"!خوشبختم".این همه راه را آمده ام که همین را بگویم
.و ته اش البت اضافه کنم یا نکنم که با تو یا بی تو
ولی... با تو که باشم باید مدام فکر کنم که خوشبختم یا نه. صبح ها چشم هایم را که باز می کنم بمیرم از خوشبختی و شب ها که دارم می بندمشان یا باز آنقدر لفتش داده ام که خودشان بسته می شوند، هی وول بخورم و هی از این شانه به آن شانه غلت بزنم... هی موهایم را بدهم بالا که گردنم گرمش نشود و هی فکر کنم که خوشبختم؟
این است که سر ِ گفتن ِ با تو یا بی تو اش کمی مکث می کنم و گرنه خودت بهتر می دانی که خوشبختی را هیچ گاه آرزو نکرده ام. تنها با زنانگی ِ به ارث برده از مادری که از همه ی خواهرهایش کمتر دختر بود... تنها نگرانش هستم. نگران ِ این خوشبختی ... بی آنکه بدانم دقیقا چیست ... بی آنکه مادرم یا حتی خاله هایی که دختر تر بودند برایم گفته
.باشند
این است که این همه راه را آمده ام که همین را بگویم ... و بعد بروم؟
خودم را میزنم به آن راه که آنقدر فکر ِ آمدن بودم که فکر نکردم بعدش باید بروم یا بمانم و جوری نگاهت می کنم که انگار معطل ِ تو ام که مثل تمام زندگی ات آنقدر این پا و آن پا می کنی تا من مثل تمام زندگی ام لج
این است که این همه راه را آمده ام که همین را بگویم ... و بعد بروم؟
خودم را میزنم به آن راه که آنقدر فکر ِ آمدن بودم که فکر نکردم بعدش باید بروم یا بمانم و جوری نگاهت می کنم که انگار معطل ِ تو ام که مثل تمام زندگی ات آنقدر این پا و آن پا می کنی تا من مثل تمام زندگی ام لج
.کنم و بروم
خداحافظی که می کنیم، دلم می خواهد بپرسم که تو هم نگرانش هستی؟ از فکر ِ عموهایت خنده ام می گیرد و می گذارمش کنار ِ بقیه ی سؤال
خداحافظی که می کنیم، دلم می خواهد بپرسم که تو هم نگرانش هستی؟ از فکر ِ عموهایت خنده ام می گیرد و می گذارمش کنار ِ بقیه ی سؤال
.های نپرسیده ام
...برایت دست که تکان می دهم ... لبخند می زنی . فکر می کنم
...لبخندت چیزی کم دارد
...برایت دست که تکان می دهم ... لبخند می زنی . فکر می کنم
...لبخندت چیزی کم دارد
hatta age labkhandet ham chizi kam nadashte bashe...
ReplyDeletekheili ghashang bood maede! ye ho kheili delam barat tang shod! zood bargard!:* >:D<
همین است که مس ترسم آغاز کنم....شب ها مکث می کنم.. آن قدر که چشمانم بسته شوند.
ReplyDelete.