December 20, 2008

...عادت نمی کنیم


شیر آب را بستم. بشقاب را برداشتم و اسکاج رو کشیدم روش، یه مستطیل سفید وسط ته مانده های ماکارونی. یادم رفته بود رو ظرف ها آب بریزم... مستطیل سفید دو برابر شد... شیر آب رو باز کردم...بیشتر... بیشتر... بیشتر
"مامان! ببند آبو!همه ش پاچید تو صورتم"
شیر رو سریع بستم
"کی دیکتمو میگی؟"
دستامو با پیشبند خشک کردم. بازهم نگاشو دزدید و پاهاشو نگاه کرد. جلوش نشستم. موهاشو از تو صورتش زدم کنار. سرش رو کشید عقب. اخم کرد.چقدر این کارش رو دوست داشتم...باید فردا ببرمش آرایشگاه. موهاش جلو چشماش اومده بود. سرم رو خم کردم. نه...بازم نمی تونستم ببینم هنوز اخم کرده یا نه؟...ابروهای قهوه ای ش هنوز تو...کتاب فارسی رو گرفت جلو صورتم
"فعلاً نه!کارام تموم نشده"
پای چپش رو کوبید زمین. کبودی وسط ساق پاش هنوز کامل خوب نشده بود. دستم رفت طرفش...آروم دست کشیدم روش

"...آخ"
"هنوز درد میکنه؟"
"می خوام با بابا فوتبال ببینم.میگی یا نه؟"
امشب فوتبال داره...گفت امشب دیر میآد.چایش رو کامل نخورد. ظرف غذاش رو که از کنار جاکفشی برداشتم،گذاشتم تو یخچال یا نه؟ نپرسید شام چی درست می کنی

"میگی یا نه؟"
"ساعت چند فوتبال داره؟"
"یازده"
نپرسیدم دیر یعنی چند... نپرسیده بودم...اخم نکرده بود
"کارم که تموم شد میام اتاقت"
گوشه ی لبش چین خورد.

"تا اون موقع؟"
"میتونی تلویزییون تماشا کنی"
"بیرون می تونم...؟"
"نه"
"...مامااان"
" !تلویزییون"
پشتش رو کرد و رفت سمت در... پشت موهاشم بلند شده بود. دمپایی جدید باید براش می خریدم.کف پاهاش زمین می کشید
**********
کنترل رو از لای دستاش درآوردم و تلویزییون رو خاموش کردم. موهاش رو زدم عقب.ابروهاش تکون نخورد.یه دستم رو زیر زانوهاش بردم و یه دستم زیر سرش،از رو کاناپه بلندش کردم
دستاش رو دور گردنم حلقه کرد
"...بابا"
پتو رو تا زیر گردنش کشیدم. بوسیدمش. ساعت آبی ش رو میز کنار تخت بود. "عقربه کوچیکه رو یازده... عقربه بزرگه رو نه... عقربه قرمزه رو ده... یازده...دوازده...". در اتاق رو آروم بستم
*************
پیشبندم رو باز کردم و پرت کردم رو کاناپه...و خودم کنارش ولو شدم . گیره موهامو باز کردم. دستمو کردم تو موهامو پخششون کردم دور سرم
نپرسیده بودم دیر یعنی چندکلید تو قفل چرخید...در آروم بسته شد...چشمامو بستم...صدای در جاکفشی... صدای کلید برق آشپزخونه... صدای در یخچال... "وقتی داری آب می خوری، در یخچال رو باز نذار!"... صدای پر شدن لیوان... سکوت... صدای در یخچال... صدای کلید برق آشپزخونه... صدای در اتاق ارمیا..."نه! چراغو روشن نکن!"... صدای بسته شدن در... صدای نزدیک شدن دمپایی ها...شق...شق...شق..."موقع راه رفتن ، دمپایی ها تو نکش رو موزاییک ها!"...شق...شق...شق.شق!شق
"شام خوردی؟"
صدای دور شدن دمپایی ها... شق...شق...شق...صدای در اتاق خواب... صدای کلید برق...صدای پنجره

"نه! گرم باشه بهتر از اینه که پرده ها رو باد ببره! ببند تو رو خدا اون پنجره رو"
...
رو کاناپه جا به جا شدم. گفته بود " نمی دونی چه حالی میده رو کاناپه بخوابی"... دستش رو کرده بود تو موهای قهوه ایش ... موهاشو از جلو صورتش داده بود عقب...اخم کرده بود...گفته بود دیر می آم... نپرسیده بودم دیر یعنی چند... نپرسیده بودم چرا؟ نپرسیده بودم بازی کجا با کجا بود؟ نپرسیده بودم شام خوردی؟

No comments:

Post a Comment