،آنه تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت
وقتی روشنی چشم هایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود؟
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت
...از تنهایی معصومانه دستهایت
آیا میدانی که درهجوم دردها و غمهایت
در گیر و دار دوران ملال آور زندگیت
حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای
نهفته بود؟
آنه اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری و در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی
...واینک آنه شکفتن و سبز شدن در انتظار توست
...........
به زودی می آیم سراغ خانه و کوچه و دریاچه ات آنه! می آیم و راه میروم در راه هایی که تو راه رفته بودی... حظ می کنم زیبایی روستایی که عاشقش بودی...می آیم
No comments:
Post a Comment