اگر آن کار بد را بکنی مهربان عذابت می دهد... مهربان چگونه عذابت می دهد؟ یا شاید چگونه دلت می آید که نفی کنی مهربان را

.او خود را "رحمان" می خواند

یادم نمی آید در کدام مناجات بود که می گفت خدایا تو را به آن نام می خوانم که صالحان می خوانند تو را


امروز من اما
.تو را به آن نام می خوانم که تو بر خود برگزیده ای

....رحمان

May 24, 2012

...شب آرزوهاست

دل مستمندم 
ای جاااان
به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو
...هوس حجاز دارد

May 6, 2012

من همان بیدار-خواب ِ همیشه ام


نه خواب به جانبِ من و
،نه من به جانبِ خواب

.معلقم ميانِ مويه و انتظار

!نپرس پريشانِ کدام کرانه‌ای
!کرانه تويی بی‌کرانه‌ی من

من ... همان بيدارْخوابِ هميشه‌ ام 
که بی‌هوای تو ... بی‌سواد 
که بی‌هوای تو ... بی‌کس 
!که بی‌هوای تو ... بی‌حوصله 

پس قرارِ دوشينه را 
به کدام دريا سپرده‌ای؟ 
کدام دريا 
!که سرابِ اين بيابان است


-----------------------------------------
عکس: اردی بهشت 91، تهران از پنجره ی چشم اتاق کوچکم

May 5, 2012

سر به سرّمان ندارند

...من بیقراری های این دنیا را تاب ندارم ری را 
،این همه جزر و مد
ساحلی برایم باقی نگذاشته 
که زیر مهتاب اش... بخواهد ماه بتابد
...چه ماه  ِمن... چه ماه  ِتو

غر

نمی دونم احساس نارضایتی رو در چند سالگی برای اولین بار تجربه کردم که اینجور همیشه باهامه همه ش

May 2, 2012

....بلبل طبعم


یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ور نه من
داشتم آرام، تا آرام جانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

بلبل طبعم کنون باشد ز تنهایی خموش
نغمه‌ها بودی مرا تا همزبانی داشتم

.........................................

پ.ن.1: گاهی هم از اونور باید بخونی شعر ها رو

پ.ن.2: اینو خیلی وقت پیش نوشتم. یه چیزی می دونستم که نوشتم دیگه

April 30, 2012

بیداری ِ بی خیال


من در قمار  ِ همین علاقه های آسان ِ آدمی

      گریه ها از دامن دریا برده و     

خواب ها به قیمت  ِ همین بیداری  ِ بی خیال باخته ام

April 28, 2012

چشم در برابر چشم

پاییز 82 یه باری که داشتم می گفتم من تصمیم گرفتم زن یه آدم نابینا بشم، بهداد بهم گفته بود تو دسته بندی ِ آدما (که چهار دسته بودن) من تو دسته ی قهرمان ام. اون موقع و تا شاید همین روزها فکر می کردم این خوب نیست. اینکه تو دسته قهرمان باشی. 

امشب ولی وقتی داشتم براش می گفتم که تو بالکن های بالا چند نفر نشستن یا رو سن چه خبره... امشب درست اون موقع که ارکست داشت آهنگ "سیاه" رو میزد، فکر کردم نه... اصلا بد نیست. این حسی رو که الان دارم به خیلی حس های زندگی م ترجیح میدم. دلم خواست تا همیشه تو همون دسته بمونم

!خدایا دستت دُرُست که لایق دونستی

April 27, 2012

نوجوانی ام درد می کند


 دیگه الان تقریبا پاره شده ان. هنوز ام البت گاهی 
...می پوشمشان که دلتنگی رفع شود شاید

لنگه به لنگه اند...مثل من... حتی راه راه هایشان را هم نتوانسته اند موازی کنند... مثل من

این شب ها

یکی از خوبی هایش این است که شب ها که خوابت نمی برد، مثل آن وقت ها که بی حوصله می شدی، هی کانال های تلویزیون ایران را اینور آنور می کنی. بین 1 و 2 و 3 و 5 هی میروی و هی می آیی. فرقش اما این است که به جای اینکه حوصله ت بیشتر سر برود، چهار چشمی زل می زنی به مانیتور، سراپا گوش می شوی. انگار بخواهی قطره قطره ی حرف ها، صداها را بنوشی. عاشق نماهای خیابان های تهرانی. داستان فیلم از دستت در میرود، مدام توی جزئیات خیابان ها و آدم ها و مغازه هایی. خودت هم نمی دانی دنبال چه می گردی...دلت می خواهد شاید...چیزی آنجا منتظرت باشد... نمی خواهی باور کنی که آمده ای و آب از آب تکان نخورد...هیچ آسفالتی دلش برای کفش های تو تنگ نشد...دردت می آید...خاموش می کنی...میچپی زیر لحاف

April 26, 2012

Tell him...
Tell him that the sun and moon rise in his eyes...


April 22, 2012

... گشته ام در جهان و آخر کار


برای 6:30 عصر ِ 22 آوریل، برای 4 اردی بهشت

April 21, 2012

هایکو-طوری2


تمام ِ وزن بودنم را انگار
گاوی بر دوش می کشد
حسرت هایم را می چرد
غم هایم را نشخوار می کند

هایکو-طوری


پیچیده در زیبایی، خیره به تاریکی

نشسته ای
نیمی روشن، نیمی تاریک
مثل زندگانی ام