
در کافه را با پای چپم باز کردم...نمی دانم چرا در دلم همیشه لذت می برم از باز کردن این مدل درها با پا. نگاهم رفت سمت راست ... پشتش به من بود...تی شرت راه راهش را فقط می دیدم با دست چپش که دور فنجان حلقه کرده بود و لابد زل زده بود به جایی رو به رویش... نمی دانم چرا این دفعه به جای اینکه عصبانی شوم که چرا کسی پشت آن میز نشسته (انگار که سندی چیزی هم در جیب پالتوام دارم که نشان می دهد این میز در این ساعت متعلق به من است) نمی دانم چرا...شاید فقط چون آن روز بیخودی سرحال بودم... تصمیم گرفتم بروم و درست جای
.همیشگی ام بنشینم
رو به رویش ایستادم...حالم انگار زیادی خوب بود که برای نشستن پشت میزی که سندش در جیب چپم بود اجازه هم گرفتم... لبخندش باعث شد
رو به رویش ایستادم...حالم انگار زیادی خوب بود که برای نشستن پشت میزی که سندش در جیب چپم بود اجازه هم گرفتم... لبخندش باعث شد
.که زیادی هم پشیمان نشوم
نشستم و کتابی که تازگی ها شروعش کرده بودم را گذاشتم روی میز و دفترچه ی کاهی دوست داشتنی ام را درآوردم...خیلی عادت نداشتم که در کافه چیزی بنویسم...ولی می ترسیدم اگر ننویسمش این بار هم برود و
.دیگر سراغم را هم حتی نگیرد
فنجانش را با فواصل زمانی مساوی بالا می برد و دوباره آرام برش می گرداند سر جایش...لعنتی حواسم را پرت می کرد...ولی انگار بدم هم نمی آمد که حواسم را پرت کند...دفعه ی آخری که فنجان را بالا برد یهو بیخود نگران شدم که نکند یارو از این روشن فکر ها باشد که تا از کافه ای خوششان می آید تصمیم می گیرند هر روز و در ساعت مشخص بیایند پشت همان میز بنشینند و به صاحب کافه هم اشاره ای بکنند که یعنی همان سفارش همیشگی...که از بویش معلوم بود که اسپرسو باید باشد... داشتم فکر می کردم که حالا چه جوری به این یارو حالی کنم که این میز و این ساعت سندش در جیب چپ...که بلند شد...کیفش را انداخت روی
فنجانش را با فواصل زمانی مساوی بالا می برد و دوباره آرام برش می گرداند سر جایش...لعنتی حواسم را پرت می کرد...ولی انگار بدم هم نمی آمد که حواسم را پرت کند...دفعه ی آخری که فنجان را بالا برد یهو بیخود نگران شدم که نکند یارو از این روشن فکر ها باشد که تا از کافه ای خوششان می آید تصمیم می گیرند هر روز و در ساعت مشخص بیایند پشت همان میز بنشینند و به صاحب کافه هم اشاره ای بکنند که یعنی همان سفارش همیشگی...که از بویش معلوم بود که اسپرسو باید باشد... داشتم فکر می کردم که حالا چه جوری به این یارو حالی کنم که این میز و این ساعت سندش در جیب چپ...که بلند شد...کیفش را انداخت روی
.دوشش و از کافه خارج شد
…فردا باید کمی زودتر می آمدم
…فردا باید کمی زودتر می آمدم
وقتی داشتم فنجان اسپرسو را به لبم نزدیک می کردم از من اجازه گرفت که سر میزم بنشیند . با یک لبخند بهش فهماندم که می تواند این کار را بکند . وقتی نشست یک کتاب و یک دفترچه از پاکتی که همراهش بود بیرون آورد . کتاب را گوشه ای گذاشت و در دفترچه شروع به نوشتن کرد . نمی خورد از آن تریپ روشن فکر هایی باشد که میزی در گوشه ای از کافه را برای نوشتن انتخاب می کنند و هر روز در ساعت خاصی آنجا می روند و چیزی می نویسند . ولی داشت این کار می کرد . هر چند وقت یک بار هم صورتش را با نگاهی متفکر از نوشته اش می گرفت و به من نگاه می کرد . بعد دوباره مشغول نوشتن می شد .
ReplyDeleteهیچ اتفاق خاصی نیافتاد . من همچنان مشغول به کار خودم بودم و او هم همینطور . در آخر هم کیفم را انداختم روی دوشم و از کافه خارج شدم .
زندگی اصلا شبیه فیلم ها نیست
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 توسط پیمان
http://paymanism.blogfa.com/
SARA : salam azizam....akheyyy age dige neveshte hato nemikhoondam delam kheyli tang mishod ejjgham... mesle hamishe marmoozane va jaleb bood boooossssssss
ReplyDeleteavalesh yekam shaki shodam ke chera ye matlab ba base matlabe man neveshti . vali vaghti neveshtato khondam koli hal kardam . khalaghiatet ali bod ke az zavye dide tarafe moghabel neveshti:D
ReplyDeletekheyli khub mishod age shabihe filma mishod ...
ReplyDelete