January 27, 2012

خوشحالیـــــــم

یکی از بهترین اتفاق هایی (خودم دوست دارم اسمش رو بذارم موفقیت) که اینجا برام افتاده اینه که تازگی فهمیدم می تونم با سرعتی نه چندان کمتراز سرعت فارسی خوندنم، انگلیسی بخونم. میدونی این برای من یعنی چی؟ یعنی بازگشت دوباره ی اون دوست هایی که همه ی زندگی م داشتم و همه ی همه ی تنهایی م رو پر می کردن! یعنی کتاب...کتاب...کتاب...یعنی اون تابستونای دانشگاه که یه کوه کتاب از این و اون امانت می گرفتم و روهم می چیدم کنار تختم و از بالا شروع می کردم یکی یکی خوندن. یعنی اون استراحت های وسط درس خوندن دوران مدرسه که رمان می خوندم. یعنی اون ساعت هایی که میری تو کتاب و دیگه نمی فهمی دورت چی می گذره. وقتی اولین رمان انگلیسی رو کامل خوندم...حسی که اون صفحه ی آخرش داشتم رو نمی تونم برات بگم...می پرسی حالا کتاب ِ چی بود؟ "حباب شیشه" ی سیلویا پلات بود. بعد هم آنه شرلی...بعد هم "پیرمرد و دریا" ی ارنست همینگوی! یعنی خود ِ خود ِ کلمه های سیلویا بود. یعنی جمله بندی همون چیزی بود که واقعا آنه گفته بود....یعنی من الان جمله هایی رو می خونم که ارنست همینگوی تو جوونی ش نوشته (1) خیلی خیلی حس اش خوب ئه. گفتم بیام بهت بگم که بدونی چرا تو کتاب فروشی ها یه حال دیگه ای میشم...چرا اون همه کتاب ِ نخونده ضربان قلبمو می بره بالا! اون همه آدم هست که هنوز نشناختم! اون همه دنیا هست که هنوز زندگی نکردم! آناکارنینا...پسرک آدم اول...ریکاردو ریش...دلقک...نویسنده ی سیمای زنی در میان جمع...پسرک آرزوهای بزرگ...و این همه لذت هست واسه بردن

پ.ن: (1) یاد فیلم نیمه شب در پاریس ِ وودی آلن به خیر
پ.ن2: یه کتاب دیگه که دارم می خونم اسمش "کتاب راهنمای آدم هایی ِ که کارهاشون رو به بعد موکول می کنن" راجع به اینه که دلایل اینکه ما کارامونو هی عقب می ندازیم و از انجامشون طفره می ریم چی ئه و چی جوری باید جلو قضیه رو بگیریم. کتاب 212 صفحه است و من 115 صفحه ش رو تو دو هفته ای که گذشت تو وقت های مرده ام خوندم! مثل وقتی منتظر اتوبوس ام یا یه جا منتظرم یه چیزی آماده بشه
The Procrastinator's Handbook

No comments:

Post a Comment