January 16, 2012

جای جدیدمون

کتابخونه ی تو تجریش یادت ئه؟ که تو برف می چپیدی توش و عاشق حرکات اون آقا کتابدار ِ بودی که کل روز بدون اینکه حرف بزنه اونجا بود و کار می کرد؟ یادته ساختمونش و حیاطش و درختاش چقدر هیجان می داد به مکانیک سیالات خوندن؟ یادته چه روزایی رو با ماشین می کوبیدی میرفتی اونجا و شب تو اون ترافیک برمی گشتی خونه ولی لبخند رضایت از سپری کردن یه روز لا به لای کتابا رو لبات بود؟
امروز هم وقتی پاهات از سرما بی حس شده بود و چپیدی تو اولین دری که به روی عموم باز بود، وقتی یخ ت وا شد و یه نگاه دور و برت کردی باز اون حس غریب ِ کتابخونه های قدیمی اومد سراغت! نه؟ وقتی رفتی زیرزمین و اون مبل ها و میزهای قدیمی رو دیدی، وقتی نیم ساعت لا به لای قفسه چرخ زدی و گفتی؟ مائده، جای دوست داشتنی مونو پیدا کردیم، لبخند زدی! نقشه کشیدی برای عصرهای شنبه و یکشنبه. می بینی؟ هنوز کنج هایی تو دنیا هست که میشه چپید توشون و غرق شد تو حس کتاب های قدیمی و آدم هایی که میان که از دنیا جدا شدن و سرشون رو می کنن تو کتاب ها...که برن به دنیاهایی که دست هیچ کس بهشون نرسیده

No comments:

Post a Comment