December 23, 2008

...هدیه ی خداحافظی ات بی نظیر بود


...می خواستم بگم هنوز هم صورتم داغ می شه و نوک انگشت هام یخ می کنه
...گفتی دیگه نگو
...می خواستم بگم تنهایی تو غربت از غربت تو تنهایی سخت تره
...گفتی دیگه نگو
...می خواستم بگم من به تو می اندیشم...نه به تنهایی ِ خویش
...می خواستم بگم واسه این بی کسی هام...حتی تو هم کس نبودی
می خواستم بگم برای خوشبختی باید صبر داشت... برای صبر باید زمان داشت... برای زمان باید حقیقت بود...و نه من صبر داشتم...نه تو حقیقت بودی
زمان هم بین ِ ما ایستاده بود و نگاهمان می کرد... نمی خندید حتی... نه با خنده هامان
می خندید... نه با بغض های ناشنیده مان... زمان درست بین ِ ما... جایی خیلی دورتر از تو و خیلی نزدیک تر به من... ایستاده بود و نگاهمان می کرد
...می خواستم بگویم
تو
تنها گفتی
...نگو
...دیگه نگو

3 comments:

  1. aaaa! cheghad ye dafe ba ham o ziad up mikoni! :O
    hala chera 360 o basti? khob oonjam ke khoob bood! :D

    ReplyDelete
  2. salam!!cheghadr post neveshti albatte fekkonam yekameshun tekrarian!
    chera az 360 rafti?unja dar dastrestar bud bloget:*
    movaffagh bashi

    ReplyDelete
  3. :)
    gahi nagoftan kheyli behtare

    ReplyDelete