July 9, 2010

اعتراف

گفته بودمش: "غم این خفته ی چند...خواب در چشم ترم
...می شکند." گفته بود: تو برو خود را باش
،این است که سال هاست "خودمو می بینم، خودمو می شنوم
"...خودمو فکر می کنم

July 2, 2010

و چون دیگر کاسبی نیست که دوست بفروشد

گاهی دلت می خواهد کسی را داشته باشی که مدام برایش حرف های تکراری بزنی. نترسی از تکراری بودن و دوست داشته باشد که با تو تمام جزئیات را مرور کند. دوست داشته باشد بپرسد که آن کسی که رد شد تو را نگاه هم کرد؟ دلش لک بزند برای اتفاقی که هیچ اتفاق خاصی نیست ولی تو وقتی رنگش می کنی با رنگ هایی که تو و او همیشه دوست داشته اید، خاص می شود.

گاهی دلت می خواهد لا به لای تعریف کردن هایت بگویی...می دونی که...یادته که... و مجبور نباشی خیلی چیزها را از اول توضیح بدهی (و در فاصله ی توضیح دادنشان حس کنی برای خودت هم انگار دیگر جذابیتی ندارند).

این است که دلت دیگر هیچ آدم جدیدی نمی خواهد. دل خوشی به آدم هایی که دورند ولی می فهمند و می خندند و هیچ وقت خدا نمی گویند...آه چه جالب...آه که این طور...مدام وسط حرفت می پرند و سوال می کنند از پیش پا افتاده ترین جزئیات و تو و او و آن ها غرق می شوید در لذت لحظاتی که خود خاطره ی لحظاتی اند که به ظاهر هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است.


July 1, 2010

دخترک انتظار خبری نیست تو را؟

:می نویسم تا یادم بماند که روز تولدت (نه تولدم) گفتی

...دخترک
.چیزی در تو هست، که چه به نفعت یا به ضررت، در دیگرانی نیست

می دانم که خوب می دانی دخترک با تو سرکشی را یاد گرفت. از تو یاد گرفت رودرروی همه بایستد ولی به عشقش پشت کند. نمی دانی ولی چقدر دخترک این روزها دور است از دیگرانی که انگار چیزی در آنها نیست. چقدر دلتنگ روزهایی ست که می گفتی دخترک... و اخم می کرد. چقدر دلش برای "عقاید یک دلقک" هاینریش بل تنگ شده و چقدر پر است از چقدرهایی که کسی نیست که بگوید برایش...از تو...از خودش... از سرنوشتی که تلخ بود
.و از مردی که از عصرش فراتر بود

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد"
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
"مردی که ز عصر خود فراتر باشد

June 27, 2010

درد

آن ها که می دانند، دورند
و آن ها که نزدیک اند
هیچ نمی دانند
.
.
.
این است سرنوشت ِ کودکی که دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده
.است

June 23, 2010

...آرزویی جز تو در دل ندارم


تنها تو میدانی قاصدک را که برداشتم

...چه آرزویی کردم

خندیدی و گفتی آخرین بار کی بود که با قاصدک آرزو کردی؟

.نگاهت کردم

...می دانی ارمی

دیگر نمی شناسم تو را که ما حتی آن دو خط موازی نبودیم که امید داشته
.باشیم به جایی در بینهایتی که نخواهد آمد

.برای من و تو اتفاق تنها یک بار و برای همیشه افتاد

...کسی دلش برای خط های متقاطع نسوخته

.
همین است که دیگر نمی شناسم تو را که بعد از اتفاق مدام دور شده ایم

June 21, 2010

...ای وای مادرم


خواب دیدم آمده ای بانو...دنبال کبوتر سفید می گشتی... نمی دانستی که فقط یک بار سراغم آمده بود

...آی دل...دل

...مگر تو را به خواب ببینم نازنین


پ.ن: عکس از مائده
خرداد 89

June 7, 2010

...گوش هایت را بگیر که نشنوی

ما مثل حیوانات دریایی از آب بیرون افتاده می شویم. به زندگی در خشکی خودمان را عادت می دهیم، اگرچه دیگر بدنمان با زندگی در آب سازگار نیست، اما ریشه هایمان هنوز در آب است و از آن تغذیه می کند. اگر آب خشک شود ما نیز خشک می شویم. پایمان را که در آب می گذاریم، طاقت سرمای آن را نداریم، آن را که پس می کشیم طاقت آفتاب را هم نمی آوریم. یاد خنکی مطبوع آب ذهنمان را مشغول می کند. به این ترتیب نیمی از زندگی مان را در این بازی نیمه کاره و دوطرفه از دست می دهیم
.........................
"چه کسی باور می کند رستم؟"
روح انگیز شریفیان

...آرزوهایم بلند و دست هایشان کوتاه


گاه احساس می کنی دست کسی به تو نمی رسد. صحبت بالا و پائین بودن نیست عزیز... صحبت از حباب اکوستیک ِ خلاء وار ِ توست که عایق احساس هم انگار هست

...کسی از من نپرسید چی میل دارم


مسئله این است که غربت به تو یاد می دهد چطور "تنها" زندگی کنی. پیش از آن شاید بارها تنها بوده ای. در زمان ها و مکان های مختلف ولی همیشه این تنهایی حدودی داشته، زمان و یا مکانش محدود بوده. ولی اینجا یاد می گیری که در تنهایی ِ بدون حد زندگی کنی. تنهایی ِ بدون حد شاید اسم مناسبی باشد برای نوعی زندگی که اگر ساعت ها در اتاقت و یا خانه ات بنشینی کسی سراغت را نگیرد

به این تنهایی که عادت کنی یادت می رود که چگونه می توانستی لحظات را با دیگران قسمت کنی. از آن پس انگار آن بخشی از زندگی را که با بقیه و کنارشان هستی داری خواب می بینی و یا داری خاطره ای را تعریف می کنی. در عمق خنده ها، ترس ها، خوشی ها می دانی که اتاقت، تنهایی ات جایی همین نزدیکی ها (این خاصیت ِ شهرهای کوچک است) منتظرت نشسته....و تو باید برگردی به جایی که انگار بعد از جدا شدن از وطن به آن تعلق پیدا کرده ای... به جایی که کسی نیست، صدایی نیست، بویی نیست. تو هستی ...خودت...و خودت

May 15, 2010

حال ِ من ِ بی تو


غروب کرده ای و من
دل می بندم
به هر کورسویی
...که چراغی نیست



April 6, 2010

Dear God...


I'm sure you remember "the day" you sent me to Paradox, from Paradise...

March 28, 2010

...دلم آغوش ِ بی دغدغه می خواد


...حالا مادر

نمی دانم من زیادی بزرگ شده ام

یا دنیا خیلی کوچک شده

که زندگی

...انقدر مرا تنگ است

March 26, 2010

...دیر که باشد

،وقتی یاد گرفتم به زبان شما حرف بزنم
...دیگر حرفی برای گفتن نداشتم

March 21, 2010

من چرا این همه دلتنگ شدم؟

...دل تو اولین روز بهار
...دل من، آخرین جمعه ی سال
...و چه دورند و چه نزدیک به هم

March 16, 2010

...بهارم باش


...تو بهاری

نه... بهاران از توست

از تو می گیرد وام

...هر بهار این همه زیبایی را

March 14, 2010

...نه به تنهایی ِ خویش


...ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود
این لحظات ِ بی تو مرا
...تنگ می شود

نرم نرمک می رسد اینک بهار


بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ

...بی اینا زمستونو سر میکنم

...بی اینا غربتو باور می کنم

March 6, 2010

...حالم را اگر بپرسی

!به مسخره گی تمام "حسرت" می خورم
...پشیمان نیستم
اما گاهی فکر می کنم
به همین سادگی
تمام شده ام جایی
در گذشته ای
...نه چندان دور

March 3, 2010

...فقط بگو چرا؟

...گاهی هم "هیچ چیز" آنطور که تو می خواهی نیست

...و گاه گاهی این "گاه" ها مدام تکرار می شوند

برای شب های پر ستاره

نباشد که تو نباشی و

...هر آسمان پر ستاره ای

...مدام تو را یاد ما بیندازد

...نازنین

February 24, 2010

پایم بودی... نه هم پا


حالا نیستی تا ببینی دل آسمون شکسته

...جاده تا صبح قیامت

...من و این پاهای خسته

February 11, 2010

از یادداشت های یک خود درگیر


،با خودم که کنار آمدم

خبرت می کنم

که بیایی

...کنارم

کنارم که بیایی شاید

کنار بیایم با خودم

با تو

یا با اینکه تو کنارم باشی

....یا نباشی



February 10, 2010

...دلیل سکوت های مرا فریاد کن


آی آدم ها

...که لیاقت ِ ساحلی که بر آن نشسته اید را هم ندارید



http://www.youtube.com/watch?v=lX4tezHYFYw




January 30, 2010

...برای دی جی سلینجر و دختری که می شناخت


داستانی که فاطمه برام فرستاده رو می خونم. اسمش اینه "از اینجا تا همین جا". چقدر تاریک و غمگین به نظرم می آد... انگار یه قهوه ی خیلی تلخ رو درست وقتی که دیگه خیلی سرد شده به زور به خوردت بدن... فکر می کنم سر ِ اون دختر هفده ساله که داستان های لطیف عاشقانه شو می آورد میداد من می خوندم چی اومده؟... همون طور که به مانیتور زل زدم فکر میکنم..هیچی... فقط بزرگ شده... الان باید بیست و دو سالش باشه... بعد یهو بی دلیل شروع می کنم چند تا آهنگ رو پشت هم گوش دادن. بعد بلند میشم و شمع های توی اتاقمو روشن می کنم... شمع آبی تازه خریدمو هم می ذارم رو دراور کنار تختم...
حالا دراز کشیدم و دو تا بالش توپ توپی نارنجی گذاشتم پشت کمرم... دارم "دختری که می شناختم" ِ دی جی سلینجر رو می خونم... داستان
"اول اسمش اینه "رعد و برق که زد بیدارم کن
من اینجا دارم برای دی جی سلینجر دوست داشتنیم عزاداری می کنم؟ فکر می کنم که دیگه نیست... یادم می افته دیشب پریشبا به یکی گفتم دیگه کتاب نمی نویسه برامون و اون جواب داد خیلی وقت بود که نمی نوشت و من گفتم دیگه نمی نویسه ولی... و "دیگه" رو با حروف بزرگ
...تایپ کردم... خیلی بزرگ
برای من...برای تو... دیگه دنیا خلق نمی کنه که توش زندگی کنیم... برامون حرف نمی زنه از زندگی روزمره ی آدم هایی که زیادی مثل مان انگار... که به قول لیلا انگار همه ی این سال ها، سلینجر یه جایی تو دل
...ما نشسته بود و می نوشت
.......................
Secret Garden - Illumination
Secret Garden - ode to simplicity
Karen Marie Garrett - Vinot and the Sea Bird
Nocturne by Secret Garden

باز فیلسوف و سوال... باز عارف و سفال... باز هستی و زوال... باز آمال و محال... باز شاعر و نهال... باز کودک و خیال


...دیروزها پرسیدی الستُ بربکم؟

...امروزها کجایی که بشنوی فریادم را الستُ عبدکَ؟

...فردا ولی چشم که باز کنم

به جای نکرین

منم که می پرسم

چرا؟ چرا؟ چرا؟


January 24, 2010

من و پیاز وغربت

.
.
.
یکی دیگر از آن همه مُهم که غربت نشینی ما را
.
آموخت، همانا آن بُوَد که آنچه خوار آید چه بسا هر
.
.روز به کار آید
.
در مَثل است که پیاز را که همی به طفلی و جوانی
.
پیف پیف کردندی، هم امروز ِ روزگار اگر در
.
روز ِ میان ِ هفته تمام شدندی تا آخر هفته باید
.
گرسنگی و بدبختی کشیدندی که همانا پیاز
.
!سرمنشاء ِ لطافت ِ تمام ِ اطعمه ی پارسیان بُوَد

January 21, 2010

...برای آبی ِ نگاه ِ سهراب و تلخی کام ِ تو


...زندگی آنجاست

پیش ِ دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند

...و در آن تابش تنهایی ِ ماهیگیران

...می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

...پشت دریاها شهری نیست

January 17, 2010

...این دل واسه تنگ شدنه


آنکه گفت "موطن آدمی را بر هيچ نقشه ای نشانی نيست. موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که دوستش می دارند..." نمی دانست که امروز من
...چقدر از قلب کسانی که دوستم دارند، دورم

January 9, 2010

...برای فروغ که تمام ِ نوجوانی ام بود


...این منم

...پرنده ای که ماند و پروازش از خاطر رفت

...من و برگ و پرنده


...در زندگی ِ قبلی ام پرنده بوده ام بی شک
...امروز من ام
...و در زندگی ِ پس از این جهانگرد ِ ممول خواهم بود
من با همه ی برگ های همه ی سرزمین ها برای تمام پرنده ها و تمام
...دختران ِ تنها، خواهم نواخت