
3:00
.باز نصفه شب شد.دارم می روم بخوابم
3:15
.غلت می زنم
.اه! باز خوابم با من قهر کرده و خیال ِ آمدن ندارد
3:30
چراغ خواب را روشن می کنم و تصمیم می گیرم چند صفحه ای از باقی
مانده ی کتاب "دو قدم این ور خط" ِ احمد پوری را بخوانم که شاید خوابم
.ببرد
5:00
تمام پنجاه صفحه ی باقی مانده را خوانده ام. کتاب تمام شده را کنار تخت
می گذارم و چراغ را خاموش می کنم. اتاق انقدر روشن شده که مجبور
می شوم ساعد دستم را اینطوری روی چشم هایم بگذارم و فکر کنم...این
احمد پوری هم آدم ناقلایی ست. همه ی این داستان و حرف های گنده
گنده ی سیاسی و بعضا اجتماعی را زد که ته اش بتواند به سبک ِ"صد
.سال تنهایی" آرزوی نویسنده را به خورد ِ خواننده بدهد
5:15
غلت می زنم. هنوز به پوری فحش می دهم که نمی توانم از فکر اینکه
اگر من هم مثل ِ او می توانستم به گذشته سفر کنم سراغ کی می رفتم، در
.بیایم و راحت بخوابم
5:30
سیلویا پلات! بیدار که شدم دوباره تاریخ ِ تولد و خودکشی ش رو چک
می کنم. و البته تاریخ ِ آشنایی ش با تد هیوز. وقتی من سیلویا را می بینم
باید همان دختر ِ پرشور و سرزنده باشد که شعر از تمام وجودش لبریز
.باز نصفه شب شد.دارم می روم بخوابم
3:15
.غلت می زنم
.اه! باز خوابم با من قهر کرده و خیال ِ آمدن ندارد
3:30
چراغ خواب را روشن می کنم و تصمیم می گیرم چند صفحه ای از باقی
مانده ی کتاب "دو قدم این ور خط" ِ احمد پوری را بخوانم که شاید خوابم
.ببرد
5:00
تمام پنجاه صفحه ی باقی مانده را خوانده ام. کتاب تمام شده را کنار تخت
می گذارم و چراغ را خاموش می کنم. اتاق انقدر روشن شده که مجبور
می شوم ساعد دستم را اینطوری روی چشم هایم بگذارم و فکر کنم...این
احمد پوری هم آدم ناقلایی ست. همه ی این داستان و حرف های گنده
گنده ی سیاسی و بعضا اجتماعی را زد که ته اش بتواند به سبک ِ"صد
.سال تنهایی" آرزوی نویسنده را به خورد ِ خواننده بدهد
5:15
غلت می زنم. هنوز به پوری فحش می دهم که نمی توانم از فکر اینکه
اگر من هم مثل ِ او می توانستم به گذشته سفر کنم سراغ کی می رفتم، در
.بیایم و راحت بخوابم
5:30
سیلویا پلات! بیدار که شدم دوباره تاریخ ِ تولد و خودکشی ش رو چک
می کنم. و البته تاریخ ِ آشنایی ش با تد هیوز. وقتی من سیلویا را می بینم
باید همان دختر ِ پرشور و سرزنده باشد که شعر از تمام وجودش لبریز
.می شود
5:45
بی فایده ست. بلند می شوم و بین دو-سه کتاب ِ نخوانده، "درخت زیبای
.من" ِ ژوزه مائور ده واسکونسلوس رو برمی دارم
.چون دیگر با خودم تعارف ندارم، چراغ سقف اتاق را هم روشن می کنم
8:00
...صفحه ی 180
بغض کرده ام. فکر می کنم در تمام زندگی ام هیچ کتابی نتوانسته من را
.این طوری متاثر کند
8:35
از صفحه ی 180 تا آخر کتاب را گریه کرده ام. حتی اعتراف نهایی
5:45
بی فایده ست. بلند می شوم و بین دو-سه کتاب ِ نخوانده، "درخت زیبای
.من" ِ ژوزه مائور ده واسکونسلوس رو برمی دارم
.چون دیگر با خودم تعارف ندارم، چراغ سقف اتاق را هم روشن می کنم
8:00
...صفحه ی 180
بغض کرده ام. فکر می کنم در تمام زندگی ام هیچ کتابی نتوانسته من را
.این طوری متاثر کند
8:35
از صفحه ی 180 تا آخر کتاب را گریه کرده ام. حتی اعتراف نهایی
...صفحه ی 255 آرامم نکرده. باورم نمی شود که نیم ساعت مداوم
آن هم بعد ازیک شب بیداری کامل... کتاب بخوانم و گریه کنم... و
حتی برسم به جاهایی که کتاب را بگذارم کنار و یه عادت گریه های
دلتنگی ام... سرم را توی بالش فرو کنم و زار بزنم... به حال کودکی
که "خیلی چیزها را خیلی زود برایش تعریف کرده اند"... به
حال ِ کودکی که زودرس است... که بیشتر از آنچه باید و در توانش
هست می فهمد... و زندگی... یا به قول خودش مسیح کوچک خیلی بد
...با او تا کرده... و او... اگر امروز نه -که نگذاشتنش-... که فرداها
فرداهایی که شاید چهل و هشت ساله شده... می نویسد دردی را که
...آدم بزرگ ها برایش گریه می کنند...بلند بلند
9:21
مگر می توانم ننویسمش؟ چشم هایم پف کرده... و به طرز ِ احمقانه ای
...آدم بزرگ ها برایش گریه می کنند...بلند بلند
9:21
مگر می توانم ننویسمش؟ چشم هایم پف کرده... و به طرز ِ احمقانه ای
.خوابم نمی آید
No comments:
Post a Comment