داری وبلاگ ِ تازه کشف کرده ی لیلا را می خوانی و به تک تک شان
حسودی ات می شود. باز به خودت می گویی احمق نشو چطور یک آدم ِ یک سال از تو کوچکتر می تواند تو را یاد ِ جوانی ِ خودت بیاندازد. حالا
اگر یک نفر آمده و صاف همان کارهایی را کرده که همیشه دلت خواسته
و نکردی اسمش نمی شود یادآور ِ جوانی. یاد کامنت ِ همین لیلای
بلاگرفته روی یکی از نوشته های قدیمی ات می افتی که نوشته بود "پیر
نشو" و فکر می کنی که تو اگر بعد از بیست سالگی دیگر نمی دانی که
چند سالت است تقصیر ِ کسی نیست. اگر هنوز هم فقط می دانی که بین
بیست تا سی است و چند وقت پیش هم به یکی گفتی بیست و پنج و طرف
یک جمع و تفریق کرد و به ریشت خندید که دو سالی بالا گرفته ای قضیه
.را، این ها هیچ ربطی به ناکامی ندارد
دلت یهو هوس می کند که بیاید صاف بنویسد که دلش برای روزهای
دلت یهو هوس می کند که بیاید صاف بنویسد که دلش برای روزهای
شلوغ و شب های خسته تنگ شده. بنویسد که چیزی که داری می شوی
معمولی ست نه پیر. که حالا بیا خودت را به کوچه ی علی چپ بزن که
مثلا سن و سالت را بلد نیستی حساب کنی. که همان دو-سه ماه پیش از
آمدن، پیش ِ دکتر ِ چشم پزشک که رفتی برای عمل، سرش که روی
برگه بود و تند تند نتایج ِ معایناتش را می نوشت و تو فکر می کردی لعنتی تمام ِ تلاشش را هم می کند که جوری بنویسد که تو سر در نیاوری، ازت پرسید "چند سالته" و تو گفتی "64" دستش از نوشتن ایستاد و گفت می شه چند سالت یعنی؟ و تو گفتی خودتون حساب کنین. که دکتره سرش رو از رو کاغذش بالا آورد و از بالای عینکش نگاهت کرد و گفت من وظیفه ام چیز ِ دیگه اییه. بعد تو من من کردی که خوب 87 منهای 64 و در دلت لعنت فرستادی به معلم حساب این دکتر احمق که یک تفریق ساده هم بلد نیست و نمی داند که با همین بلد نبودنش چه بلایی سر ِ این دختر ِ شصت و چهاری ِ بدبخت می آورد که یهو از صدای 23 گفتن ِ خودش تکانی بخورد و فکر کند هرچه باشد بیست و سه نیست. یا باید بیست و
.یک باشد یا بیست و چهار یا حتی پنج
این ها را که نوشته ای دلت خنک شده ولی باز فهمیده ای که آدم نشده ای
این ها را که نوشته ای دلت خنک شده ولی باز فهمیده ای که آدم نشده ای
.و هنوز همه چیز می گویی که نگویی آنچه را که باید
فکر می کنی ساعت سه نصفه شب است و بر فرضم که چیزی برای گفتن باشد باید به رسم ِ پایان ِ چنین نوشته هایی گذاشتش برای بعدی که هرگز
فکر می کنی ساعت سه نصفه شب است و بر فرضم که چیزی برای گفتن باشد باید به رسم ِ پایان ِ چنین نوشته هایی گذاشتش برای بعدی که هرگز
.نمی آید
No comments:
Post a Comment