December 22, 2008

...به بهشت نمی روم...اگر مادرم آنجا نباشد


دارم لیوان شیر گرم و عسل هر شبم را می خورم و فکر می کنم...کی بود...کجا بود که من فکر کردم...کسی می آید...کفش هایم...کفش هایم را شاید مادر جفت می کرد
آه...مادر...مادر...کاش من هم مثل سیلویا می تونستم بهت بگم
مامان! هیچکس دختری با دست های جوهری که زیاد فکر می کنه رو دوست نداره
آه...مادر...کاش تو شب های کودکی کفش هام رو جفت نمی کردی... کاش به جای دندونای شیری زیر بالشم سکه نمی گذاشتی...کاش شبای پشت بوم نمی گفتی بگرد ستاره ات رو پیدا کن
کاش نمی گفتی..."می دونی ماه اون ستاره رو که درست کنارشه...از
"همه ستاره ها بیشتر دوست داره
مامان...کاش بهم می گفتی که...به جای دل شکسته ام که حالا شبا زیر بالشم می گذارمش ...صبح جز یک هیچ بزرگ هیچی نیست

No comments:

Post a Comment