May 21, 2009

Mamma...All I ever needed...Was a guarantee of you loving me...


حالم
...بد است
...بهم می خورد
...گرفته است
دلم
...گرفته است
شکسته که نه
لب پر که نه
...نه
...نه دیگه این واسه ما دل نمی شه


:پی نوشت
وقتی عادت داشته باشی که همه چیز را بشماری... درست در یک لحظه

گیر می کنی... که باید روزهای رفته را بشماری یا روزهای مانده را؟
...دایره ام دارد تمام می شود مادر
...دارم می آیم
می شنوی تیک تاک ِ روزهای آخر را؟
...مادر
من با این دایره
.تمام می شوم
...درست در آغوش ِ تو



No comments:

Post a Comment